« جمعه | صفحه اصلی | بی عنوان »
یکشنبه، ۱۰ تیرماه ۱۳۸۶
یک شنبه

یک شنبه، ده تیر ماه، ساعت شش عصر

خوب ظاهرا وبلاگ نویسی من هم مختص شده است به بعدالظهرهای روز جمعه و ساعت هایی که به غیر از یک کامپیوتر، چیز و کسی دیگر در کنارم نیست!

البته ا تنها بودن، توی تمام ایام هفته است..

ابتدا کمی از خودم می نویسم و بعد اگر حوصله ای ماند، مقداری هم در رابطه با اینجا خواهم نوشت.

اینجا همه چیز در رابطه با من بسیار کند به پیش می رود.
بطور همزمان مشغول به انجام کارهایی (کارهای اداری) هستم که بخاطر نبودن سیزده ساله ام در ایران، روی همدیگر تلنبار شده و متاسفانه نود و پنج درصد آنها باید از طریق سیستم اداری این کشور انجام بشود.

همانطور که خودتان هم آگاه هستید، انگار خداوند تمام وقت های دنیا را در اختیار ادارات ایران گذاشته تا آن را در طول سی سال خدمت خود تقسیم کنند!

برای گرفتن یک امضا، و یا یک برگه، گاهی باید چندین بار مراجعه بکنی، و چندین ساعت را در این روزهای گرم، در راهروهای پر از جمعیت خفه بشوی! تا بلکه قسمت شد و توانستی به مراد خود برسی!

همچنان از نداشتن بیمه رنج می برم، برای مثال، یک دندانم مدت ها است که درد می کند، هزینه درست کردن آن، بدون دفترچه، چیزی بین یکصد و بیست تا یکصد و هشتاد هزار تومان است! و بودجه من کفاف نمی دهد تا اینگونه خرج ها را بپردازم!
(من همینجا از مردمی که در ایران، با حقوق های کارمندی و یا زیر سیصد هزار تومان، روزگار خود را می گذرانند، خواهش می کنم که کمی وقت برای من بگذارند، و شیوه زندگی کردن در ایران را به من بیاموزند!)


وضعیت من و آمنه


وضعیت من با آمنه، همچنان مثل گذشته است.
گاهی خوب، و گاهی کمتر خوب!
هفته گذشته، چهارشنبه، همدیگر را دیده ایم، قرار بود جمعه را با هم بگذرانیم که متاسفانه آمنه سر درد گرفت و در خانه ماند.
در رابطه با آمنه جان البته خبر زیاد است! شاید به همین زودی ها، آمنه جان از صنف آدم های مجرد جدا بشود و در صنف متاهلین ثبت نام بکند!
(بقیه این موضوع را نمی توانم بنویسم، زیرا شاید آمنه جان مایل نباشد که در این محل مطرح بشود، فقط بگویم که داماد این امر خیر احتمالی بنده نیستم!)

شاید توی دلتون بگوئید که مردیکه! غیرتت کجا رفته پس؟
در جواب باید عرض کنم که اگر سلطان غیرت دنیا هم باشی، توی اینجور مواقع هیچ کاری از دستت بر نمی آید که انجام بدهی!
من نمی دانم که شما کسی را سراغ دارید یا خیر؟ اما من هیچکس را نمی شناسم که توانسته باشد به کمک غیرت و یا هر چیز دیگری، کسی را نسبت به خود علاقمند نگه داشته باشد! بطور خلاصه، محبت کردن و محبت دیدن، تنها چیزی است که نمی توان آن را خرید!


البته من هم مانند شما اعتقاد دارم که اگر جیب آدم، پر باشد و دستش باز، حتما توی این موضوع تغیر پیدا می شود، اما هیچ تضمینی وجود ندارد که انسان برای همه عمر پولدار باقی بماند!
اگر این مرحله را با کمک پول حل کردی، در صورت پدید آمدن چنان شرایطی چه خواهی کرد؟
چنانچه شما برای آن شرایط (بی پولی) راه حلی دارید، ممنون خواهم شد که آن را با من در میان بگذارید!

همانطور که می دانید، بیشتر از یک سال است که این وبلاگ، نامش از سهراب به وبلاگ سهراب و آمنه تغییر پیدا کرده است.

اما به دلایلی که برای من هم روشن نیست، آمنه جان تمایل زیادی برای نوشتن در این صفحه از خود نشان نمی دهد، و این اواخر برای خودش وبلاگ دیگری درست کرده و در آنجا می نویسد.

آدرس وبلاگش را به من که نداد، شاید شما اگر از او بخواهید، آدرس آن وبلاگ را در اختیار شما بگذارد!
(اگر گرفتید، به من هم بدهید، تا بدانم موضوع از چه قرار است؟!)



اگر وب سایت و یا وبلاگ شما نیاز به تبلیغ دارد، می توانید با من تماس بگیرید و با کمی صحبت و قرار، لوگوی سایت شما در این قسمت قرار خواهد گرفت