« خدایا | صفحه اصلی | ما آدمها... »
پنجشنبه، ۱ تیرماه ۱۳۸۵
یکی از روزهای مسافرت من

چهارشنبه شب، ساعت دوازده و بیست دقیه نیمه شب

روزها اینجا مثل باد می گذرند و تا چشم بر هم می زنی، ماه به پایان رسیده و برج بعدی شروع شده است!
بیشتر روزها به خوبی و خوشی می گذرد، اما امان از روزهای بد!

امروز یکی از روزهای خیلی بد این سفر بود.
از صبح اول وقت با یکی از اعضاء خانواده بحث شدید و تندی کردم.
خوشبختانه این دعوا از طریق تلفن انجام شد، و به همین خاطر نیاز به قرص اعصاب پیدا نکردم!!

هنوز چیزی از ظهر نگذشته بود، که برادرم خبر فوت کردن مادربزرگم را به من داد!
البته او سعی کرد که این موضوع را پله به پله برای من توضیح بدهد و یکباره نگوید، به من گفت که مادر بزرگم یکدفعه حالش بد شده است و الان در یک بیمارستان است!
اینها اگر از پشت تلفن به من دروغ بگویند من بر اساس همان حس (قبلا در این مورد توضیح داده ام) متوجه میشوم، چه برسد به اینکه در چشمان من نگاه بکنند و دروغ بگویند!

اما آدمیزاد همواره خود را فریب می دهد و سعی می کند از واقعیت ها فرار بکند!
من هم استثنا نیستم و همینطور هستم. برای اینکه به خودم بباورانم که مادر بزرگ زنده است همان حرف بیمارستان رفتن را پذیرفتم!

چهار روز قبل به منزل او رفته بودم، و در کمال تاسف آنجا حالم بسیار بد شد و حدود دو ساعتی در وضعیت بسیار بدی از نظر جسمانی بودم.

همین خدا بیا مرز به همراه دختر کوچکش که خاله من می شود تمام آن دو ساعت را گریه می کردند، و فردای آن روز به منزل برادرم زنگ زده بود تا حال من را بپرسد، اما من خواب بودم و به برادرم گفته بود که بیدارم نکند!

وقتی بیدار شدم زن داداشم گفت که تماس گرفته و من به او زنگ زدم .
تا صدای من را شنید دوباره گریه -اش گرفت، و با گریه به من گفت که شبی که گذشته بود را نخوابیده و تا صبح دعا می کرده است!

از ایشان تشکر کردم و گفتم که انشاالله شما باشی و ما زیر سایه شما باشیم.
همینطور به او گفتم که چون آن روز که منزلش بودم حالم بد شده بود و او را ناراحت کرده بودم، پنج شنبه (الان چهارشنبه شب ساعت یازده و نیم است) به دیدار دوباره او بروم و اگر توانستم وسیله ای تهیه بکنم، او را با خودم به بهشت زهرا ببرم، تا فاتحه ای برای دخترش و دامادش بخواند (مادر مادرم بود این خدابیامرز)
با جمله قربان معرفتت تشکر کرد!


چه کسی می توانست تصور کند که او را فردا به بهشت زهرا خواهند برد و همانجا ماندنی است؟

این بلای دوم امروز بود و بلای سوم نیز این بود که تصمیم گرفتم با آمنه بیرون بروم، تا کمی بتوانم فراموش بکنم این اتفاقات را ، که متاسفانه این هم مقدور نشد!

امروز عصر من در یکی از خیابان های خلوت جردن نشسته بودم و برای خودم گریه می کردم، ظاهرا در سرنوشت من نوشته شده به هنگام سختی کشیدن و غم داشتن باید تنها بمانی!

خوب این یک خلاصه ای بود از برنامه امروز من.
ببخشید که اینها را اینجا نوشتم، احساس خالی بودن جای یکی که بشود با او دردُ دل کرد در وجود من بسیار خودش را نشان نمی دهد .

آمنه جان نیز گناه نکرده است که با من آشنا شده! و حتما برای خودش برنامه ای دارد، و من نمی توانم و نمیخواهم که ایشان هر روز عصر بعد از تمام شدن کار در اداره، تازه کارش با من شروع بشود و برای مثال بخواهد تا شب با من همراه شود! (حق انتخاب ایشان را فراموش نکرده ام)

به هرحال این یکی از روزهای تلخ من در ایران بود، امیدوارم به زودی روز خوشی نیز پیش رو باشد تا آن را هم برای شما بنویسم

ببخشید با این چرندیاتی که نوشتم خسته اتان کردم.

آمنه عزیز نیز سلام می رساند به همه دوستان.

شاد باشید

۱:۱۶ صبح -  سهراب
نظرات

سلام.
1-روح مادربزرگتان شاد
2-اميدوارم حالتان بهتر شده باشد.
3-شما جا بهتر از جردن واسه خلوت نشيني و گريه و احساس تنهايي پيدا نكرديد؟(شوخي كردم)
4-اين پست شما دو دفع زير هم نوشته شده. !!!!
5- ىه آمنه جان سلام برسانيد
6-به اميد روزهاي خوب در ايران
7- من هم تا 2 هفته ديگر ميايم ايران

نوشته شده توسط Avra در تاريخ پنجشنبه، ۱ تیرماه ۱۳۸۵، ۱۰:۴۲ صبح

سلام... از اینکه بعد از مدتها چیزی نوشتی ممنونم  امیدوارم اوضاع روز به روز بهتر بشود. ایکاش می شد بیشتر بنویسید. اکنون دیدگاهت نسبت به زمانی که بیرون از ایران بودی با توجه به حضورت، چگونه است؟! دوست داشتم بدانم. (راستی! ایمیل من رسید؟)

نوشته شده توسط نکته گو در تاريخ پنجشنبه، ۱ تیرماه ۱۳۸۵، ۰:۳۷ بعدازظهر

سلام سهراب عزيز
قبل ازهرچيزتسليت منوهم بپذير
اميدوارم كه خداوندروح مادربزرگ عزيزتان راقرين رحمت خودش نمايد.
ازاينكه يك روزتلخ راگذراندي درايران متاسفم واميدوارم روزهاي باقيمانده همه اش خيروخوشي باشد.
آمنه جان هم حتمااگه ميتونستندكنارشمابودن خوشايندترين اتفاقي بودكه ميخواستنداتفاق بيافته وخوشحالم كه اينودرك ميكنيد.
كاشكي يه برنامه ميذاشتيديه روزبادوستاني كه درتهران ياشهرهاي ديگه داريددورهم جمع ميشديدتاهمگي ازنزديك باهم آشناشويم.قطعااگه يه برنامه گروهي باشه وتويه زمان مناسب همه خواهندآمد.
هميشه موفق وسلامت وشاداب باشيد
شيما

نوشته شده توسط shima در تاريخ جمعه، ۲ تیرماه ۱۳۸۵، ۹:۵۹ صبح

سلام سهراب جان
خدا رحمت كناد . اميدوارم دفعه ديگري كه بعد از مدت ها چيزي مينويسي خبر خوش باشد.

نوشته شده توسط پدرام در تاريخ شنبه، ۳ تیرماه ۱۳۸۵، ۰:۴۵ بعدازظهر

سلام سهراب جان
خدا رحمت كناد . اميدوارم دفعه ديگري كه بعد از مدت ها چيزي مينويسي خبر خوش باشد.

نوشته شده توسط پدرام در تاريخ شنبه، ۳ تیرماه ۱۳۸۵، ۰:۵۱ بعدازظهر

سلام سهراب جان .خدا مادر بزرگ را هم رحمت كنه . سهراب جان شرمنده من خبر نداشتم و اىن مدت از شبكه اساسي بدور بودم . اميدوارم الان حالتن بهتر باشه از همه جهت .اميدوارم روز هايي كه پيش رو داري روز هاي خوبي باشه .

نوشته شده توسط خاتون در تاريخ یکشنبه، ۱۱ تیرماه ۱۳۸۵، ۱۰:۳۱ صبح
اگر وب سایت و یا وبلاگ شما نیاز به تبلیغ دارد، می توانید با من تماس بگیرید و با کمی صحبت و قرار، لوگوی سایت شما در این قسمت قرار خواهد گرفت