« دل تنگ | صفحه اصلی | قطار سریع السیر آمستردام- بروکسل »
سه شنبه، ۲۵ بهمنماه ۱۳۸۴
به مناسبت امروز

همانطور که چند روز پيش نوشتم، در این چند ماه اخیر سعی کرده ام، به جای خواندن روزنامه ها و یا سایت های خبری، و همینطور گوش کردن به برنامه های مورد علاقه ام در اینترنت، توجه ام را بر روی شناختن ایرانیان داخل کشور معطوف بکنم.


راستش هر چه بیشتر می خوانم و می شنوم، بیشتر به نفهم بودنم، و همینطور درک نکردن مردم اطرافم پی می برم!


تا چندی پیش فکر می کردم، که کمی آدم ها را می شناسم و می توانم آنها را درک بکنم، اما امروز احساس ناتوانی عجیبی در رابطه با همین موضوع دارم!


تا چند وقت پیش، کمی اعتماد به نفس داشتم، که گاهی کمکم می‌کرد و مي توانستم به تکيه بر آن با هر زمين خوردنی دوباره به ايستم و حرکت کنم، اما امروز هیچ اثری از این اعتماد به نفس در خودم نمی بینم!


چند روز قبل برای یک نفر که وبلاگش را اخیرا می خوانم نوشتم، گاهي احساس می‌کنم که مانند اصحاب کهف به خواب سيصد ساله فرو رفته ام و امروز که بیدار شده ام، نه کسی را می شناسم و نه کسی من را بخاطر می آورد!


کی من به این خواب طولانی فرو رفتم؟


می دانم که ده سال دور بودن از ایران زمان کمی نیست، اما اینهمه عوض شدن و نگاه متفاوت به زندگی مرا شوکه کرده است!


همه اینها یکطرف، طرف دیگر این است که چگونه می‌توانم اين فاصله را پر بکنم و شبيه مردم امروز بشوم؟
اصلا آیا باید شبیه به مردم امروز بشوم تا آدم خوبی باشم؟

سرم از اين همه تفاوت گيج می‌رود و انگشت حيرت به دهان گرفته‌ام!


چگونه با داشتن اینهمه ایراد و ندانستن و نفهمیدن و درک نکردن، می توانم شریک خوبی برای زندگی یکنفر باشم!؟


توضیح: می دانم که این نوشته ربطی به روز عشاق ندارد، خواستم در این روز کمی از خودم در رابطه با این موضوع بنویسم.
توضیخ مهمتر اینکه آمنه عزیز، تا به امروز لطف بسیاری به من داشته و من را شرمنده کرده است، به همین خاطر فکر میکنم که باید منصف باشم و درست فکر کنم و تصمیم بگیرم، و همینطور شرایطی را فراهم کنم که ایشان نیز بتواند تصمیم درست و نهایی را بگیرد.

۲:۱۸ بعدازظهر -  سهراب
نظرات

آقای سهراب عزیز
از وقتی که قضیه آمنه خانم را اینجا مطرح نمودید چند بار تصمیم گرفتم یا در نظر خواهی ها و یا در یکی از پست های وبلاگم شرحی بر این ماجرا بنویسم.
شرح نه از این جهت که رابطه شناسم و یا آدم شناس و نه اینکه عاشق بوده ام!و می توانم شرح تجربیات عاشقگونه برای شما بگویم که خود در عاشق پیشه گی گوی سبقت از همه ربوده اید. حقیقت این است که با وجود احترام تمامی که به ارزشها و اصول اخلاقی شما می گذارم باید پذیرفت که آرمانهایی که مثلا شما دهسال پیش و من مثلا 3 سال پیش از ایران با خود اینجا آورده ایم،نمی خواهم بگویم مرده اند(که خود می دانید حتی در این هلند بی در و پیکر هم گاه بر همین اصول و ارزشها تکیه می کنند)که تغییر شکل داده اند. برای شناخت آدمها باید با این آدمها زندگی کرد.با همین آدمها نفس کشید،غذا خورد،خندید و گریه کردو....
من تا خودم به عینه با جماعت هلندی حشر و نشر نداشتم تمام گفته ها و تجربیاتی که سالها زندگی با هلندی ها نصیب همسرم کرده بود را نا شنیده می گرفتم حالا اندک اندک تصوری شکل می گیرد. تصوری که خود می دانید اغلب مخالف ایده آلهای ما است. از اینکه طولانی شد ببخشید.مخلص کلام اینکه این تفاوت در نگرش ها گاه ناشی از فاصله هایی است که گاه غرق ابهام هم هستند.
با آرزوی شنیدن خبر های بهتر.

نوشته شده توسط پرستو در تاريخ سه شنبه، ۲۵ بهمنماه ۱۳۸۴، ۹:۴۱ بعدازظهر

سهراب من هر وقت ميام اينجا فقط به خاطر شماست حالا چرا اينقدر شما ناراحت و نا اميد هستيد.
من كه ناراحت شدم اين چه حرفيه؟ شما بايد قوي باشيد

نوشته شده توسط bachehmahal در تاريخ سه شنبه، ۲۵ بهمنماه ۱۳۸۴، ۹:۵۶ بعدازظهر

سلام، خوب بنظر من نباید انتظار زیادی داشته باشید مخصوصاً با اینهمه دوری مسافت از محبوب خودتان، اینها که اینجا در کنار هم هستند برای شناخت همدیگر مدتها صبر می کنند و ارتباط صمیمانه برای شناخت همدیگر دارند تا چه رسد به شما عزیزان که از هم فاصله ی مکانی دارید، گر چه عشق سوزان است ولی برای شناخت و تصمیم اطمینان بخش برای هر دو نفر شما، بغیر از صبر و شکیبایی چاره ای نیست، برای شما و محبوبتان مهر و محبت آرزو می کنم

نوشته شده توسط نکته گو در تاريخ چهارشنبه، ۲۶ بهمنماه ۱۳۸۴، ۳:۲۸ بعدازظهر

سلام
انشالله كه خير. خيلي لازم بود. موفق باشيد.

نوشته شده توسط حمیده تقی زاده در تاريخ پنجشنبه، ۲۷ بهمنماه ۱۳۸۴، ۰:۳۲ بعدازظهر

سهراب جان سلام ....اول از همه ببخشيد كه با تاخير پيغام مي گذارم ولي جز’اولين كساني بودم كه اين نوشته شما را خواندم.اميدوارم من خداي ناكرده دليل كم شدن اعتماد به نفس شما نشده باشم!و فكر نمي كنم ديدمن به زندگي انقدري با شما متفاوت باشد.در ضمن به نظر من لازم نيست شماشبيه مردم امروزه شويدهميشه تغيير در جهت بهتر شدن خوبه ومعلوم نيست اين افكار وعقايد بهتر از عقايد شما باشد.(اين را نوشتم كه دوستان فكر نكنند من خيلي عجيب وغريبم!!)

نوشته شده توسط ameneh در تاريخ پنجشنبه، ۲۷ بهمنماه ۱۳۸۴، ۶:۰۶ بعدازظهر

آمنه عزيزم سلام
عزيز جان همانموقع كه اين نوشته را تايپ مي كردم، به ذهنم رسید که نکند خدای نکرده کسی این حرفها را در رابطه با شما ببیند!
برای همین هم آن توضیح را زیرش نوشتم.
آمنه جان، بدون تعارف وجود شما در زندگی من فقط برکت بوده و شادی و امیدوار شدن به زندگی، و اینکه می شود دوباره زنده شد و زندگی کرد.
آنها که نوشتم، مربوط می شود به چیزهایی که این اواخر می خوانم و یا می شنوم!
اگر وجود پر برکت شما نبود، فکر می کنم که من خودکشی (!) کرده بودم.
ممنون که هستی و خداوند را سپاس که شما را در مسیر زندگی من گذاشت.

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ پنجشنبه، ۲۷ بهمنماه ۱۳۸۴، ۸:۳۵ بعدازظهر

وای چه عشقولانه شد این قسمت
من که تحت تاثیر قرار گرفتم

نوشته شده توسط bachehmahal در تاريخ پنجشنبه، ۲۷ بهمنماه ۱۳۸۴، ۱۰:۱۵ بعدازظهر
اگر وب سایت و یا وبلاگ شما نیاز به تبلیغ دارد، می توانید با من تماس بگیرید و با کمی صحبت و قرار، لوگوی سایت شما در این قسمت قرار خواهد گرفت