<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
  <title>وبلاگ سهراب</title>
  <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sohrab.org/" />
  <modified>2008-07-11T12:18:32Z</modified>
  <tagline></tagline>
  <id>tag:weblog.sohrab.org,2008://1</id>
  <generator url="http://www.movabletype.org/" version="2.661">Movable Type</generator>
  <copyright>Copyright (c) 2008, sohrab</copyright>
  <entry>
    <title>يک عاشقانه‌ی آرام</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sohrab.org/archives/000606.php" />
    <modified>2008-07-11T12:18:32Z</modified>
    <issued>2008-07-11T16:48:32+03:00</issued>
    <id>tag:weblog.sohrab.org,2008://1.606</id>
    <created>2008-07-11T12:18:32Z</created>
    <summary type="text/plain">این نوشته را در وبلاگ شیندخت دیدم و حیفم آمد که آن را اینجا نگذارم، به نظرم اینها حرفهایی است که هر کدام ما بسیاری از آنها را در درون خود داریم، اما از نوشتن آن و ادا کردن مطلب...</summary>
    <author>
      <name>sohrab</name>
      <url>http://www.sohrab.org</url>
      
    </author>
    <dc:subject> عاشقانه</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>این نوشته را در<a href="http://shindokht.com/blog/"> وبلاگ شیندخت</a> دیدم و حیفم آمد که آن را اینجا نگذارم، به نظرم اینها حرفهایی است که هر کدام ما بسیاری از آنها را در درون خود داریم، اما از نوشتن آن و ادا کردن مطلب عاجز هستیم.</p>

<p></p>

<p></p>

<p><b>مشکل ما اين نيست که برای شيرين کردن زندگی, معجزه نمی‌کنيم؛ مشکل ما اين است که هم‌انقدر که ويران می‌کنيم, نمی‌سازيم؛ هم‌انقدر که کهنه می‌کنيم, تازگی نمی‌بخشيم؛ هم‌انقدر که آلوده می‌کنيم, پاک نمی‌کنيم؛ هم‌انقدر که تعهدات و پيمان‌های نخستين خود را فراموش می‌کنيم, آن‌ها را به ياد نمی‌آوريم؛ هم‌انقدر که از رونق می‌اندازيم, رونق نمی‌بخشيم. مشکل اين است که از همه‌ی روياهای خوش آغاز دور می‌شويم و اين دور شدن به معنای قبول سلطه‌ی بی‌رحمانه‌ی زمان است. بر سر قول و قرارهای نخستين نماندن, باور پير شدگی روح است و خواجه‌گی عاطفه.</b></p>

<p></p>

<p><br />
<b><i>نادر ابراهیمی</i></b><br />
</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>زمستان است</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sohrab.org/archives/000604.php" />
    <modified>2008-01-06T23:19:37Z</modified>
    <issued>2008-01-07T02:49:37+03:00</issued>
    <id>tag:weblog.sohrab.org,2008://1.604</id>
    <created>2008-01-06T23:19:37Z</created>
    <summary type="text/plain">خیابان ولی عصر، درب پارک ساعی برای دین عکس با سایز بزرگتر، به فتوبلاگ بروید...</summary>
    <author>
      <name>sohrab</name>
      <url>http://www.sohrab.org</url>
      
    </author>
    <dc:subject>عکس</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>خیابان ولی عصر، درب پارک ساعی</p>

<p></p>

<p><br />
<center><img src="http://weblog.sohrab.org/images/barf_valiasr.JPG"></center></p>

<p><br />
برای دین عکس با سایز بزرگتر،<a href="http://photoblog.sohrab.org/"> به فتوبلاگ</a> بروید</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>ماندن یا رفتن، سوال این است!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sohrab.org/archives/000603.php" />
    <modified>2007-12-08T01:03:03Z</modified>
    <issued>2007-12-08T04:33:03+03:00</issued>
    <id>tag:weblog.sohrab.org,2007://1.603</id>
    <created>2007-12-08T01:03:03Z</created>
    <summary type="text/plain"> چند وقتی از نامزدی من و آمنه گذشته و طبیعتا باید به فکر ادامه این پروسه باشم! برگزاری یکی دو تا جشن و بعد زندگی مشترک را شروع کردن! اما واقعیت این است که انجام این کار فقط در...</summary>
    <author>
      <name>sohrab</name>
      <url>http://www.sohrab.org</url>
      
    </author>
    <dc:subject>روزمره</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p><br />
چند وقتی از نامزدی من و آمنه گذشته و طبیعتا باید به فکر ادامه این پروسه باشم!<br />
برگزاری یکی دو تا جشن و بعد زندگی مشترک را شروع کردن!</p>

<p></p>

<p>اما واقعیت این است که انجام این کار فقط در گفتن ساده است و زمانی که می خواهی قدم کوچکی برداری، آنموقع است که می بینی کوچکترین قدم ها مانند کوه بزرگی سد راه انسان شده اند و نمی گذارند آنطور که میخواهی به مقصودت برسی.</p>

<p></p>

<p>به همین خاطر به این فکر افتاده ام که زندگی مشترک را در خارج از ایران راه بیندازم!<br />
البته این کار هم سختی های خودش را دارد و حداقل باید دو سال من در هلند و آمنه در ایران منتظر بماند!( تازه اگر خیلی خوش شانس باشیم که معمولا نیستیم!)</p>

<p></p>

<p>اصلا نمی شود تصور کرد که آمنه را برای دو سال تنها گذاشت و به آن طرف آب رفت!<br />
به هرحال ما اگر همدیگر را کم هم ببینیم، حداقل این دیدار هفته ای دو بار است، حالا من باید پیش خودم تصور کنم که دیگر از این دیدارها خبری نیست، و باز مثل سابق صحبت کردن از طریق اینترنت و از این حرفها که اصلا دیگه حوصله آن را ندارم.</p>

<p></p>

<p>البته بیشتر از این نمی شود معطل کرد و با آمنه جان قرار گذاشتم که تا پانزدهم دی ماه، به من خبر بدهد که چگونه این کار را انجام بدهیم!؟<br />
بمانیم یا برویم!</p>

<p></p>

<p><strong>توضیح:</strong> از همه دوستانی که در مدت اخیر به وبلاگ سر زده اند و مطلب جدیدی ندیده اند معذرت می خواهم، سایت من بخاطر تغیر سرور دچار مشکلاتی شده بود که خوشبختانه حل شده است.</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>تشکر و قدردانی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sohrab.org/archives/000598.php" />
    <modified>2007-09-25T13:56:01Z</modified>
    <issued>2007-09-25T18:26:01+03:00</issued>
    <id>tag:weblog.sohrab.org,2007://1.598</id>
    <created>2007-09-25T13:56:01Z</created>
    <summary type="text/plain">با سلام از طرف خودم و آمنه عزیز، از همه دوستانی که لطف کرده و پیوند ما را تبریک گفتند، صمیمانه تشکر کرده، و آرزوی سلامتی و شادابی برای همه شما عزیزان داریم. همینجا بگویم که جای بعضی از دوستانی...</summary>
    <author>
      <name>sohrab</name>
      <url>http://www.sohrab.org</url>
      
    </author>
    <dc:subject> عاشقانه</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>با سلام</p>

<p>از طرف خودم و آمنه عزیز، از همه دوستانی که لطف کرده و پیوند ما را تبریک گفتند، صمیمانه تشکر کرده، و آرزوی سلامتی و شادابی برای همه شما عزیزان داریم.</p>

<p>همینجا بگویم که جای بعضی از دوستانی که قبلا به این وبلاگ سر می زدند و حتی تعدادی از آنها در این سایت یادداشت می نوشتند، بسیار خالی بود.</p>

<p>برای این عزیزان نیز، آرزوی تندرستی و شادابی داریم.<br />
با احترام</p>

<p>::سهراب و آمنه::</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>مبارک بادا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sohrab.org/archives/000596.php" />
    <modified>2007-09-15T12:29:53Z</modified>
    <issued>2007-09-15T16:59:53+03:00</issued>
    <id>tag:weblog.sohrab.org,2007://1.596</id>
    <created>2007-09-15T12:29:53Z</created>
    <summary type="text/plain">بـــــــــــــــــــــــله! بالاخره این طلسم شکست، و اتفاقی که باید بیفتد، چند روز قبل افتاد!...</summary>
    <author>
      <name>sohrab</name>
      <url>http://www.sohrab.org</url>
      
    </author>
    <dc:subject> عاشقانه</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p><a href="http://zemestane81.blogspot.com/">بـــــــــــــــــــــــله</a>! بالاخره این طلسم شکست، و اتفاقی که باید بیفتد، چند روز قبل افتاد!</p>

<p></p>

<p></p>

<p><center><img src="http://weblog.sohrab.org/images/wedding_ring2.jpg"></center></p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>تعطیلات چطوری گذشت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sohrab.org/archives/000594.php" />
    <modified>2007-08-12T12:41:27Z</modified>
    <issued>2007-08-12T17:11:27+03:00</issued>
    <id>tag:weblog.sohrab.org,2007://1.594</id>
    <created>2007-08-12T12:41:27Z</created>
    <summary type="text/plain">امروز حدودا چهارمین روزیه که سرم درد میکنه البته خداروشکر میکنم که درد امروز اصلا با روزهای قبل قابل مقایسه نیست .توی این اواخر سر درد این چند روز خیلی نوبر بود کمتر به این شکل مبتلا شده بودم آق...</summary>
    <author>
      <name>ameneh</name>
      
      <email>sohrab_manesh@yahoo.com</email>
    </author>
    <dc:subject>تولدی دیگر</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>امروز حدودا چهارمین روزیه که سرم درد میکنه البته خداروشکر میکنم که درد امروز اصلا با روزهای قبل قابل مقایسه نیست .توی این اواخر سر درد این چند روز خیلی نوبر بود کمتر به این شکل مبتلا شده بودم آق داداش  مسافر خونه خدا هستند وقرار بود جمعه براش آش پشت پا بپزیم پنجشنبه با دردی که داشتم کمک مامان کردم وتدارکات آن را آماده کردیم ،شب اولین مهمون که خاله باشند آمدند آن شب من تا صبح سرم درد میکرد ونتوانستم بخوابم وصبح حالم بد شد ،برای ناهار هم  کلی کار داشتیم وکلی هم مهمون داشتیم ولی من متاسفانه کاری نمی توانستم بکنم خوشبختانه مامان تنها نبود ومن مثل گربه های گیج هی این ور واون ور خونه میفتادم قیافه ام خیلی خنده دار شده بود تا شب همیجور درد ادامه داشت تا اینکه خونه خلوت شد ومن حالم کمی بهتر شد.صبح شنبه بازم درد داشتم دیگه داشت گریه ام میگرفت سوار ماشین شدم و رفتم درمانگاه قبل از اینکه پیش دکتر برم یک آمپول با تجویز خودم زدم وآمپول دوم را بعداز ویزیت زدم ولی همچنان سرم درد میکرد وقتی رسیدم خونه ساعت دوازده ونیم بود ولی این درد لعنتی همینجور ادامه داشت ومجبور شدم دوتا مسکن با هم بخورم وبرم بخوابم وکلی دعا کردم که سرم بهتر بشه وقتی بیدارشدم حالم خوب بود والحمدا...تا آخر شب هم درد نگرفت ولی از همه بدتر این بود که باز هم مثل هفته های قبل سهراب تنها ودلگیر بود</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>شکستن رکورد هلند</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sohrab.org/archives/000593.php" />
    <modified>2007-07-20T21:19:16Z</modified>
    <issued>2007-07-21T01:49:16+03:00</issued>
    <id>tag:weblog.sohrab.org,2007://1.593</id>
    <created>2007-07-20T21:19:16Z</created>
    <summary type="text/plain">جمعه، سی ام تیرماه، ساعت هشت شب هر چند وقت یکبار، روح آن سهراب مرحوم، که در این وبلاگ یادداشت می نوشت، در من حلول می کند و مرا وادار به نوشتن می کند. بچه که بودم، ضرب المثلی میان...</summary>
    <author>
      <name>sohrab</name>
      <url>http://www.sohrab.org</url>
      
    </author>
    <dc:subject>روزمره</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p><b>جمعه، سی ام تیرماه، ساعت هشت شب</b></p>

<p></p>

<p>هر چند وقت یکبار، روح آن سهراب مرحوم، که در این وبلاگ یادداشت می نوشت، در من حلول می کند و مرا وادار به نوشتن می کند.</p>

<p><br />
بچه که بودم، ضرب المثلی میان مردم رایج بود با این مضمون که مرده ها هم شب جمعه آزاد هستند!<br />
اما نمی دانم حکایت این مرده(سهراب) چی هست که روزهای جمعه، و حوالی غروب آن سر و کله اش پیدا می شود!</p>

<p><br />
سعی می کنم که یادداشت کوتاه باشد، تا حوصله شما از خواندن این مزخرفات، زیادی سر ریز نشود و حوصله سر زدن به چند وبلاگ دیگر را نیز داشته باشد.</p>

<p><br />
نمی دانم در این مدتی که ایران بودم، این مطلب را نوشته ام و یا این بار اول است که به آن می پردازم؟!</p>

<p><br />
توی این مدت من از خیلی از موضوعات به شدت عقب ماندم و یا افت شدید داشته ام، اما یک رکورد نیز در این مدت داشته ام و آن خوردن غذاهای حاضری مانند سوسیس و کالباس و همبرگر می باشد!</p>

<p><br />
هلند که زندگی می کردم، سعی می کردم که حداقل دو وعده غذای ایرانی در طول هفت روز هفته بخورم، اما اینجا آن دو وعده در بعضی از هفته ها به یک وعده تبدیل شده و بارها و بارها نیز پیش آمده است که همه هفته را غذای حاضری می خورم.</p>

<p><br />
اینقدر از این آشغال هایی که اینجا به اسم غذا می فروشن خورده ام، که دیگر معده ام یاری ام نمی کند و بسیار پیش می آید که به جای اینها به نون و ماست و یا نون و پنیر رضایت می دهم.</p>

<p><br />
به همین خاطر می توانم به جرات بگویم که رکورد قبلی ام در هلند را شکسته و اینجا رکورد جدیدی پیدا کرده ام.</p>

<p></p>

<p><b>وضعیت خانه من</b></p>

<p></p>

<p>وضع خانه ام از نظر رسیدگی، با هلند یک جور است، به این معنی که اگر کسی وارد آن بشود، ابتدا از شلوغی و کثیفی کمی جا خورده و بعد به خود می آید!<br />
هم در هلند و هم در اینجا بسیار سعی کردم که کمی خانه داری یاد بگیرم و مهمتر از یاد گرفتن، آن را انجام بدهم، اما دریغ که عادت کهنه را نمی شود تغییر داد!<br />
تنها چیزی که سعی می کنم همیشه مرتب باشد، مانند هلند، لباس هایم است که تقریبا همیشه تمیز و اطو خورده است!( امیدوارم در این مورد خودم را چشم نزنم و وضعیت م در همین یکی بصورت قبل بماند)</p>

<p></p>

<p><b>دیگه چه خبر؟</b></p>

<p></p>

<p>خبر خاص دیگری که قابل گفتن باشد ندارم.</p>

<p><br />
آمنه را اگر فرصتی داشته باشد، گاه گاهی می بینم و چهل و پنج دقیقه تا یک ساعت را با هم می گذرا نیم.( گاهی دوبار در هفته و بیشتر مواقع یکبار در هفته)<br />
البته این دیدارها معمولا وسط هفته انجام می شود، و همانطور که خود آمنه در پست قبلی نوشته است، به قول معروف آنقدر برای روزهای تعطیل صنم دارد که من بین آنها گم می شوم.</p>

<p><br />
دیگه باید این قسمت از زندگی ام را به تقدیر چسباند! ظاهرا تنها زندگی کردن، قسمتی از تقدیر من است و کاری از من در این رابطه بر نمی آید، حتی اگر محل زندگی ام را هفت هزار کیلومتر اینطرف تر بیاورم.</p>

<p></p>

<p>در ایران بودنم نیز احتمالا تا آخر تابستان روشن می شود!</p>

<p>اینطور که من می بینم، اوایل پائیز باید بساطم را جمع کنم، و بروم بر لب همان حوضی بنشینم که در عرض سیزده سال در کنار آن در هلند نشسته بودم!</p>

<p><br />
<b>یعنی آقا سهراب و حوضش</b>!</p>

<p></p>

<p>****************************</p>

<p></p>

<p><b>پی نوشت</b>: دو روز است که نمی توانم <a href="http://www.blogger.com/">سایت یلاگر</a> را باز بکنم، این مشکل عمومی هست، و یا مختص به من می باشد؟<br />
</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>بی عنوان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sohrab.org/archives/000592.php" />
    <modified>2007-07-11T09:50:50Z</modified>
    <issued>2007-07-11T14:20:50+03:00</issued>
    <id>tag:weblog.sohrab.org,2007://1.592</id>
    <created>2007-07-11T09:50:50Z</created>
    <summary type="text/plain">ما ها که کارمند یم پنج روزهفته برنامه مون اینه که صبح بریم سرکار وبعد ازظهر برگردیم خونه ، من وقتی می رسم خونه مثل مرده متحرکم یعنی حتی اگه اداره کاری هم انجام نداده باشم بازهم خسته ام .خیلی...</summary>
    <author>
      <name>ameneh</name>
      
      <email>sohrab_manesh@yahoo.com</email>
    </author>
    <dc:subject>تولدی دیگر</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>ما ها که  کارمند یم  پنج روزهفته برنامه مون اینه که صبح بریم سرکار وبعد ازظهر برگردیم خونه ، من  وقتی می رسم خونه مثل مرده متحرکم یعنی حتی اگه اداره کاری هم انجام نداده باشم بازهم خسته ام .خیلی وقتها دلم میخواهد استراحت کنم ولی معمولا استراحتی در کار نیست  یه دوشی می گیرم وبقیه وقتم را با  کتاب خواندن ،جدول حل کردن ،بعضی وقتها هم آشپزی می گذرانم  ولی به هیچ وجه دوست ندارم وقتی می رسم خونه  برم بیرون  .<br />
 ترجیح میدم روزهای آخر هفته برای خودم باشه وبتوانم برای آنها خودم برنامه ریزی کنم ولی بقیه میگن تو که پنج روز خونه نیستی پس این دوروز را باما باش خلاصه اینطوری ما توی روزهای آخر هفته وچگونگی برنامه ریزی آن اختلاف داریم و بعضی وقتها کار به جاهای باریک میکشه <br />
البته بعضی وقتها هم من مجبور برنامه آنهارا بپذیرم مثلا دوهفته پیش مهمان داشتیم  وچون مهمان برای من بود، مجبور بودم خونه بمانم و با سردردی که داشتم آنها را تحمل کنم ،آخرهفته قبل روز مادر بود وطبق معمول یک حمله از طرف خواهرها به خونه ما شد واینبار علاوه براینکه  مجبور بودم خونه بمانم باید مثل خدمتکارها کارهم  میکردم ودرنتیجه ساعتها کنار دست مامان تو آشپزخونه بودم .این هفته هم مهمون داریم یعنی من باید خونه باشم <br />
دلم میخواهد روزهای آخر هفته اگر توی خونه هستم تنها باشم تا بتوانم به کارهای عقب افتاده برسم وخستگی کار یک هفته را از تنم بیرون بریزم و اگه قراره خونه نباشم دوست ندارم برای مهمانی هم خونه کسی برم ترجیح میدم آن روز را توی هوای آزاد باشم ولی متاسفانه خیلی کمتر روزهای آخر هفته به دلخواه من میگذره.<br />
با همه اینحال فکر میکنم ماها فقط برای خودمون زندگی نمیکنیم و فقط به خودمون تعلق نداریم وما با دیگران ودرکنارآنها زندگی میکنیم وتنها با بودن آنها احساس خوشبختی میکنیم پس باید بعضی وقتها روزهامون را به دل آنها بگذرنیم .</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>یک شنبه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sohrab.org/archives/000591.php" />
    <modified>2007-07-01T15:51:16Z</modified>
    <issued>2007-07-01T20:21:16+03:00</issued>
    <id>tag:weblog.sohrab.org,2007://1.591</id>
    <created>2007-07-01T15:51:16Z</created>
    <summary type="text/plain">یک شنبه، ده تیر ماه، ساعت شش عصر خوب ظاهرا وبلاگ نویسی من هم مختص شده است به بعدالظهرهای روز جمعه و ساعت هایی که به غیر از یک کامپیوتر، چیز و کسی دیگر در کنارم نیست! البته ا تنها...</summary>
    <author>
      <name>sohrab</name>
      <url>http://www.sohrab.org</url>
      
    </author>
    <dc:subject>روزمره</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>یک شنبه، ده تیر ماه، ساعت شش عصر</p>

<p></p>

<p>خوب ظاهرا وبلاگ نویسی من هم مختص شده است به بعدالظهرهای روز جمعه و ساعت هایی که به غیر از  یک کامپیوتر، چیز و کسی دیگر در کنارم نیست!</p>

<p></p>

<p>البته ا تنها بودن، توی تمام ایام هفته است..</p>

<p></p>

<p>ابتدا کمی از خودم می نویسم و بعد اگر حوصله ای ماند، مقداری هم در رابطه با اینجا خواهم نوشت.</p>

<p></p>

<p>اینجا همه چیز در رابطه با من بسیار کند به پیش می رود.<br />
بطور همزمان مشغول به انجام کارهایی (کارهای اداری) هستم که بخاطر نبودن سیزده ساله ام در ایران، روی همدیگر تلنبار شده و متاسفانه نود و پنج درصد آنها باید از طریق سیستم اداری این کشور انجام بشود.</p>

<p></p>

<p>همانطور که خودتان هم آگاه هستید، انگار خداوند تمام وقت های دنیا را در اختیار ادارات ایران گذاشته تا آن را در طول سی سال خدمت خود تقسیم کنند!</p>

<p></p>

<p></p>

<p>برای گرفتن یک امضا، و یا یک برگه، گاهی باید چندین بار مراجعه بکنی، و چندین ساعت را در این روزهای گرم، در راهروهای پر از جمعیت خفه بشوی! تا بلکه قسمت شد و توانستی به مراد خود برسی!</p>

<p></p>

<p>همچنان از نداشتن بیمه رنج می برم،  برای مثال، یک دندانم مدت ها است که درد می کند، هزینه درست کردن آن، بدون دفترچه، چیزی بین یکصد و بیست تا یکصد و هشتاد هزار تومان است! و بودجه من کفاف نمی دهد تا اینگونه خرج ها را بپردازم!<br />
(من همینجا از مردمی که در ایران، با حقوق های کارمندی و یا زیر سیصد هزار تومان، روزگار خود را می گذرانند، خواهش می کنم که کمی وقت برای من بگذارند، و شیوه زندگی کردن در ایران را به من بیاموزند!)</p>

<p></p>

<p><br />
<b>وضعیت من و آمنه</b></p>

<p><br />
وضعیت من با آمنه، همچنان مثل گذشته است.<br />
گاهی خوب، و گاهی کمتر خوب!<br />
هفته گذشته، چهارشنبه، همدیگر را دیده ایم، قرار بود جمعه را با هم بگذرانیم که متاسفانه آمنه سر درد گرفت و  در خانه ماند.<br />
در رابطه با آمنه جان البته خبر زیاد است! شاید به همین زودی ها، آمنه جان از صنف آدم های مجرد جدا بشود و در صنف متاهلین ثبت نام بکند!<br />
(بقیه این موضوع را نمی توانم بنویسم، زیرا شاید آمنه جان مایل نباشد که در این محل مطرح بشود، فقط بگویم که داماد این امر خیر احتمالی بنده نیستم!)</p>

<p></p>

<p>شاید توی دلتون بگوئید که مردیکه! غیرتت کجا رفته پس؟<br />
در جواب باید عرض کنم که اگر سلطان غیرت دنیا هم باشی، توی اینجور مواقع هیچ کاری از دستت بر نمی آید که انجام بدهی!<br />
من نمی دانم که شما کسی را سراغ دارید یا خیر؟ اما من هیچکس را نمی شناسم که توانسته باشد به کمک غیرت و یا هر چیز دیگری، کسی را نسبت به خود علاقمند نگه داشته باشد! بطور خلاصه، محبت کردن و محبت دیدن، تنها چیزی است که نمی توان آن را خرید!</p>

<p><br />
البته من هم مانند شما اعتقاد دارم که اگر جیب آدم، پر باشد و دستش باز، حتما توی این موضوع تغیر پیدا می شود، اما هیچ تضمینی وجود ندارد که انسان برای همه عمر پولدار باقی بماند!<br />
اگر این مرحله را با کمک پول حل کردی، در صورت پدید آمدن چنان شرایطی چه خواهی کرد؟<br />
چنانچه شما برای آن شرایط (بی پولی) راه حلی دارید، ممنون خواهم شد که آن را با من در میان بگذارید! </p>

<p></p>

<p>همانطور که می دانید، بیشتر از یک سال است که این وبلاگ، نامش از سهراب به وبلاگ سهراب و آمنه تغییر پیدا کرده است.</p>

<p></p>

<p>اما به دلایلی که برای من هم روشن نیست، آمنه جان تمایل زیادی برای نوشتن در این صفحه از خود نشان نمی دهد، و این اواخر برای خودش وبلاگ دیگری درست کرده و در آنجا می نویسد.</p>

<p></p>

<p>آدرس وبلاگش را به من که نداد، شاید شما اگر از او بخواهید، آدرس آن وبلاگ را در اختیار شما بگذارد!<br />
(اگر گرفتید، به من هم بدهید، تا بدانم موضوع از چه قرار است؟!)</p>

<p></p>

<p><br />
 <br />
</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>جمعه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sohrab.org/archives/000587.php" />
    <modified>2007-06-01T12:00:38Z</modified>
    <issued>2007-06-01T16:30:38+03:00</issued>
    <id>tag:weblog.sohrab.org,2007://1.587</id>
    <created>2007-06-01T12:00:38Z</created>
    <summary type="text/plain">جمعه: یازدهم خرداد، ساعت سه بعدازظهر خوب باز هم یکی از آن جمعه های دلگیر ایران و باز هم همان حال و هوای دلگیر بودن عصرها و غروب های روز جمعه! امروز صبح ، ساعت ده و چهل و پنج...</summary>
    <author>
      <name>sohrab</name>
      <url>http://www.sohrab.org</url>
      
    </author>
    <dc:subject>روزمره</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>جمعه: یازدهم خرداد، ساعت سه بعدازظهر</p>

<p></p>

<p>خوب باز هم یکی از آن جمعه های دلگیر ایران و باز هم همان حال و هوای دلگیر بودن عصرها و غروب های روز جمعه!</p>

<p></p>

<p>امروز صبح ، ساعت ده و چهل و پنج دقیقه از خواب بیدار شدم.</p>

<p></p>

<p>وقتی در ایران، شب های جمعه به رختخواب می روم، آرزو دارم که بتوانم تا نهایت ممکن، در روز جمعه خواب باشم و زود از خواب بیدار نشوم!</p>

<p></p>

<p>هر چند که روزهای دیگر هفته هم سحر خیز نیستم و به غیر از روزهایی که باید برای انجام کارهای اداری به ادارات مراجعه کنم، معمولا تا ساعت ده صبح خواب هستم.</p>

<p></p>

<p>این روزها دنبال تشکیل پرونده جانبازی در بنیاد جانبازان هستم، از وقتی که به ایران آمده ام، بخاطر مصرف دارو، مشکلات زیادی داشته ام  و دارم.</p>

<p></p>

<p>برای جراحت های جنگی، طبق تجویز متخصصین هلندی سه نوع دارو مصرف می کردم.</p>

<p></p>

<p>اما در ایران نتوانستم یکی از آن داروها را پیدا کنم، اصلا در ایران چنین دارویی وجود ندارد.<br />
یکی دیگر از داروها هم یک مسکن بسیار قوی است، که دکترها برای درد پاهایم، برایم تجویز کرده بودند.</p>

<p></p>

<p>این دارو در ایران به همان نام وجود دارد، و ساخت خود ایران هم می باشد.<br />
اما این دارو، فقط در نام به نوع خارجی آن شباهت دارد و نه تنها درد را تسکین نمی دهد، بلکه باعث سرگیجه بسیار شدید  و دچار تشنج شدید شدن  و در نهایت بیهوشی می شود!</p>

<p></p>

<p>من بخاطر مصرف این داروی ایرانی در اوایل ورود م به ایران، دو بار در خیابان تشنج شدید گرفتم و بیهوش شدم، به همین دلیل دیگر از این دارو استفاده نکردم.</p>

<p></p>

<p>البته در ایران داروخانه هایی وجود دارند، که می توانی از طریق آنها داروهای خارجی و کمیاب را سفارش بدهی، و خوب چون این داروها از خارج می آید و در این مملکت هیچ کنترلی بر قیمت ها وجود ندارد، هر بسته از آن را با آدم، به قیمت پول خون پدرشان حساب می کنند!</p>

<p></p>

<p>خوب همین دلیل خیلی کوچک(!) یعنی نداشتن پول کافی، از مصرف این دارو هم صرفنظر کردم و فعلا با تحمل کردن درد، روزگار را میگذرانم.</p>

<p></p>

<p>همین موضوعات کوچک باعث شد به فکر درست کردن پرونده جانبازی بیفتم، تا حداقل در صورتی که با موافقت آنها (بنیاد جانبازان) روبرو شدم، دیگر پول داروهایی که به دلیل حضور در جنگ مصرف می کنم را از جیب خالی ام نپردازم.</p>

<p></p>

<p>اما درست کردن پرونده جانبازی در حال حاضر، دست کمی از شکستن شاخ غول ندارد، و برعکس کشور هلند که با ارائه دادن دو قطعه عکس در منطقه، یکی مربوط به شانزده سالگی و دیگری حدود بیست سالگی، به عنوان مجروح جنگی، در یکی از بیمارستان های تخصصی آن کشور پذیرفته شدم و حدود سه سال زیر نظر یک تیم از متخصصین مجرب مشغول به درمان بودم!</p>

<p></p>

<p>این موضوع که در یک کشور غریب، که من نه برای آن کشور و نه برای آن مردم نجنگی ده بودم و  فقط با ارائه دو قطعه عکس، به عنوان مجروح جنگی پذیرفته می شوم، و در مملکت خودم، با وجود تمامی اسناد و مدارک، نمی توانم زیاد به این موضوع امیدوارم باشم که در آینده به عنوان کسی که در جنگ آسیب دیده، برای خودم پرونده درست بکنم، بسیار آزار دهند است!</p>

<p></p>

<p>در هر صورت سعی خودم را خواهم کرد.</p>

<p></p>

<p>........</p>

<p></p>

<p>پی نوشت: نوشتن این یادداشت تا به اینجا، نیم ساعت وقت برد، بخاطر دل گیری روز جمعه نمی توانم به نوشتنش ادامه بدهم.<br />
بقیه اش باشد برای روزی که حوصله ای برای نوشتن داشته باشم<br />
</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>یک سال گذشت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sohrab.org/archives/000584.php" />
    <modified>2007-05-30T08:47:31Z</modified>
    <issued>2007-05-30T13:17:31+03:00</issued>
    <id>tag:weblog.sohrab.org,2007://1.584</id>
    <created>2007-05-30T08:47:31Z</created>
    <summary type="text/plain"> با عرض سلام و احترام خدمت دوستانی که به این وبلاگ هنوز هم سر می زنند و به یاد بنده و آمنه عزیز هستند. همانطور که می دانید من مدتی است که در ایران هستم، و این مدت بصورت...</summary>
    <author>
      <name>sohrab</name>
      <url>http://www.sohrab.org</url>
      
    </author>
    <dc:subject>روزمره</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p><br />
با عرض سلام و احترام خدمت دوستانی که به این وبلاگ هنوز هم سر می زنند و به یاد بنده و آمنه عزیز هستند.</p>

<p></p>

<p>همانطور که می دانید من مدتی است که در ایران هستم، و این مدت بصورت بسیار عجیب و پر سرعتی گذشته است!<br />
امروز که این یادداشت را می نویسم، کمی بیشتر از یک سال است که من در ایران زندگی می کنم.</p>

<p></p>

<p>الان که به این زمانی که پشت سر گذاشته ام، نگاه می کنم، برای خودم نیز باور کردنی نیست که مدت اقامات من به اینصورت طولانی شده است.</p>

<p></p>

<p>روزی که به اینجا آمدم، در نظر داشتم که حداکثر شش ماه در اینجا بمانم و در صورتی که کارهای مد نظرم انجام نشد، به هلند برگردم.</p>

<p></p>

<p>اما واقعیت این است که به رغم درست نشدن کارهای اداری ام، و تقریبا نا امید شدن از اینکه بتوانم به زودی این کارها را به سرانجام برسانم، نمی توانم خودم را راضی به رفتن بکنم.</p>

<p></p>

<p>برای برنگشتن به هلند، دو دلیل عمده دارم.</p>

<p></p>

<p>اولین دلیل، بودن آمنه عزیز در اینجا می باشد.<br />
مکرراَ پیش می آید که من و آمنه برای مدت طولانی نمی توانیم همدیگر را ببینیم و دیداری تازه بکنیم، منظور از مدت طولانی یک هفته تا ده روز است، اما با وجود این فاصله ها، همیشه فکر کرده ام که نمی توانم بدون دیدن آمنه، روزگار را بگذرانم، درست است که این فاصله ها پیش می آید، اما همیشه در ضمیر ناخود آگاه من این موضوع که اگر واقعا نیت کنم که او را ببینم، می توانم با کمی انتظار کوتاه و برای مدت زمان کوتاه او را پیدا کنم و دیداری با هم داشته باشیم، در صورتی که اگر از ایران بروم، نهایتا این دیدار می تواند از طریق اینترنت باشد، که برای من کاملا ناخوشایند است و  مطمئن هستم که نمی توانم در غربت تحمل این جدایی را داشته باشم.</p>

<p></p>

<p><br />
دومین دلیلم برای ماندن این است که هنوز امید خود را برای پیدا کردن کاری که بتوانم از قبال آن روزگار خودم و در آینده  روزگار خود و آمنه را بگذرانم از دست نداده ام و بصورت عجیبی به این موضوع امیدوارم!</p>

<p></p>

<p><br />
امیدوارم که خداوند وسیله ای و یا راهی پیش روی من بگذارد که بتوام، کاری برای خود دست و پا کنم و اگر خیالم از بابت در آمد در آینده راحت شد، بطور کامل قید رفتن را بزنم، و باقی مانده عمر را در کشور خودم و در کنار کسی که دوستش دارم بگذرانم.<br />
امیدوارم و دعا می کنم که مشکلاتم بصورت کامل برطرف شده، و منبع در آمدی نیز پیدا کنم، تا خیال خودم را راحت کنم و همینطور، بیشتر از این دختر مردم (آمنه جان) را منتظر و بلاتکلیف نگذرام.<br />
لطف های آمنه عزیز در این مدت، نسبت به من آنقدر زیاد بوده است، که من رفتن را یک نامردی تمام عیار در حق او و خودم می دانم!</p>

<p></p>

<p></p>

<p>در آخر یادداشت باز هم از دوستانی که به ما سر می زنند سپاسگزارم و از شما که قلب های دوست داشتنی و پاکی دارید می خواهم که ما را دعا کنید.</p>

<p></p>

<p>مخلص همگی: سهراب <br />
</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>در سال جدید</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sohrab.org/archives/000583.php" />
    <modified>2007-05-01T10:16:46Z</modified>
    <issued>2007-05-01T14:46:46+03:00</issued>
    <id>tag:weblog.sohrab.org,2007://1.583</id>
    <created>2007-05-01T10:16:46Z</created>
    <summary type="text/plain">نمیدانم چرا مغزم دیگه برای نوشتن کار نمی کنه(نگین که از اولش هم کار نمیکرد) یه روزهایی ازنوشتن یاداشتهای روزانه خوشم می اومد ومی توانستم از بین آنها اونی که عمومی تر بود توی وبلاگم بذارم ولی راستش الان هیچی...</summary>
    <author>
      <name>ameneh</name>
      
      <email>sohrab_manesh@yahoo.com</email>
    </author>
    <dc:subject>تولدی دیگر</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>نمیدانم چرا مغزم دیگه برای نوشتن کار نمی کنه(نگین که از اولش هم کار نمیکرد) یه روزهایی ازنوشتن یاداشتهای روزانه خوشم می اومد ومی توانستم از بین آنها اونی که عمومی تر بود توی وبلاگم بذارم ولی راستش الان هیچی نمی نویسم اصلا حوصله نوشتن ندارم تقریبا وقتم پره وبجای نوشتن بیشتر دوست دارم کتاب بخوانم توی سال جدید کتابهای آواز گشتگان ،زندگی در پیش رو،بادبادک باز والان هم دارم کتاب بادبادکها را میخوانم کتابهای قشنگی بودند ولی بادبادک باز از هموشون قشنگتر بود پیشنهاد میکنم اگه توانستیدحتما بخوانید .<br />
خیلی دلم میخواهد توی این فصل کوه برم چون هواخیلی عالیه ولی متاسفانه سهراب اهل کوه نیست با اینکه خیلی پیاده روی می کنه ولی کوه برو نیست! البته اینجا کسانیکه هستندکه هر هفته کوه میرن آنها  کوهنوردهای حرفه ای هستند،از اونهایی چند روز راه می افتادند میرن قله وشب اطراق می کنند وروزبعد بازدوباره ادامه میدن من برای حفظ آبروم ترجیح میدم با اونها نرم چون احتمالا بین راه بی هوش میشم وآبروم میره!درضمن دوست دارم با کسایی کوه برم که علاوه بر لذت بردن از کوه وجادبه هاش از همراهی وهمصحبتی باآنها لذت ببرم ، توی این گروه یک نفر هست که بدم نمیاد باهاش برم کوه خوش هم چندبار گفته که دوتایی بریم ولی من تنبلی کرده ام ولی تصمیم دارم توی این فصل هر طور شده حداقل یکبار برم کلک چال!مخصوصا حالا که اینجا نوشتم وگرنه سهراب دیگه ولم نمی کنه!!!<br />
<b>یکی بیاد منو ببره کوه من دلم هوای ایستگاه پنج کلک چال به همراه عدسی برای صبحانه را کرده </b></p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>یک برداشت آزاد از زندگی روزمره در ایران</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sohrab.org/archives/000582.php" />
    <modified>2007-04-06T21:59:08Z</modified>
    <issued>2007-04-07T02:29:08+03:00</issued>
    <id>tag:weblog.sohrab.org,2007://1.582</id>
    <created>2007-04-06T21:59:08Z</created>
    <summary type="text/plain">اولین پست، آخرین گلایه ها به سلامتی و میمنت، سال ۱۳۸۵ به پایان خودش رسید و سال ۱۳۸۶ شروع شد. سالی که گذشت، برای من بسیار متفاوت تر از چهارده سال گذشته بود، من بعد از سیزده و نیم سال...</summary>
    <author>
      <name>sohrab</name>
      <url>http://www.sohrab.org</url>
      
    </author>
    <dc:subject> عاشقانه</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p>اولین پست، آخرین گلایه ها</p>

<p><br />
به سلامتی و میمنت، سال ۱۳۸۵ به پایان خودش رسید و سال ۱۳۸۶ شروع شد.</p>

<p></p>

<p>سالی که گذشت، برای من بسیار متفاوت تر از چهارده سال گذشته بود، من بعد از سیزده و نیم سال دوری از ایران، توانستم حدود یازده ماه در کشور خودم زندگی بکنم.</p>

<p></p>

<p>نمی دانم چگونه باید از این یازده ماهی که در ایران بودم، نویسم!</p>

<p><br />
عوض شدن فرهنگ در این مملکت، و جابجا شدن ارزشها و ضد ارزشها، بزرگترین شوکی بود که در این مدت به من وارد شده است.</p>

<p></p>

<p>آنقدر در مملکت خودم به قول معروف از مرحله پرت هستم، که گاهی به این احوال می خندم، و اگر کسی در اطرافم نباشد، که اکثرا نیز همینطور است، گاهی نیز به این حال و روز گریه می کنم!</p>

<p></p>

<p>بدترین حالت ها در زمان تنهایی پدیدار می شود، و همانطور که در بالا  نوشتم، این زمان ها کم هم نیست!</p>

<p><br />
بسیار پیش می آید که از برخورد هموطنانم با همدیگر حیران می شوم و دائما این فکر به ذهنم خطور می کند که آیا من واقعا در ایران هستم و اینها همان هموطنانی هستند که چند سال پیش من از کنارشان رفته ام؟</p>

<p><br />
همه به هم دروغ می گویند، و برخلاف زمانی که من در ایران بودم، دائما لاف پولدار بودن را می زنند و سرشان را مانند کبک در زیر برف کرده اند، و شعور انسان را به چالش می کشند.</p>

<p></p>

<p>خیابان ها عوض شده، و تعداد ماشین ها و موتورهایی که در این شهر مشغول رفت و آمد هستند، سرسام آور است.</p>

<p></p>

<p>هر کسی به طریقی، وسیله ای برای خود دست و پا کرده، و متاسفانه داشتن ماشین در این مملکت یک ارزش شده، و باعث فخر فروختن آدم ها به یکدیگر شده است!</p>

<p></p>

<p>اینها(مردم داخل کشور) وقتی داخل ماشین خود می نشینند، ظاهرا فقط قصد رانندگی ندارند، و به نیت کشتن و کشته شدن، با یکدیگر مسابقه می دهند!<br />
(آمار کشته های جاده ای از اول فروردین تا روز ششم آن، حدود پانصد و هفتاد نفر است)</p>

<p></p>

<p>رفت و آمد فامیلی، آنچنان کم شده است، که اگر دو بار و در یک مدت کوتاه به منزل کسی بروی، احساس می کنی که صاحبخانه به تو شک دارد و منتظر است که از او درخواستی بکنی! شاید درخواست پول دستی، و یا هر چیز دیگری که به ذهن من نمی رسد!</p>

<p></p>

<p>عشق ها عوض شده، هر دختر و یا پسری، داشتن چندین دوست پسر و یا دختر را کاملا طبیعی می داند و چه دروغ هایی که در این رابطه ها به یکدیگر گفته نمی شود!</p>

<p></p>

<p>زمانی هم که یکی از این دوست داشتن ها به مرحله ازدواج کردن می رسد، انگار که دو طرف مشغول به یک جنگ تمام عیار می شوند، و هر کدام از طرفین سعی می کند که تا آنجا که ممکن است امتیاز بگیرد و غنیمت جمع بکند.</p>

<p></p>

<p>ارزش دختران مان به تعداد سکه هایی است که برایش تعین می شود، و پسرهای خوبمان هم کسانی هستند که یا خودشان دزد هستند و یا پدرشان!<br />
این جمله را در مورد پسرها به این دلیل می گویم، زیرا اگر پسری قصد ازدواج داشته باشد، ملاک خوب بودن او، داشتن منزل شخصی، اتوموبیل، و همینطور یک کار پر در آمد است!<br />
خوب یک جوان مثلا بیست و پنج ساله، که تازه درس و خدمت سربازی خود را تمام کرده است و اگر خیلی خوش شانس بوده باشد، توانسته کاری برای خود پیدا بکند، از کجا می تواند این خواسته های طرف مقابل را بر آورده کند؟</p>

<p></p>

<p>البته باید توضیح بدهم که پسرهای ما هم به ازدواج، به شکل یک معامله می نگرند!<br />
مهم نیست که دختر چقدر خوب و محجوب و با سواد است، بلکه مهم این است که پدر دختر چه وضعیت مالی دارد و چگونه می تواند دختر و داماد آینده خود را ساپورت مالی بکند!</p>

<p><br />
این یادداشت را با این موضوع به پایان ببرم که تنها چیز خوبی که من در اینجا دیدم، این است که شرایطی مهیا شده، که دخترها و پسرها، در صورت تمایل می توانند قبل از ازدواج مدتی را با همدیگر بگذرانند، و بیشتر با همدیگر آشنا بشوند.<br />
دیگه از آن گیرهای سه پیچ کمیته و اداره منکرات خبری نیست، و جوانها با خیال آسوده تری، مثلا به خیابان و پارک و رستوران می روند.</p>

<p>راستش الان که آخرین جمله را نوشتم، به ذهنم رسید که شاید این کار نه تنها خوب نیست، بلکه بسیار بد هم می باشد!</p>

<p><br />
زیرا داشتن همین روابط باعث می شود که جوانان از توقعات یکدیگر با خبر بشوند، و آگاهی داشتن از همین توقعات باعث می شود که آنها به راحتی از اینکه به ازدواج تن بدهند صرفنظر بکنند.</p>

<p></p>

<p>همین موضوع، کم و بیش برای خود من نیز اتفاق افتاد، و آمدنم به ایران و بودن نصفه و نیمه ام در کنار آمنه، او را بیشتر با این واقعیت آشنا کرد که زندگی در کنار یک انسان بی پول، و بدون پشتوانه و مریض، کاری نیست که بشود از پس آن بر آمد!</p>

<p><br />
این اواخر بسیار از آمنه شنیده ام که بهتر است هر کدام ما، به دنبال زندگی خودمان برویم!<br />
با اینکه عمیقا از شنیدن این موضوع متاسف می شوم، و حس حقارت شدیدی به من دست می دهد، اما عشق شدید من به او، باعث می شود  با خودم فکر بکنم که حق با اوست و این حق طبیعی اوست که به دنبال یک انسان دیگر، که کمتر اطرافش را مشکلات عدیده پوشانده بگردد.</p>

<p>شاید من باید قبل از آمدنم، بیشتر به چیزهایی که ندارم، و همینطور به مشکلاتی که دارم فکر می کردم! شاید!</p>

<p><br />
نوشته شد به تاریخ جمعه ۱۷/۱/۱۳۸۶ ساعت چهار بعدالظهر</p>

<p><br />
شاید این داستان ادامه داشته باشد<br />
</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>سال نو مبارک</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sohrab.org/archives/000581.php" />
    <modified>2007-03-19T08:21:37Z</modified>
    <issued>2007-03-19T11:51:37+03:00</issued>
    <id>tag:weblog.sohrab.org,2007://1.581</id>
    <created>2007-03-19T08:21:37Z</created>
    <summary type="text/plain"> بالاخره سال سگ با تمام دلهره ها و اضطراب ها و بی اعتمادیش را به پایان رسید و برای یک استراحت طولانی دوازده ساله ما را ترک کرد و فرصت نفس راحت کشیدن پیدا کردیم. بر مبنای گاه شماری...</summary>
    <author>
      <name>ameneh</name>
      
      <email>sohrab_manesh@yahoo.com</email>
    </author>
    <dc:subject>تولدی دیگر</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p><img alt="Resize of 05MILL.jpg" src="http://weblog.sohrab.org/archives/Resize of 05MILL.jpg" width="369" height="246" border="0" /><br />
بالاخره سال سگ با تمام دلهره ها و اضطراب ها و بی اعتمادیش را به پایان رسید و برای یک استراحت طولانی دوازده ساله ما را ترک کرد و فرصت نفس راحت کشیدن پیدا کردیم. بر مبنای گاه شماری های شرقی ها سال ۱۳۸۶ ( ۲۰۰۷ ) سال خوک است. <br />
تقسیم دوازده تایی فقط مختص ماه های سال نیست، بلکه چینی ها و اصولا اهل نجوم و تنجیم هم سال ها را به دوره های دوازده تایی تقسیم می کنند که هر کدام را با نماد یک حیوان مشخص می کنند: موش، گاو، ببر، گربه ( از نظر مصری ها خرگوش )، اژدها، مار، اسب، بز، میمون، خروس، سگ و خوک . <br />
این دوره ها آغاز و اوج و فرود دارند و تغییرات آنها شباهت تام و تمام با فصول دارد: آغاز سبز شدن و امید و روشنایی مثل بهار، اوج گرما و برکت مانند تابستان، فرود نرم و آهسته چون پاییز و سرمایی که در دل آن زندگی برای آغازی دوباره خود را آماده می کند همانند زمستان  .<br />
خوک آخرین حلقه دوازده گانه سال هاست و در بطن خود زندگی دوباره با تمام شور و شوقش را داره هرچه تلخی ، نگرانی و اضطراب در سال های بز ، میمون ، خروس و سگ وجود داشت در سال خوک جاش را به آرامش ، شادی و راحتی می دهد. از نظر طالع بینی چینی سال خوک بهترین سال برای تمام مردم دنیاست چون در این سال کار فراوان و گردش پول عادلانه خواهد بود. از نظر طالع بينی چينی، در این سال خیانت ها و بی اعتمادی ها بسیار کم میشه . سالی که ادبیات بر تارک آن خواهد درخشید و نویسندگان و شعرا به دور از دغدغه های رایج به موفقیت های چشمگیری نائل خواهند شد. درضمن بچه هایی که توی بهار و تابستان سال خوک متولد می شوند در رفاه و آسودگی زندگی خواهند کرد. <br />
از بدی های سال خوک این است که افراد کمتراز یکدیگر تقاضای کمک می کنند و این ممکنه باعث آسیب بیشتری بشه واز طرفی به خاطرسادگی بیش از حد خوک امکان زودباوری، فریب خوردن ونومیدی هم وجود دارد <br />
********************************** <br />
ما هم سال نو را به همه دوستان عزیز تبریک میگیم وبرای همه آرزوی روزهای شاد توام با سلامتی وموفقیت داریم امیدواریم همه بتوانند به آرزوهای خوبشون برسند .</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>کیش</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sohrab.org/archives/000579.php" />
    <modified>2007-03-03T07:33:46Z</modified>
    <issued>2007-03-03T11:03:46+03:00</issued>
    <id>tag:weblog.sohrab.org,2007://1.579</id>
    <created>2007-03-03T07:33:46Z</created>
    <summary type="text/plain"> هفته گذشته چند روزی آخر هفته را به اتفاق دوستان رفته بودیم کیش ، قبلاهر باری که کیش رفته بودم توی فصل تابستون بود.هوای شرجی وگرم آنجاامکان راه رفتن توی خیابونها را حتی شبها از آدم میگیره ولی توی...</summary>
    <author>
      <name>ameneh</name>
      
      <email>sohrab_manesh@yahoo.com</email>
    </author>
    <dc:subject>تولدی دیگر</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sohrab.org/">
      <![CDATA[<p><br />
<center><img src="http://www.sohrab.org/weblog/images/DSC00475.jpg"></center></p>

<p></p>

<p><center><img src="http://www.sohrab.org/weblog/images/DSC00586.jpg"></center></p>

<p><br />
هفته گذشته چند روزی آخر هفته را به اتفاق دوستان رفته بودیم کیش ، قبلاهر باری که کیش رفته بودم توی فصل تابستون بود.هوای شرجی وگرم آنجاامکان راه رفتن توی خیابونها را حتی شبها از آدم میگیره ولی توی این فصل هوا کیش بسیار مطبوعه ومیشه به راحتی روز وشب توی خیابونهای خلوت قدم زد واز سکوت وآرامش آنجا لذت برد . عکسهای بالا از کشتی یونانی وپارک دلفینها گرفته شده.</p>]]>
      
    </content>
  </entry>

</feed>