v دلایل پذیرش قطعنامه از طرف آیت الله خمینی
v اولمرت: احمدی نژاد مانند آدولف هیتلر سخن می گوید
v مجلس نمایندگان آمریکا طرحی را بر ضد ایران تصویب کرد
v معذرت خواهی نویسنده وبلاگ الپر از علی افشاری
v خطوط کهن ايراني به اينترنت مي پيوندد
v ايران از دستيابی به فناوری غنی سازی اورانيوم خبر داد
v 'آمريکا برای حمله احتمالی هوايی به ايران برنامه ريزی می کند'
v گروگان گیری سیستان و بلوچستان
v ازدواج پستی
[ آرشیو ]
فروغ -
آخرین جرعه جام -
آورا -
شیندخت -
روزگار ما -
تولدی دیگر -
مریم گلی -
شیدای شاپرک -
خاتون -
سهراب -
اندکی صبر -
وبلاگ سهراب منش -
كت بالو -
شیما -
خاک -
نكته ها -
یک جور دیگه -
روح بازیگوش -
ربل -
کتابخانه -
آواز پرستو -
آریاخنه -
فتوبلاگ سایت -
by BlogRolling
سه شنبه، ساعت ۱۴:۳۰
حدود یک ساعتی فرصت دارم که در منزل باشم، و بعد با خنک شدن هوا، بیرون بزنم و کمی در کوچههای محل پیادهروی بکنم.
هر چند پیاده روی، بدون سیگار کشیدن لطفی ندارد، اما فعلا در این ماه چاره ای نیست و باید طبق قوانین این مملکت زندگی کرد.
مقصودم از نوشتن این پست، کمی توضیح دادن در مورد گدایی کردن و گداهایی که در این شهر مشغول به کاسبی هستند، می باشد!
ایده نوشتن در اینمورد، دیشب بعد از برخورد کردن با هفت گدا، در کمتر از نیم ساعت در من بوجود آمد!
دیشب بعد از اذان مغرب، از منزل بیربون رفتم تا کمی پیاده روی بکنم.
از همان ابتدای راه، انواع و اقسام گداها در برابرم سبز شدند!
گدایی که بصورت خانوادگی و با همراه داشتن زن و دو فرزند، از من می خواست که به او کمک بکنم.
گدای دیگری که حدود شش سال داشش، به شدت پیله کرده بود که یک فال حافط به قیمت دویست تومان از او بخرم.
یک پسر نسبتا جوان و با سر و وضع باز هم نسبتا مناسب، که ادعا می کرد اینجا گیر کرده و اگر می شود، دویست یا سیصد تومان به او بدهم.
یک گدای دیگر که حدود پنجاه و پنج سال سن داشت، و از نظر هیکل و چاقی، من را در جیب بغل خود می گذاشت، و با عبارت: هیچی خرجی ندارم، یک چیزی به من بده، گدایی می کرد.
مجددا مردی که حدود چهل سال داشت، و از صورتش می شد حدس زد که اعتیاد دارد، و او نیز چند برگ فال حافظ در دست داشت، و از من می خواست که یکی از آنها را بخرم!
و دو نفر دیگر که در کنار خیابان نشسته بودند، و دست خود را بطرف همه دراز می کردند!
چیزی که باعث تعجب من شد، بودن این تعداد گدا، در یک فاصله کوتاه بود.
مسیر چهارراه ابوسعید تا میدان شاهپور برای بیشتر دوستان آشنا است، و برای آنها که نیست، عرض می کنم که این مسیر را می شود در عرض حدود ده دقیقه پیمود!

از معتاد بودن جوانان که نمی دانم چه بگویم؟!
هر جوانی را می بینی ( حالا فرض کنید 75 درصد) به راحتی می توانی از صورت و حرکاتش متوجه بشوی که آلوده به مواد مخدر است!
متاسفانه در این روزها، مصرف تریاک و هروئین و حشیش، دیگر بچه بازی است، و آقایان و صد البته خانم ها، رو آورده اند به شیشه، گراس، و کراک و ال اس تی و هزار تا کوفت و زهر مار دیگر، که من اسم آنها را بلد نیستم!
من نمی توانم درک کنم که این جوانان، چگونه می خواهند در آینده پدر و مادری نمونه برای فرزند خود باشند!؟
ما که والدینمان این کاره نبودند، این از آب در آمدیم، وای به حال فرزندان اینها!
اگر دولتمردان این مملکت به سرعت به فکر چاره ای نباشند، متاسفانه باید عرض کرد که دو نسل دیگر از مردم را نیز باید نابود شده به حساب آورد.
اول همین نسل جوانی که به شدت آلوده مواد مخدر است.
دوم، فرزندان این جوانان که در آینده نه چندان دور و با وجود چنین والدینی از همان بدو کودکی نابود شده به حساب می آیند و به احتمال بسیار زیاد، به همراه همین والدین جوان و معتاد، به جمع گدایان شهر اضافه خواهند شد.
آرزو می کنم این چیزهایی که به ذهن من آمده است، توهماتی بیش نباشد، و من صد در صد در اشتباه باشم.
آمین
ّه قول مارکو خودمون آرزوها فریبی بیش نیستند!
توهم نیستند این ها که نوشته اید. واقعیت های دردآلودی هستند که نمی توانی ندیده شان بگیری.
شما که بعد از این همه دوری شهر گداها را دیده ای حالا بهتر از آنها که در همان شهر هستند فاجعه را حس می کنی.
حالا خداییش هلند بهتر نبود؟
حداقل اش اینکه برای معتاد و الکلی جا دارند .
یک اخبار مسرت بخش از هلند:
دیشب بعد از قرنی از ایرانی ها تعریف و تمجید شد در ادییتسی!
می گفت:دانش آموزان ایرانی بین ساید دانش آموزان مهاجر بالاترین سطح هوش و نمرات قبولی را دارند و ایرانی ها جزءمهاجرتن موفق در هلند هستند
سلامسهراب جان...عرض كنم خدمتتون كه قبل از ماه رمضان شيفت پر درآمد گداهاصبح زود ه ولي مثلا اينكه در اين ماه شيفت پر درآمدشان دم افطاره!!!
نوشته شده توسط آمنه در تاريخ شنبه، ۱۵ مهرماه ۱۳۸۵، ۱:۱۴ بعدازظهرسلام سهراب خان
اميدوارم بهترباشيد.
ممنون كه بهم سرزديد.منم دعاميكنم كه اونچه خيره همه همينطورشما است همان شود.
ديشب مطلبي آخرتون روخوندم خيلي ناراحت شدم ازاينهمه قرص خوردن و...خواستم چيزي بنويسم امااحساس كردم هيچوقت مطالب منروحتي حال واحوال روجدي نميگيريدپس بهتره مزاحم نشوم.اماامروزكه ديدم به وبلاگم شايدبعدازمدتها سرزديدفهميدم كمي تاقسمتي اشتباه كرده بودم.
شايدبعدابراتون ايميلي بزنم وراجع به چيزهايي كه نوشته بوديدنظرمو بدم.
اميدوارم كه اگه خيرتونه زودتركارهاتون باآمنه جان به سروسامان برسدوبرويدسرزندگيتان(انشائ الله)
شادوسلامت باشيد
شيما
v زمستان است
v ماندن یا رفتن، سوال این است!
v تشکر و قدردانی
v مبارک بادا
v تعطیلات چطوری گذشت
v شکستن رکورد هلند
v بی عنوان
v یک شنبه
v جمعه
January 2008 (۱)
December 2007 (۱)
September 2007 (۲)
August 2007 (۱)
July 2007 (۳)
June 2007 (۱)
May 2007 (۲)
April 2007 (۱)
March 2007 (۲)
February 2007 (۳)
January 2007 (۵)
December 2006 (۲)
November 2006 (۴)
October 2006 (۴)
September 2006 (۴)
August 2006 (۵)
July 2006 (۴)
June 2006 (۲)
May 2006 (۳)
April 2006 (۸)
March 2006 (۳)
February 2006 (۱۰)
January 2006 (۱۱)
December 2005 (۱۱)
November 2005 (۱۵)
October 2005 (۱۶)
September 2005 (۱۴)
August 2005 (۱۷)
July 2005 (۱۱)
June 2005 (۱۲)
May 2005 (۶)
April 2005 (۱۲)
موزیک (۴)
ایران (۵)
بيست و يک روز (۴)
تولدی دیگر (۲۲)
جامعه (۱)
روزمره (۱۰۳)
سیاست (۱۳)
عکس (۱۱)
سهراب جان بعد از اذان مغرب میتونستی سیگار هم بکشی که دیدن انواع گداها مفرح تر باشه ! یادت رفته ؟
نوشته شده توسط روح بازیگوش در تاريخ سه شنبه، ۱۱ مهرماه ۱۳۸۵، ۶:۴۳ بعدازظهر