« ماندن یا رفتن، سوال این است! | صفحه اصلی | يک عاشقانه‌ی آرام »
دوشنبه، ۱۷ دیماه ۱۳۸۶
زمستان است

خیابان ولی عصر، درب پارک ساعی



برای دین عکس با سایز بزرگتر، به فتوبلاگ بروید

۲:۴۹ صبح -  سهراب
نظرات

پاک من را هوایی کردید

نوشته شده توسط آورا در تاريخ دوشنبه، ۱۷ دیماه ۱۳۸۶، ۹:۱۶ صبح

درود
شما لينك شديد

نوشته شده توسط حرمت در تاريخ سه شنبه، ۱۸ دیماه ۱۳۸۶، ۱۱:۴۹ صبح

سلام سهراب جان
بهمن هم تموم شد نميخواهي وبلاگت را بروز كني !؟

نوشته شده توسط آمنه در تاريخ سه شنبه، ۳۰ بهمنماه ۱۳۸۶، ۱۱:۲۱ صبح

عیدتون مبارک سهراب و آمنه ی عزیز

نوشته شده توسط مهران در تاريخ پنجشنبه، ۱ فروردینماه ۱۳۸۷، ۳:۳۰ صبح

سلام . چه عجب اینجا درست شد ! با اینکه خیلی دیر شده ولی از صمیم قلب پیوندتون رو تبریک میگم و برای هردوتون آرزوی سلامت و شادکامی دارم .

نوشته شده توسط روح بازیگوش در تاريخ چهارشنبه، ۲۸ فروردینماه ۱۳۸۷، ۱۰:۵۴ صبح

سلام سهراب خان-خوبيد؟
چون نتونستم كامنت رو در وبلاگ خود آمنه عزيز بفرستم اينجا ميفرستم:
سلام امنه جان.اميدوارم هم خودت و هم سهراب خان خوب خوب باشيدوزندگي بروفق مراد
مدت زيادي بود به اينجا سرنزدم وامروز كه اومدم ديدم فقط سه پست رو از دست داده بودم.
پستي كه بانام مناجات انتخاب كرده بودي خيلي قشنگ بود و آخرين جمله اش خيلي اشكم را درآورد.يعني من از برادرم غافل بودم كه خدا اونرو براي هميشه از من گرفت؟؟؟؟
اين ماهها اصلا حال خوبي ندارم وبسيار داغدار نازنين برادر از دست رفته ام هستم.
بگذريم به قدر كافي امروز اشك ريخته ام
اميدوارم حال روحيت بهتر شده باشه و بدون دوست عزيز" همه ما گاهي از ته دل آرزو ميكنيم كه ايكاش خدا همانقدر كه شنونده خوبي براي حرفهايمان است گوينده خوبي براي تسكينمان بود.
من هم واقعا گاهي اونقدر از دست واكنشهاي دوستانم نسبت به دردودلهاي هرزگاهم بهم ميريزم كه ترجيح ميدهم يا دروبلاگم بنويسم قسمتي از حرفهايم را براي هادي عزيزم كه ديگر نيست يا براي خدا بنويسم وبگويم و يا در دلم فقط و فقط با روح برادرم و خداي ناديده حرف بزنم.
چه ميشود كرد؟آدمها هم شكل نيستند و مثل هم نميتونند فكركنند و ظرفيتهاشون خيلي باهم فرق داره.
براي تو و سهراب خان خوشبختي آرزو ميكنم و روزهايي بسيار خوشايند
من درجايي ديگه مدتي است مينويسم.از وقتي هادي رفته اگر دوست داشتي ميل بزن كه آدرس وبلاگم رو برات بنويسم
اگر هم نه كه چيزي از ارادت من به شما وساير دوستان كم نشده ونخواهد شد
شادزي

نوشته شده توسط shima در تاريخ چهارشنبه، ۱۵ خردادماه ۱۳۸۷، ۲:۴۷ بعدازظهر

سلام بر شما
با اوله كه به وبلاگ قشنگ شما اومدم.تصادفي اما با چه انگيزه جالبي كه باهاتون آشنا شدم.من هر شب تا ساعت 2:30 شب سر كارم.با دختر خانمي آشنا شدم كه به شدت همديگه رو دوست داريم.ميدونم الآن خوابيدن.ميخواستم مطلبي رو از نت ژيدا كنم وبراشون بفرستم تا صبح رو با لبخند آغاز كنند كه به پست شما خوردم! خوشحالم كه به هم رسيديد.براي ما هم دعا كنيد. مانع زياد داريم
يا حق

نوشته شده توسط مجید در تاريخ پنجشنبه، ۱۶ خردادماه ۱۳۸۷، ۳:۰۶ صبح

سلام شيما خانم
كامنتي كه نوشته بوديد را من امرروز كه پنجم تير است خواندم و به واقعا متاثر شدم.
شيما جان آن يادداشتي كه آمنه نوشته را من در ذهن ندارم،تا بهتر متوجه منظور شما بشوم، اما یک چیز را مطمئن هستم و آن اینکه، مرگ برادر شماهیچ ارتباطی با شما ندارد و فقط می شود آن را خواست خداوند دانست، برایت از صمیم قلب آرزوی صبر می کنم و آرزو دارم که روزهای شادی در ÷یش رو داشته باشی.
با احنرام: سهراب

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ چهارشنبه، ۵ تیرماه ۱۳۸۷، ۱:۴۷ صبح

سلام سهراب خان
ممنون از محبت شما و آمنه عزيز
خوشحالم كه آمنه جان را در وبلاگ جديدم ديدم
و خوشحالم كه با همه دلمشغوليهاتان هنوز دوستان(جسارتم را ببخشيد كه خودم را دوست مينامم)قديم را فراموش نكرده ايد
خدا رحمت كند همه رفتگان من جمله مادر عزيز شما و نازنين برادر مرا
روحشان شاد
شادوسلامتب باشيد
شيما

نوشته شده توسط shima در تاريخ یکشنبه، ۹ تیرماه ۱۳۸۷، ۱۰:۳۸ صبح
ثبت نظر شما






آيا اطلاعات شما ذخيره شود؟



اگر وب سایت و یا وبلاگ شما نیاز به تبلیغ دارد، می توانید با من تماس بگیرید و با کمی صحبت و قرار، لوگوی سایت شما در این قسمت قرار خواهد گرفت