« شما معتاد هستی یا تفریحی استفاده می کنید؟ | صفحه اصلی | زنده بگور »
شنبه، ۲۶ آذرماه ۱۳۸۴
شما معتاد هستی یا تفریحی استفاده می کنید؟ [۲]

باز هم به این موضوعی که در نوشته قبلی آوردم فکر کردم.
چیزی که من را متاسف می‌کند این است، که از بعضی از کسانی که می‌شناسم، شنیدم که بسیاری از عشق‌ها در واقع همان چیزی است که در گزارش آمده است!


شنیدن این حرف از آشنایان باعث شده است که من دچار یک نوع وحشت بشوم و به بسیاری از عقایدم شک بکنم!


بعضی از دوستان در نظر خواهی نوشته‌ٔ قبلی تاکید کرده‌اند، کسانی که این گزارش ار تهیه کرده‌اند، نتوانسته‌اند فرق بین عشق و هوس را بفهمند و این گزارش نادرست است!


خوشبختانه اکثر کسانی که نظر داده‌اند، متاهل هستند، اما متاسفانه اکثریت این دوستان همهٔ نظرشان را در دو و یا سه خط نوشته‌اند!
می دانم که قرار است من بنویسم و اگر کسی این نوشته را خواند و حوصله داشت، نظرش را بنویسد. اما نمی‌توانم درک بکنم که چگونه این دوستان همه عشقی که در خود دارند را می توانند در پانزده کلمه خلاصه بکنند!؟


نظر من: با همهٔ شک و تردید‌هایی که در من به وحود آمده است، هنوز فکر می‌کنم که عشق و عاشق شدن را نمی‌توان کشف کرد و یا نوشت!


مطمئن هستم هر کسی از عشق تعریفی دارد، و باز اطمینان دارم که بسیاری از کسانی که فکر می‌کنند عاشق هستند، نمی‌توانند یک تعریف از مجموع احساس‌های خود را در این رابطه به کسی دیگر بدهند!
تعریفی که اگر برای خودشان بر روی کاغد بیاوری و به دستشان بدهی را بخوانند و از ان اظهار رضایت بکنند!


متاسفانه در فرهنگ ما، صحبت از عشق کردن، دارد شبیه به تابو می‌شود و از همین الان می‌شود روزی را دید که اگر به مردم بگویی "عشق" یا مورد تمسخر قرا می‌گیری و یا اینکه مانند این کاشفان عشق(!) که این گزارش را نوشته‌اند، حداکثر چیزی که به ذهن شان خواهد رسید، اندام جنس مخالف خواهد بود!


نمی دانم دلم به حال خودم بسوزد و یا بنشینم و برای لیلی و مجنون و خسرو شیرین گریه بکنم؟!


مطمئن هستم، هنوز عشق به همان معنی که در ذهن من است، در این دنیا وجود دارد و خوشبختانه فعلا کمیاب هم نشده است!
یقینا روزی که این جادوی زندگی از بین مردم برود، آنموقع است که نفس کشیدن روزانه آدم ها، فقط باعث آلودگی بیشتر هوا خواهد شد و به هیمن دلیل انسان‌ها فرصت نفس کشیدن را نیز به یگدیگر نخواهند داد، تا هوای موجود را تنها با نفس خود آلوده بکنند!
در پنج کلام: دنیا از هم خواهد پاشید!


تعریف من از عشق: تحمل کردن تیری بر بدن، به شرط آنکه خاری به پای یار نرود!

می دانم در رویا هستم و احتمال دچار نوعی توهم عمیق! اما تا رویای من به کسی آسیبی نمی‌رساند، دلم می خواهد که در رویا باشم!


توضیح: در نوشته قبلی گفته بودم که نگاه کردن به جنس مخالف بدون عشق ممنوع!
باید یک توضیح کوتاه در این رابطه بدهم.
منظور من این نیست که اگر بخواهی به کسی نگاه بکنی و یا هم صحبت بشوی، حتما باید عاشق او باشی!
منظورم این است که می‌شود زیبا رویان را دید و فقط از دیدن آنها به وجد آمد، همین!
ببین اما دست نزن.


زندگی‌تان پر از عشق جماعت.

۶:۵۹ بعدازظهر -  سهراب
نظرات

نمی دونم نظر منهم می تونه براتون مهم باشه یا نه ... به نظر من آدم هر چیزی رو که نداره یه شوق و هیجان به اون داره ... وقتی یه کتاب رو می خواهی یا یه لباس ... وقتی یه آدم رو می خواهی ... به نظر من این نوع خواستن هیچ ربطی به غریزه جنسی نداده . وقتی کسی رو پیدا میکنی که نظراتش برات جالبه ... شخصیت جالبی داره ... بهت توجه میکنه . به مسائلت علاقمند است به شخصیتت احترام میذاره ناخود آگاه یه کشش قوی بینتون به وجود می آد البته گاهی چاشنی زیبایی و خوش تیپی طرف هم اضافه میشه . در یک کلام وقتی موجودی رو می بینی که صاحب کمالاتی که در ذهنت داری به سمتش میری ...
مسلما آدم دلش می خواد یه همچین موجود کامل و آرامش بخشی همیشه در کنارش باشه . بهش محبت میکنه به قولی سنگ تموم می ذاره حتی حاضره گرز رستم تو چشم خودش بره و خار به پای طرف نره ... اسم این محبت تمام نشدنی این تمایل به تصاحب رو عشق گذاشتند .
به نظر من هنوز هم از غرایز جنسی جداست بعد این فوران دوست داشتن به جایی می رسه که دلت می خواد از نوک پا تا سر این آدم رو غرق بوسه کنی دلت می خواد دستش رو بگیری تو چشماش نگاه کنی سرشو تو بغلت بگیری و تازه اون وقته که ترشح هورمونها شروع میشه ... به خاطر همینه که عشق از هوس جداست چون تو هوس با همون نگاه معروف آب از لب و لوچه طرف راه می افته البته ممکنه برای رسیدن به هدفش از همون طرفند محبت استفاده کنه ... البته قبول کنید در این حالت درک اختلاف بین عشق و هوس خیلی مشکل میشه
حالا برگردیم به عشق

نوشته شده توسط مریم در تاريخ یکشنبه، ۲۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۵:۳۷ صبح

(ترفند درسته )
دو حالت وجود داره يا اين عشق به ازدواج مي رسه يا نمي رسه ... اگه به ازدواج ختم نشه خب وقتي زمان طولاني ميشه نمي گم چقدر بسته به ظرفيت طرفين داره و شرايطشون ... عشق از بين نميره ولي كم كم يه فاكتورايي از بين ميره مثلا هر دو طرف ميگند چرا شخص مقابل براي با من بودن با همه وجود نمي جنگه چرا مشكلات خودش رو حل نميكنه ودر عين حال انتظار داره شخص بتونه مشكلات اون رو درك كنه بعد كم كم اعتماد بينشون از بين ميره نمي گم عشق از بين ميره نه ... يه حسي بينشون به وجود مي آد مثل از بين رفتن اعتماد آدم باور داره طرف مقابل دوستش داره ولي حس اين كه داره مورد سو’ استفاده يا بي توجهي قرار ميگيره هم ولش نمي كنه ... معمولا دو طرف به اين توافق مي رسند كه از هم جدا شن به هرحال عشقشون براي هميشه تو ذهنشون زنده مي مونه و يه عالمه خاطره شيرين حتي با اينكه به تلخي از هم جدا شده اند درست مثل عاشقايي كه يه حادثه از هم جدا شون كرده براي هميشه واسه عشقشون عذادار مي مونند حتي اگه زندگي سير طبيعي خودش رو طي كنه ...

نوشته شده توسط مریم در تاريخ یکشنبه، ۲۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۶:۱۴ صبح

ان پستتان یک ابتکار عالی بود همون پست برقصیم.

نوشته شده توسط فاهوس در تاريخ یکشنبه، ۲۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۶:۲۰ صبح

ميدونيد اقا سهراب متاسفانه در مورد خيلي ها ان قضيه از تبديل شدن عشق صادق هست. يعني ميشه ابتدا عاشق شد اما بعدا به چيز ديگه اي تبديل شه.

نوشته شده توسط فاهوس در تاريخ یکشنبه، ۲۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۶:۲۳ صبح

تو خيلي ها به نفرت و در مورد خيلي ها به يك دوستي و در مورد خيلي ها هم يك نوع عادت" عادت به بودن هم و در كنار هم بودن.

نوشته شده توسط فاهوس در تاريخ یکشنبه، ۲۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۶:۲۵ صبح

اما اگه به ازدواج منتهي بشه ... البته تو اين حالت به تعداد آدمها حالت ممكنه پيش بياد چون معادله ازدواج يك معادله چند مجهولي درجه بالا است ... فرض کنیم همه فاکتورهای بیرونی یک زندگی مثل خانواده طرفین ... دخالتها سو تفاهمها مشکلات زندگی رو بتونیم فاکتور بگیریم و تنها به رابطه دوسویه زوجین توجه کنیم خب در این حالت طبق اصلی که تو زندگی آدمها رایجه معمولا وقتی چیزی که دلت می خوای رو بدست می آری روزهای اول شوق و ذوق داری ولی کم کم به یه چیز عادی تو زندگیت تبدیل میشه عشق کم کم رنگ عوض میکنه تبدیل به یه حس دیگه میشه. عادت نیست به نظر من این حس میره تو گوشت و پوستت هنوز برای آدم مقابلت ارزش قائلی بدون اون تصمیم نمیگیری به خواسته هاش توجه داری ولی در چارچوب خاص که زندگی رو از حالت تعادل خارج نکنه ... در حالیکه در عشق قبل از ازدواج هیچ چارچوبی نداشت ... بعد خواسته ها مطرح میشند و توقعات ... در چنین حالتی این تفکر انسانها ست که باعث تدوام یک زندگانی ( نه زنده مانی) میشه ... یعنی اگه دو طرف بفهمند اون مدل عشق ورزیدن قبل از ازدواج ماله تو کتاب قصه هاست و عشق بعد از ازدواج معنی دیگه داره و جور دیگه نمایش داده میشه که خوشبختانه خیلی از زوجها اینو می فهمند و البته گاهی هم دلشون برای اون روزهای بی مسئولیت پر از عشق تنگ میشه برای همین بهتره دو نفر گاهی اوقات وقتهایی رو باهم بدون هیچ دغدغه ای بگذرونند ... البته عده ای هم هستند که بعد از ازدواج کلی تو ذوقشون می خوره و میگند ازدواج تابوت عشق چون متاسفانه درک نمیکنند این یه مرحله دیگه از زندگی آدمهاست . اما یه عده هم که با چشم بسته عاشق می شند مثلا زیبایی و تیپ و پرستیژ خانوادگی و پول و امکانات جرقه عشق رو براشون می زنه و کور میشند و دیگه مشخصات دیگه طرف رو نمی بینند هرچند درصد کمی از این عشقها به ازدواج میرسه ولی حتما بعد از ازدواج چشمها باز میشه و می فهمند چه کاری کردند . به هرحال یا تو جهنم به زندگی ادامه می دهند یا اینکه اگه دل و جرات داشته باشند زود تمومش میکنند . این بود انشا من درباره عشق و ازدواج

نوشته شده توسط مریم در تاريخ یکشنبه، ۲۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۶:۳۸ صبح

در دنياي كنوني همه دانشمندان دنبال اينند كه يه علت علمي براي هر پديده اي پيدا كنند تا در صورت نياز و كمبود بتونند از روي اون فرمول ايجادش كنند.
مثلا علت عشق اين هورمون است ژس اگر جاي عشق تو زندگيت خاليه هورمون را تزريق كن تا احساس عاشقيت بكني!!!!!

نوشته شده توسط avra در تاريخ یکشنبه، ۲۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۱۱:۴۸ صبح

به نظر من عشق يه حس كه ميتونه هزاران مدل تعريف دنبال خودش داشته باشه. آيا واقعا عشق شيرين و فرهاد با خسرو شيرين يكي بود؟
سهراب جان براي حسي مثل اين فقط به دلت و حرف دلت گوش كن. هر چي بقيه بگن واسه خودشون خوبه و به درد كس ئيگه نميخوره.

نوشته شده توسط avra در تاريخ یکشنبه، ۲۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۱۱:۵۱ صبح

رقصي چنین میانه میدانم آرزوست...

یگانه شدن با معشوق یکی از دغدغه های همیشگی انسانهای عاشق بوده است. اینکه چگونه به درجه ای از رشد و تکامل رسید که خود را با معشوق یکی دانست.می گویند عشق سرمایه مشترک بین همه انسانهاست. پس نمی تواند محدود به فردی خاص یا قشری خاص باشد.عشق بذری است که خداوند در نخستین بهار آفرینش آن را در گل آدمی کاشته تا چه کس آن را بیابد و در خویش برویاند.بسیاری از عشق ها غریزی و ناخودآگاه است و برخی نیز آگاهانه!
و بسیاری از این عشق ها در سطوح پایین می مانند و پر پروازی نمی یابند و برخی نیز مرزهای تعالی را پشت سر می گذارندو اوج می گیرند.در این میانه گاه معشوق یک زن است،گاه یک مرد،گاه یک انسان متعالی و برتر ،گاه یک قهرمان یک عقیده،یک کشور و...حتی خدا.که عشق ها فراوانند و به تعدادآنها معشوق ها نیز فراوان.
در هر کدام از عشق ها می توان حرکت از جدایی به وصل را دیدزیرا به محض طلوع عشق در زندگی کسی فرد خود را با دیگران بیگانه می یابد و با او یگانه حس می کند.در بین دیگران نا آشنا و غریب است و با او خویشاوند.از این رو کوشش او پیوسته مصروف حذف این جدایی و رسیدن به وصل می شود.گاه حاصل این کوشش برای حذف جدایی نزدیکی فیزیکی است اما در بسیاری دیگر از عشق هاکه در عمق جریان دارند یک تغییر درونی ایجاد می شود.گاه این اتصال برداشتن فاصله های مکانی و زمانی ااست و گاه فاصله های وجودی.اینجاست که دایره عشق وسعت می یابد و میزان تاثیر خود را در تبدیل و تغییر انسانها آشکار میکند.

نوشته شده توسط پرستو در تاريخ یکشنبه، ۲۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۰:۰۶ بعدازظهر

مولانا طي قصه واره اي کوتاه به طرح عشق و اتحاد عاشق و معشوق پرداخته است:
گفت معشوقی به عاشق زامتحان
در صبوحی کی فلان بن فلان
مر مرا تو دوست تر داری عجب
یا که خود را باز گو ای ذوالکرب
گفت من در تو چنان فانی شدم
که پرم از دوست از سر تا قدم
بر من از هستی من جز نام نیست
در وجودم جز تو ای خوشکام نیست
زآن سبب فانی شدم من اینچنین
همچو سرکه در تو بحر انگبین

(با اجازه و پوزش از استاد عزیز ابی)

نوشته شده توسط پرستو در تاريخ یکشنبه، ۲۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۰:۱۲ بعدازظهر

سلام آقاسهراب ...فكر نمي كنم كسي عشق رو اونطوري كه شايسته كلام عشق است بتونه تعريف كنه عشق خيلي مقدسه وآدم عاشق يه جايي بين زمين وهواقرار داره .وقتي يه نفر عاشق ميشه انگار از اين دنياي مادي فاصله مي گيره (البته عشق واقعي) . ولي تفكيك اين دو يعني عشق واقعي وعشق ناشي از هوس خيلي ساده نيست .درضمن آقاسهراب تعريف شماازعشق خيلي مجنون واره اميدوارم عشقتون همواره مثل مجنون واقعي باشه وليلائي پيدا بشه كه شايسته اين عشق رو داشته باشه

نوشته شده توسط ameneh در تاريخ یکشنبه، ۲۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۰:۳۴ بعدازظهر

مریم خانم
نظر همه آدم ها برای من محترم است و اگر مهم نبود، چیزی به نام نظرخواهی در زیر نوشته ها نمی امد!
(همانطور که در مورد بعضی از نوشته ها نمی آید)
به هرحال ممنون از تعریف مفصل و جامعی که از عشق نوشتید.
اگر توان و امکان این را داشتم که به دور ایران بچرخم و نظر تک تک مردم را در اینباره بپرسم، یقینا در انجام دادن این کار شک نمی کردم.
ممنون.

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ یکشنبه، ۲۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۱:۵۸ بعدازظهر

فاهوس خانم
فکر می کنم نظر شما راباید اینگونه خواند که متاسفانه بسیاری از افراد بعد از مدتی می فهمند، چیزی که به اسم عشق در زندگی شان بوده است، همان هوسی است که در این گزارش از آن به نام عشق اسم آورده شده است!
در رابطه با آن ابتکار هم باید عرض کنم، من می توانستم آدم فوق العاده ای باشم!
منتها متاسفانه کشف نشدم و از بین رفتم:))
ممنون از نظرتان

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ یکشنبه، ۲۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۲:۰۷ بعدازظهر

آورا خانم
من در دوران جنگ و در آن چهار سال با اسلحه سازمانی ایران که نامش ژ3 است، بسیار تیراندازی کردم و حدود چهارسال این اسلحه مثل قسمتی از لباسی بود که باید هر روز می پوشیدم.
شاید این ژس که شما نوشتید، با آن ژ3 که من سالها در کنارم داشتم هم خانواده باشد و همین باعث شده که من نسبت به موضوع عشق اینقدر حساس باشم!:)
اما در مورد تعریف از عشق باید عرض کنم که به نظر من نیز نه تنها هزاران،که میلیاردها تعرف از عشق می تواند وجود داشته باشد، و دانستن هر کدام از این تعریف ها می تواند در زندگی هر انسانی بسیار تاثیر گذار باشد.
زندگی تان پر از عشق

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ یکشنبه، ۲۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۲:۱۳ بعدازظهر

پرستو خانم
به نظر من بعضی از احساس ها در هر عشقی، مشترک است، مثلا به قول شما عشق به یک انسان، و یا عشق به میهن و یا عشق به خداوند.
من عشق به میهن را تجربه کرده ام و خداوند را نیز دوست دارم.
برای هر دوی اینها می توانم برای شما ده ساعت سخنرانی بکنم، اما عشق به یک انسان(در مورد من یک خانم) به نظرم بسیار متفاوت است از آن دو عشق دیگر!
هر چند همانطور که گفتم بعضی از احساس ها در همه این عشق ها مشترک است، اما عشق دو انسان به یکدیگر به نظرم بیشتر شبیه به جادو و یا چیزی است که نمی شود نمونه ای مشابه برای آن مثال آورد.
بعضی وقت ها زبانم برای گفتن چند کلمه در مورد عشق می گیرد و نمی توانم کلمه ای بگویم!
به هرحال ممنون از توضیح مفصلی که نوشتید و شعر زیبایی که از مولانا چاشنی آن کرده اید!
راستش را بخواهید، گاهی درون خود احساس رضایت خاصی دارم، رضایت در اینمورد که شاید توانسته ام کسی دیگر را حتی برای چند دقیقه در رابطه با عشق به فکر بیندازم!
دلیلش را اما نمی دانم!
ممنون و زندگی تان پر از شادی و عشق.

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ یکشنبه، ۲۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۲:۲۶ بعدازظهر

آمنه جان
مطمئنا تعریف کردن از عشق کار هر کسی نیست، و همین موضوع باعث شده است که داستان هایی مثل لیلی و مجنون و غیره به دل هر انسانی که کمی مزه عاشقی را چشیده است بنشیند!
و شاید به همین دلیل است که غزلیات حافظ برای من و شما تا حدود زیادی مقدس شده است!
در مورد تعریف عشق خودم هم باید عرض کنم، که من دلم به حال آن لیلی می سوزد که باید با یک آدم اینگونه مجنونی روزگارش را بگذارند:)
لب هایتان خندان خانم و قلب تان شاد.

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ یکشنبه، ۲۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۲:۳۲ بعدازظهر

سهراب جان من اين همه قلم فرسايي كردم تو همين " ژس " را فقط ديدي!! بي انصاف!! ( چشمك و لبخند)

نوشته شده توسط آورا در تاريخ یکشنبه، ۲۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۸:۰۰ بعدازظهر

سلام
منم با ان گزارش موافقم البته اگر اسم ان حالات رو بشه عشق گذاشت كه اغلب مردم هم همون عشق مي گن بگذريم كه تعريف من از عشق با تعريف همه ادمها فرق مي كنه كه البته انقدر عميق و دروني كه نمي تونم بيانش كنم.شما فرموديد بعضي از افراد متاهل انقدر عاشق هستن كه مي گن اگه دوباره امكان ازدواج داشته باشيم باز با همين همسر فعلي مون ازدواج مي كنيم
بنظر من اين عشق نيست اين بيان احساس رضايت از زندگي كه با مقوله عشق كاملا متفاوت و البته منافات نداره اين نوعي دوست داشتن
كه با عشق فرسنگها فاصله داره .
با ان تعريفي كه من از عشق دارم كمتر ادمي مي تونه عاشق باشه انقدر كم كه شايدخيلي از ما ادمهانه تنها هيچوقت نتونيم عاشق بشيم بلكه هيچ وقت توي زند گي مون نتونيم يه ادم عاشق بنيم.ويزگيهاي يه عاشق بنظر من اگه بتونم درست توصيف كنم مي تونه اينها باشه.
هميشه عاشق ماندن : يعني اگر عشق واقعي باشه هيچوقت كم نميشه بلكه هر روز اضافه ميشه
ارزوي وصال توش نيست : چون تحقق وصال در عشق مساوي با مرگ عشق
عشق با خود خواهي جمع نميشه :وجود همين حس كه من مجاب مي كنه كه معتقد باشم به اينكه ما ادمها نه توانايي عاشق شدن داريم و نه لياقت عاشق موندن
و دراخر اينكه عشق كم نميشه عوض نميشه جايگزين نداره با وصال از بين نمي ره هر روز گرمترو گرمتر ميشه ارمش از ادم مي گيره ادم ديگه خودش رو نمي بينه همه خود خواهي هاش از بين مي ره و از معشوق جز خوبي كمال نمي بينه بااوصاف شرايط اگر كسي رو ديديد نشون منم بديدش كه بقول شاعر انچه يافت مي نشود انم ارزوست .اقا سهراب اميدوارم راضي شده باشيد.

نوشته شده توسط hamideh taghizadeh در تاريخ سه شنبه، ۲۹ آذرماه ۱۳۸۴، ۵:۲۸ بعدازظهر

من واسه این پست کامنت گذاشته بودم . چرا پریده ..؟؟؟

نوشته شده توسط روح بازیگوش در تاريخ چهارشنبه، ۳۰ آذرماه ۱۳۸۴، ۷:۱۷ صبح

روح بازيگوش
شما در نوشته قبلي نظر گذاشتيد، یعنی در قسمت اول این نوشته، که نظر شما آنجا هست و من به آن جواب هم داده ام.

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ چهارشنبه، ۳۰ آذرماه ۱۳۸۴، ۱:۴۶ بعدازظهر
اگر وب سایت و یا وبلاگ شما نیاز به تبلیغ دارد، می توانید با من تماس بگیرید و با کمی صحبت و قرار، لوگوی سایت شما در این قسمت قرار خواهد گرفت