« سال نو مبارک | صفحه اصلی | در سال جدید »
شنبه، ۱۸ فروردینماه ۱۳۸۶
یک برداشت آزاد از زندگی روزمره در ایران

اولین پست، آخرین گلایه ها


به سلامتی و میمنت، سال ۱۳۸۵ به پایان خودش رسید و سال ۱۳۸۶ شروع شد.

سالی که گذشت، برای من بسیار متفاوت تر از چهارده سال گذشته بود، من بعد از سیزده و نیم سال دوری از ایران، توانستم حدود یازده ماه در کشور خودم زندگی بکنم.

نمی دانم چگونه باید از این یازده ماهی که در ایران بودم، نویسم!


عوض شدن فرهنگ در این مملکت، و جابجا شدن ارزشها و ضد ارزشها، بزرگترین شوکی بود که در این مدت به من وارد شده است.

آنقدر در مملکت خودم به قول معروف از مرحله پرت هستم، که گاهی به این احوال می خندم، و اگر کسی در اطرافم نباشد، که اکثرا نیز همینطور است، گاهی نیز به این حال و روز گریه می کنم!

بدترین حالت ها در زمان تنهایی پدیدار می شود، و همانطور که در بالا نوشتم، این زمان ها کم هم نیست!


بسیار پیش می آید که از برخورد هموطنانم با همدیگر حیران می شوم و دائما این فکر به ذهنم خطور می کند که آیا من واقعا در ایران هستم و اینها همان هموطنانی هستند که چند سال پیش من از کنارشان رفته ام؟


همه به هم دروغ می گویند، و برخلاف زمانی که من در ایران بودم، دائما لاف پولدار بودن را می زنند و سرشان را مانند کبک در زیر برف کرده اند، و شعور انسان را به چالش می کشند.

خیابان ها عوض شده، و تعداد ماشین ها و موتورهایی که در این شهر مشغول رفت و آمد هستند، سرسام آور است.

هر کسی به طریقی، وسیله ای برای خود دست و پا کرده، و متاسفانه داشتن ماشین در این مملکت یک ارزش شده، و باعث فخر فروختن آدم ها به یکدیگر شده است!

اینها(مردم داخل کشور) وقتی داخل ماشین خود می نشینند، ظاهرا فقط قصد رانندگی ندارند، و به نیت کشتن و کشته شدن، با یکدیگر مسابقه می دهند!
(آمار کشته های جاده ای از اول فروردین تا روز ششم آن، حدود پانصد و هفتاد نفر است)

رفت و آمد فامیلی، آنچنان کم شده است، که اگر دو بار و در یک مدت کوتاه به منزل کسی بروی، احساس می کنی که صاحبخانه به تو شک دارد و منتظر است که از او درخواستی بکنی! شاید درخواست پول دستی، و یا هر چیز دیگری که به ذهن من نمی رسد!

عشق ها عوض شده، هر دختر و یا پسری، داشتن چندین دوست پسر و یا دختر را کاملا طبیعی می داند و چه دروغ هایی که در این رابطه ها به یکدیگر گفته نمی شود!

زمانی هم که یکی از این دوست داشتن ها به مرحله ازدواج کردن می رسد، انگار که دو طرف مشغول به یک جنگ تمام عیار می شوند، و هر کدام از طرفین سعی می کند که تا آنجا که ممکن است امتیاز بگیرد و غنیمت جمع بکند.

ارزش دختران مان به تعداد سکه هایی است که برایش تعین می شود، و پسرهای خوبمان هم کسانی هستند که یا خودشان دزد هستند و یا پدرشان!
این جمله را در مورد پسرها به این دلیل می گویم، زیرا اگر پسری قصد ازدواج داشته باشد، ملاک خوب بودن او، داشتن منزل شخصی، اتوموبیل، و همینطور یک کار پر در آمد است!
خوب یک جوان مثلا بیست و پنج ساله، که تازه درس و خدمت سربازی خود را تمام کرده است و اگر خیلی خوش شانس بوده باشد، توانسته کاری برای خود پیدا بکند، از کجا می تواند این خواسته های طرف مقابل را بر آورده کند؟

البته باید توضیح بدهم که پسرهای ما هم به ازدواج، به شکل یک معامله می نگرند!
مهم نیست که دختر چقدر خوب و محجوب و با سواد است، بلکه مهم این است که پدر دختر چه وضعیت مالی دارد و چگونه می تواند دختر و داماد آینده خود را ساپورت مالی بکند!


این یادداشت را با این موضوع به پایان ببرم که تنها چیز خوبی که من در اینجا دیدم، این است که شرایطی مهیا شده، که دخترها و پسرها، در صورت تمایل می توانند قبل از ازدواج مدتی را با همدیگر بگذرانند، و بیشتر با همدیگر آشنا بشوند.
دیگه از آن گیرهای سه پیچ کمیته و اداره منکرات خبری نیست، و جوانها با خیال آسوده تری، مثلا به خیابان و پارک و رستوران می روند.

راستش الان که آخرین جمله را نوشتم، به ذهنم رسید که شاید این کار نه تنها خوب نیست، بلکه بسیار بد هم می باشد!


زیرا داشتن همین روابط باعث می شود که جوانان از توقعات یکدیگر با خبر بشوند، و آگاهی داشتن از همین توقعات باعث می شود که آنها به راحتی از اینکه به ازدواج تن بدهند صرفنظر بکنند.

همین موضوع، کم و بیش برای خود من نیز اتفاق افتاد، و آمدنم به ایران و بودن نصفه و نیمه ام در کنار آمنه، او را بیشتر با این واقعیت آشنا کرد که زندگی در کنار یک انسان بی پول، و بدون پشتوانه و مریض، کاری نیست که بشود از پس آن بر آمد!


این اواخر بسیار از آمنه شنیده ام که بهتر است هر کدام ما، به دنبال زندگی خودمان برویم!
با اینکه عمیقا از شنیدن این موضوع متاسف می شوم، و حس حقارت شدیدی به من دست می دهد، اما عشق شدید من به او، باعث می شود با خودم فکر بکنم که حق با اوست و این حق طبیعی اوست که به دنبال یک انسان دیگر، که کمتر اطرافش را مشکلات عدیده پوشانده بگردد.

شاید من باید قبل از آمدنم، بیشتر به چیزهایی که ندارم، و همینطور به مشکلاتی که دارم فکر می کردم! شاید!


نوشته شد به تاریخ جمعه ۱۷/۱/۱۳۸۶ ساعت چهار بعدالظهر


شاید این داستان ادامه داشته باشد

۲:۲۹ صبح -  سهراب
نظرات

نوشته بسیار خوبی بود. ای کاش دیگر وبلاگ نویس‌های داخل ایران هم از این صراحت گفتار شما الگو برداری می کردند و حقایق را آنچنان که هست می‌نوشتند. این خودش یک کار فرهنگی بسیار موثر است.
من با اینکه در ایران زندگی نمی‌کنم ولی به خاطر مسافرت‌هایی که سالی یک بار این هفت هشت سال گذشته داشته‌ام شاهد این تغیرات بوده‌ام و گاها از آنها نوشته‌ام، ولی ترس من از آن است که به علت زندگی در خارج این تصور را برای ملت بوجود بیاورم که من خودم را از آنها برتر می‌دانم. در صورتی که اگر این مسائل بوسیله آنهایی که در داخل زندگی می‌کنند منتشر و مطرح شود بهتر نتیجه می‌دهد.
امیدوارم که بیشتر در این باره بنویسید و سعی کنید با تشریح معضلات داخل برای برطرف کردن آنها کمک کنید.
دروغ گفتن پایه همه فسادها ست وقتی ملتی به خود اجازه ندهد صبح تا شام دروغ بگوید یقینا دیگر رفتارهای ناهنجار هم به سبب همین موضوع از بین خواهند رفت.
متاسفانه این دروغ گفتن‌ها نتیجه فرهنگ اسلامی رژیم است که مردم را به این راه کشانده وگرنه چگونه ملتی که روزگاری "گفتار نیک، پندار نیک و کردار نیک" پایه‌ای ترین ارزش اجتماعی‌اش بوده به این روز افتاده.

نوشته شده توسط خُسن آقا در تاريخ شنبه، ۱۸ فروردینماه ۱۳۸۶، ۲:۰۲ بعدازظهر

سلام
حرفهاتون دلم را به درد آورد شايد به اين خاطر كه بوي تند واقعيت را مي ده!! با همه واقعيتهاي تلخی كه هست ...اما باور كنيدهنوز همه چيز، اينقدر زشتِ مطلق نيست.....هنوز هستند دخترها و پسرهايي كه بشه با ياد اوري آنها لبخندي از سر آرامش بر لب آورد.
و اما...
من معتقدم اگرواقعا عاشق كسي هستيد نبايد به بهانه بزرگي عشقتون رهاش كنيد.موفق و سلامت باشید

نوشته شده توسط ملیحه در تاريخ سه شنبه، ۲۱ فروردینماه ۱۳۸۶، ۱:۵۰ صبح

سهراب عزيزسلام
نميدونم تبريك عيد براتون فرستاده بودم يانه ولي مهم نيست
حالا ميگم.درست در روز تولدم.
اونچه از اون بعنوان كسي كه مدتها از ايران دور بوده يادكردي متاسفانه واقعيت تلخ همه ي چندسال اخيره.
با مليحه كاملا موافقم كه همه چيز 100%ومطلق نيست ولي زشتيها خيلي بيشتر به چشم ميخورند تا زيبايي ها.
راجع به خودتون و آمنه هم قطعا اونچه خير باشه پيش خواهداومد پس خودتون رو غمگين نكنيد.شما در اين مسافرت چيزي رو از دست نداديد.بلكه خيلي چيزها بدست آورديد.حتي اگر زندگي اونطور پيش بره كه آمنه جان بهتون ميگه بازم همينقدر كه يك احساس روتجربه كرديد"برگشتيدومردمتون رو ديديد"كلي تجربه كسب كرديدوكلي خاطره براي بچه هاي آينده تون جمع كرديدو...همه ي اينها ارزش اين سفر شماست.پس بصرف اينكه بتونيد كنار كسي باشيدكه دليل وانگيزه ي اول آمدنتون بوده يا صلاح هردوتون باشه كه از هم جدا شويد"نبايدمطلقا از اومدنتون ناراحت باشيد.
اما سهراب عزيز واقعيت اينه كه چه بخواهيم وچه نه"كسي مقصر نيست.براي زندگي كردن غير از عشق ومحبت ضروريات ديگه اي هم وجودداره.
من شك ندارم كه خداوند اونچه از عشق وسلامتي آرزوتونه در سال جديد بهتون هديه ميده پس دستاتونو باز كنيدواميدداشته باشيد به اون كسي كه بهتون ياد داد كسي رو دوست داشته باشيد.
مراقب خودتون باشيد
شيما

نوشته شده توسط shima در تاريخ چهارشنبه، ۲۲ فروردینماه ۱۳۸۶، ۸:۱۴ صبح

خيلي دلم مي خواست قبل از اينكه بياييد اين چيزها رو بهتون بگم ولي گفتم شنيدن كي بود مانند ديدن !

نوشته شده توسط مریم در تاريخ دوشنبه، ۳ اردیبهشتماه ۱۳۸۶، ۴:۴۴ بعدازظهر

سلام . حرفهات و نوشته ات چقدر واقعی و دلچسب بود . مثل همهء نوشته هات . از چیزی که در مورد روابط خودت و آمنه نوشتی عمیقا ناراحت شدم . اما امیدوارم برای هردوتون هر چی صلاحه پیش بیاد . هر دو تونو دوست دارم و از ته دل براتون خیر آرزو میکنم . قبلا میخواستم تلفنی تبریک عید بگم و اما دفترچه آدرس موبایلمو از دست دادم و شمارهء هیچ کدومتون رو ندارم .

نوشته شده توسط روح بازیگوش در تاريخ سه شنبه، ۴ اردیبهشتماه ۱۳۸۶، ۰:۵۷ بعدازظهر

salaam sohraab jaan
omidvaaram har jaa ke hastin she dar kenaar e ham che jodaaye az ham har 2 moafagh o salaamat baashin
zendegi kamaakan baa hameye zeshti haash ghashange ingadr ke mishe zendegi kard

نوشته شده توسط reza در تاريخ شنبه، ۸ اردیبهشتماه ۱۳۸۶، ۲:۰۶ صبح
اگر وب سایت و یا وبلاگ شما نیاز به تبلیغ دارد، می توانید با من تماس بگیرید و با کمی صحبت و قرار، لوگوی سایت شما در این قسمت قرار خواهد گرفت