« راز داوینچی | صفحه اصلی | یک ترانه، برای دل شما، و کمی هم خودم »
دوشنبه، ۷ آذرماه ۱۳۸۴
لذت های لیلی و مجنون

چندی پیش داشتم با یک نفر در موزد داستان‌های عاشقانه صحبت می‌کردم.
گفتم که در این داستان‌ها فقط آه و ناله نیست که زیبا هست، صحبت کردن از لذت‌های جسمانی نیز بسیار لذت بخش است.
همانطور که در زندگی هر انسانی اینطور است! به شرط آنکه انسان سخن گفتن را بداند و حرف را در جای خود بزند.
فکر می کنم که این قظعه شعر از داستان لیلی و مجنون بهترین شاهد برای حرفم باشد.
اینجای داستان، مجنون به نزد لیلی آمده است و لیلی از او می خواهد که برایش اشعار عاشقانه قدیم را بخواند تا او یادی از گذشته بکند.
مجنون شروع به خواندن می کند.

آیا تو کجا و ما کجائیم؟ تو زآن که ای و ما تو را ئیم

مائیم و نوای بینوایی، بسم الله اگر حریف مایی

تشنه جکر و غریق آبیم، شب کور و ندیم آفتابیم

از بندگی زمانه آزاد، غم شاد به ما و ما به غم شاد

یارب چه خوش اتفاق باشد، گر با منت اشتیاق باشد

مهتاب شبی چو روز روشن، تنها من و تو میان گلشن

من با تو نشسته گوش در گوش، با من تو کشیده نوش در نوش

در بر کشمت چو رود در چنگ، پنهان کنم‌ت چو نرم در سنگ

گردم زخمار نرگست مست، مستانه کشم به سُمبُل ت دست

با نار برت نشست گیرم، سیب زرخت به دست گیرم

گه نار تو را چو سیب سایم، گه سیب تو را چو نار خوایم

گه در بر خود کنم نشستت، گه نامه غم دهم به دستت


۴:۳۵ بعدازظهر -  سهراب
نظرات

سلام...چقدر زيبا! حالم جا آمد. وصف العيش نصف العيش!

نوشته شده توسط نکته گو در تاريخ دوشنبه، ۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۶:۳۴ بعدازظهر

سلام آقاي سهراب.خوبيد؟
اول شعروخوندم خواستم براي يكي ازدوستانم بفرستم(آقاهستند)خوب شدنفرستادم چون خيلي خفن بيداااااا.يعني اگه من درست فهميده باشم خيلي مناسب براي فرستادن به يه دوسته آقاي نه چندان صميمي نبود(حالانه اينكه من 100دوست آقاي صميمي دارم خداوكيلي منم چه حرفايي ميزنما!!!!!!)نكته گوخيلي بانمك نظرداديد.
شادباشيد
شيما

نوشته شده توسط shima در تاريخ دوشنبه، ۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۸:۲۵ بعدازظهر

به نکته بسیار مهمی اشاره کردید

نوشته شده توسط آورا در تاريخ دوشنبه، ۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۸:۳۱ بعدازظهر

خوش به حال ليلي

نوشته شده توسط آریاخنه در تاريخ دوشنبه، ۷ آذرماه ۱۳۸۴، ۱۰:۲۵ بعدازظهر

نكته گو جان
اين هم حكايت آب تني كردن شيرين هست، که به قول خرس رمال شهر قصه: آب تنی کردن شیرین چقزه شیرینه:)

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ سه شنبه، ۸ آذرماه ۱۳۸۴، ۰:۰۵ صبح

شیما خانم
زیاد هم بد نیست این شعر.
منتها باید از قبل زمینه ای وجود داشته باشد تا بتوانید این نوع شعر ها را برای یک نفر بفرستید.

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ سه شنبه، ۸ آذرماه ۱۳۸۴، ۰:۰۶ صبح

آریا جان
خوش به حال هر زنی که میتونه مردش را مثل مجنون بکنه!

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ سه شنبه، ۸ آذرماه ۱۳۸۴، ۰:۰۷ صبح

آورا جان
متوجه نشدم منظورتان از اینکه به نکته مهمی اشاره کردم چی هست؟!
اما به هرحال این قسمت نیز حتما در یک رابطه عاشقانه وجود دارد و بسیار هم شیرین هست، چون با عشق کامل همراه هست.

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ سه شنبه، ۸ آذرماه ۱۳۸۴، ۰:۰۹ صبح

سلام:مرسي از ايميلتون،خوب فكر ديگه ايي مي كردم واين چند وقت ديگه مزاحم نشدم،براتون ايميل زدم به همون ادرسي كه بهم ايميل زده بوديد،اميدوارم تونسته باشم گوشه ايي كوچكي از حرفتون رو جواب داده باشم،گرچه شما هيچ گاه منتظر جواب نيستيدددد
_________________________
سمیه خانم
ایمیل شما رسید و خواندم.
در اولین فرضت جواب می دهم.
ممنونم.

نوشته شده توسط somayeh در تاريخ سه شنبه، ۸ آذرماه ۱۳۸۴، ۰:۱۲ بعدازظهر

آب تني كردن شيرين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟وووووووووو كه شمابااينكه فكركنم خيلي ازمن بزرگترنيستيدچقدردانسته وتجربه ومطالعه داريد :(
ايكاش منم كمي دخترخوبي بشم وكمي مطالعه ام وبيشتركنم وفقط به خوندن رمان بسنده نكنم.
آخخخخخخخخ راستي سلام خوبيد؟
راستي من وشراره جون توسمنان كه باهم حرف ميزديم يادمون افتادكه هرگزشماروغيرازعكساي كوچولويي ونوجوانيتون نديديم.راستي چرا شماعكس خودتون روبراي معرفي بيشترتون اينجانميذاريد.ماهاكه امكان ديدن همونداريم حداقل بدونيم چه شكلي هستيم.براي ماهايي كه تويه كشوريم بازاين امكان باكمي همت بوجودميادولي...البته شكل وشمايل در رونددوستي هاي ماقطعا هيچ اثري نداشته ونداره ولي تصور ظاهري ميتونه آدمهاروكمي بيشتربه هم نزديك كنه.
شادوسلامت باشيد
شيما
________________________________
سهراب
شيما جان
من از كم سوادي و بي سوادي در رنج زيادي هستم عزيز، اینها که شما نوشتید نظر لطف شما هست.
در مورد عکس باید عرض کنم که چهره من تفاوت زیادی با گذشته نکرده است، اما اگر مناسبتی پیش آمد، حتما یک عکس از خودم در این وبلاگ می گذارم.

نوشته شده توسط shima در تاريخ سه شنبه، ۸ آذرماه ۱۳۸۴، ۸:۴۲ بعدازظهر

لبش مي بوسم و در مي كشم مي
بآب زندگاني برده ام پي
نه رازش مي توانم گفت با كس
نه كس را مي توانم ديد با وي
لبش مي بوسدو خون ميخورد جام
رخش ميبيندو و گل ميكند خوي
چو چشمش مست را مخمور مگذار
بياد لعلش اي ساقي بده مي
نجويد جان از آن قالب جدايي
كه باشد خون جامش در رگ وپي

نوشته شده توسط somayeh در تاريخ چهارشنبه، ۹ آذرماه ۱۳۸۴، ۸:۳۰ صبح

سلام ممنون بخاطر این اشعار زیبا که بخاطر من نوشتید خیلی قشنگ ولی کمه

نوشته شده توسط حمیده تقی زاده در تاريخ سه شنبه، ۱۵ آذرماه ۱۳۸۴، ۲:۵۶ بعدازظهر

خانم قاضي زاده
اگر بيشتر از اين بخواهيد، باید کتاب این داستان زیبا را از روی اینترنت تهیه بکنید و بصورت کامل بخوانید.
البته در آنصورت هم باز به نظرتان خواهد آمد که چقدر کم بود!

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ سه شنبه، ۱۵ آذرماه ۱۳۸۴، ۸:۲۷ بعدازظهر
اگر وب سایت و یا وبلاگ شما نیاز به تبلیغ دارد، می توانید با من تماس بگیرید و با کمی صحبت و قرار، لوگوی سایت شما در این قسمت قرار خواهد گرفت