v دلایل پذیرش قطعنامه از طرف آیت الله خمینی
v اولمرت: احمدی نژاد مانند آدولف هیتلر سخن می گوید
v مجلس نمایندگان آمریکا طرحی را بر ضد ایران تصویب کرد
v معذرت خواهی نویسنده وبلاگ الپر از علی افشاری
v خطوط کهن ايراني به اينترنت مي پيوندد
v ايران از دستيابی به فناوری غنی سازی اورانيوم خبر داد
v 'آمريکا برای حمله احتمالی هوايی به ايران برنامه ريزی می کند'
v گروگان گیری سیستان و بلوچستان
v ازدواج پستی
[ آرشیو ]
فروغ -
آخرین جرعه جام -
آورا -
شیندخت -
روزگار ما -
تولدی دیگر -
مریم گلی -
شیدای شاپرک -
خاتون -
سهراب -
اندکی صبر -
وبلاگ سهراب منش -
كت بالو -
شیما -
خاک -
نكته ها -
یک جور دیگه -
روح بازیگوش -
ربل -
کتابخانه -
آواز پرستو -
آریاخنه -
فتوبلاگ سایت -
by BlogRolling
شنبه، ساعت ۲۰:۳۰
شب گردیهای دیشب، امروز اثر خودش را نشان داد.
از صبح بدنم داغ هست و تب داشتن را از گوشهای قرمز شده ام میشود تشخیص داد.
صبح تا ساعت سه بعدالظهر توی رختخواب بودم، و مشغول به لرزیدن و عرق کردن.
توی خانه آبجوش هم پیدا نمیشود، چه برسد به سوپ و یا غذاهایی که در اینجور مواقع باید مصرف کرد.
حدود ساعت سه بعدالظهر، گرسنگی هم به بقیه اینها اضافه شد، از دیروز عصر چیزی نخورده بودم.نه چیزی در منزل بود، و نه اگر بود، با آن حال دیشب از گلوی من پائین میرفت.
امروز عصر کمی از تب کاسته شده بود، و لرزیدن بدنم نیز کمتر بود، هر چند پاهام هنوز ول کن درد نبودند و تا همین الان هم نیستند.
رفتم بیرون و کمی خرید کردم، چند تا از این پودرها که مثلا اگر با آب جوش قاطی بشود، تبدیل به سوپ میشود را خریدم، اما هیچکدام اینها نه سوپ هستند و نه اصلا مزه سوپ دارند.
به هرحال مادر که نیست، باید با زن بابا کنار آمد و من هم همین کار را کردم.
هذیانهای تب
امروز توی رختخواب که دراز کشیده بودم، داشتم فکر میکردم که بودن و نبودن یک نفر مثل من چه تفاوتی برای آدمهایی که در این دنیا هستند، می تواند داشته باشد؟
تنها جواب قانع کنندهای که توانستم به خودم بدهم، کلمه «هیچ» بود!
البته مي دانم يک و يا دو نفر هستند که احتمالا از شنيدن اين موضوع نارحت خواهند شد و چند روزي را در ناراحتي خواهند گذارند، اما معجزه گذشت زمان کار خودش را خواهد کرد و بعد از یک مدت کوتاه دیگر اسمی هم از من آورده نخواهد شد.
راستش فکرکردن به این موضوع و فهمیدن این همه بیاهمیت بودن، نتیجه خوشایندی برای آدم ندارد و باید سعی کرد که به این چیزها فکر نکرد.
همین امروز تصمیم گرفتم که در هفته آینده، به یکی از این سازمانها که از طریق آنها میشود اعضا به درد بخور بدن را به کسی دیگر بخشید{ بعد از مرگ} مراجعه بکنم و اگر قبول بکنند که در صورت اتفاق افتادن این موضوع، هزینه فرستادن جسدم به ایران را بپردازند، چیزهایی که میتوانم به دیگران بدهم را اهدا بکنم.
اما فقط به شرطی که جنازه ام در اینجا خاک نشود، و به ایران فرستاده شود!
توضیح: آمنه جان به اندازه کافی، و البته به نظر خودم بسیار بیشتر از اندازه یکنفر در عرض این یکی دو روزی که حال من مساعد نیست به من رسیده است و محبت بسیار نموده است، تا همینقدر هم من از ایشان شرمنده هستم و نمیدانم چگونه می توانم خوبیهای او را جبران بکنم!؟ { عزیزترین، برایت آرزوی دلی شاد و بدنی سلامت دارم، به امید خدا در عروسی ات جبران میکنم! }
دلگرمیهای ایشان اگر نبود، شاید انگیزه گذراندن امروز به فردا نیز در من وجود نداشت.
اینها در واقع چس نالههای غربت است، و زیاد آنها را جدی نگیرید!
از احوال پرسی دوستان نیز ممنون هستم و برایتان آرزوی سلامتی و شادابی دارم.
v زمستان است
v ماندن یا رفتن، سوال این است!
v تشکر و قدردانی
v مبارک بادا
v تعطیلات چطوری گذشت
v شکستن رکورد هلند
v بی عنوان
v یک شنبه
v جمعه
January 2008 (۱)
December 2007 (۱)
September 2007 (۲)
August 2007 (۱)
July 2007 (۳)
June 2007 (۱)
May 2007 (۲)
April 2007 (۱)
March 2007 (۲)
February 2007 (۳)
January 2007 (۵)
December 2006 (۲)
November 2006 (۴)
October 2006 (۴)
September 2006 (۴)
August 2006 (۵)
July 2006 (۴)
June 2006 (۲)
May 2006 (۳)
April 2006 (۸)
March 2006 (۳)
February 2006 (۱۰)
January 2006 (۱۱)
December 2005 (۱۱)
November 2005 (۱۵)
October 2005 (۱۶)
September 2005 (۱۴)
August 2005 (۱۷)
July 2005 (۱۱)
June 2005 (۱۲)
May 2005 (۶)
April 2005 (۱۲)
موزیک (۴)
ایران (۵)
بيست و يک روز (۴)
تولدی دیگر (۲۲)
جامعه (۱)
روزمره (۱۰۳)
سیاست (۱۳)
عکس (۱۱)