v دلایل پذیرش قطعنامه از طرف آیت الله خمینی
v اولمرت: احمدی نژاد مانند آدولف هیتلر سخن می گوید
v مجلس نمایندگان آمریکا طرحی را بر ضد ایران تصویب کرد
v معذرت خواهی نویسنده وبلاگ الپر از علی افشاری
v خطوط کهن ايراني به اينترنت مي پيوندد
v ايران از دستيابی به فناوری غنی سازی اورانيوم خبر داد
v 'آمريکا برای حمله احتمالی هوايی به ايران برنامه ريزی می کند'
v گروگان گیری سیستان و بلوچستان
v ازدواج پستی
[ آرشیو ]
فروغ -
آخرین جرعه جام -
آورا -
شیندخت -
روزگار ما -
تولدی دیگر -
مریم گلی -
شیدای شاپرک -
خاتون -
سهراب -
اندکی صبر -
وبلاگ سهراب منش -
كت بالو -
شیما -
خاک -
نكته ها -
یک جور دیگه -
روح بازیگوش -
ربل -
کتابخانه -
آواز پرستو -
آریاخنه -
فتوبلاگ سایت -
by BlogRolling
کتي عزيز، نویسنده وبلاگ کت بالو در نظر خواهی پست قبلی نوشته است:
« اوخي...چه كوچولوي بامزه اي. گلزار رو ولش كن.اين كوچولو راست راستي نمكيه. يعني اين كوچولوي متبسم خوش اخلاق همين سهراب كج خلق خودمونه؟ »
بعد از خواندن نظر کتی خانم، خانمی که به خوش خنده بودن معروف هستند و من نیز با ديدن عکس هایی که با دوستان وبلاگ نویس خود در کانادا گرفته بودند، این موضوع را باور کرده ام، به نظرم رسید توضیحی را اینجا بنویسم.
کتی جان، شما حق دارید که در این مدت که به وبلاگ من سر می زنید، چنین تصویری از من در ذهنت درست شده باشد!
اینجا معمولا من همیشه یا با اوقات تلخ نوشته ام و یا از اوقات تلخی هایم! و طبیعتا هر کسی با خواندن این نوشته ها همان تصویری از نویسنده در ذهنش نقش می بندد که در ذهن تو نقش بسته است.
اما کتی جان صورت من در دنیای خارج از اینترنت شکل کاملا متفاوتی با ان چیزی که در اینترنت است دارد!
باور کن کمتر کسی پیدا می شود که من را بدون لبخند ديده باشد.
حتي اين لبخند زدن زياد گاهي برايم مشکل نيز ميافريند! من نه تنها در حالت معمولی لبخند ميزنم بلکه در مواقعي که به شدت عصباني باشم و يا درد بسيار زيادي داشته باشم نيز ناخودآگاه لبخند میزنم!
البته اين مورد آخر اختياری نيست و واکنش ناخودآگاه من در اينجور مواقع میباشد.
يکبار در شلمچه و در نزديکی درياچه ماهی، حدود ساعت دو نیمه شب پای چپم پنج ترکش خورد.
خودم را کشان کشان به فرمانده گردان رساندم و با لبخند و لحن شوخی به او گفتم که اگر نامه ای برای تهران دارد، به من بدهد تا آن را برای او در تهران پست کنم تا زودتر به خانواده اش برسد!
منظورم را متوجه نشد، و گفت: پسر زیر این آتش سنگین چه وقت شوخی کردن است؟
باز با همان لحن و قیافه بهش گفتم شوخی نمیکنم و دارم میرم تهران!
عصبانی شد و داد زد که پسر برو سر کار و زندگیات!
هوا آنقدر تاريک بود که خونی که روي شلوارم بود را نمي ديد! کف دستم را کاملا خوني کردم و جلوي صورتش آوردم، و بهش گفتم حاجی من ترکش خوردم!
وقتی خون را دید، گفت به غیر از ترکش، موجی هم شده ای؟ توی این وضعیت و با پای مجروح لبخند می زنی و شوخی می کنی؟
به هرحال کتی جان، یکی از مشکلات مجازی بودن همین است عزیز!
عکسی که زیر نوشته گذاشته ام مربوط به همان روزهاست! چند روزی برای استراحت به یکی از پادگانهای نزدیک به شهر شوش دانیال آمده بودیم.
نمی دانم چی شده بود که هرکسی من را میديد مي گقت که روزهاي آخرش است!
بعضي از بچهها چند روز قبل از کشته شدن چهرهشان فرق میکرد و دوست داشتني تر میشدند! به همين خاطر هر کسي که مرا میديد يک عکس يادگاری میگرفت تا بعد از شهادت بنده(!) آن را داشته باشد!
توي اين عکس هم لبخند میزنم :)
توضيح عکس: اين عکس را در سال ۱۳۶۶ در نزدکي شهر شوش دانيال گرفته ام. چند روز بعد از گرفتن اين عکس در شلمچه پنج ترکش به پاي چپم خورد.
دو نفري که در اين عکس در دو طرف من هستند از بچه هاي شميران هستند. بهشون میگفتيم: رزمندگان مستکبر ! نفری که سمت راست عکس هست، از نوع آدم های شبیه اسدالله یکتا میباشد! خيلي هم بچه دل و جيگر داري بود. من هم وسطي هستم.
اي ناجنس. تازه فهميدم منظورت از غيب كردن چي بوده! باورت نشده هنوز. هان؟ يكي طلبت. (چشمك)
نوشته شده توسط katbalou در تاريخ چهارشنبه، ۲۶ مردادماه ۱۳۸۴، ۱:۴۶ صبحببخشيد من عكسي نديدم. ضربدر قرمز و كادري هم نديدم كه تصور كنم نديدنم دليلش فيلتر است. جدي جدي عكس رو گذاشته ايد؟ لطف كنيد اگر عكس هست و من ندیدم به من خبر بديد هر چه زودتر به چشم پزشك مراجعه كنم مثل اين كه اوضاع بيناييم بد جوري ريخته به هم
نوشته شده توسط بی بی در تاريخ پنجشنبه، ۲۷ مردادماه ۱۳۸۴، ۱:۳۷ بعدازظهربي بي جان
ايراد از فرستنده هست!
چشم هاي شما درست مي بيند و عكسي روي صفحه نيست.
لينك آن ايراد پيدا كرده.
شرمنده.
v زمستان است
v ماندن یا رفتن، سوال این است!
v تشکر و قدردانی
v مبارک بادا
v تعطیلات چطوری گذشت
v شکستن رکورد هلند
v بی عنوان
v یک شنبه
v جمعه
January 2008 (۱)
December 2007 (۱)
September 2007 (۲)
August 2007 (۱)
July 2007 (۳)
June 2007 (۱)
May 2007 (۲)
April 2007 (۱)
March 2007 (۲)
February 2007 (۳)
January 2007 (۵)
December 2006 (۲)
November 2006 (۴)
October 2006 (۴)
September 2006 (۴)
August 2006 (۵)
July 2006 (۴)
June 2006 (۲)
May 2006 (۳)
April 2006 (۸)
March 2006 (۳)
February 2006 (۱۰)
January 2006 (۱۱)
December 2005 (۱۱)
November 2005 (۱۵)
October 2005 (۱۶)
September 2005 (۱۴)
August 2005 (۱۷)
July 2005 (۱۱)
June 2005 (۱۲)
May 2005 (۶)
April 2005 (۱۲)
موزیک (۴)
ایران (۵)
بيست و يک روز (۴)
تولدی دیگر (۲۲)
جامعه (۱)
روزمره (۱۰۳)
سیاست (۱۳)
عکس (۱۱)
خوبه خودت جواب دادي ديگه. من درست برعكس تو. توي دنياي مجازي كيفور و خندونم. بيرونش بداخلاق و اخمو و جيغ جيغو. :))))
نوشته شده توسط katbalou در تاريخ سه شنبه، ۲۵ مردادماه ۱۳۸۴، ۸:۱۲ بعدازظهرولي از شوخي گذشته توي زندگيم دوره هاي گذر خيلي زيادي داشتم. اونچه كه الان هستم با ده سال پيش قابل مقايسه نيست. يه زماني داشتم بستري مي شدم حتي. مشكلم با تضاد خيلي شديدي بود كه با دور و برم داشتم. تضادي كه الان احساسش نمي كنم و يه دليل شخصي براي خارج از كشور موندنم.
ولي تقارن پستت با پست من و در رد همديگه باحال بودن.
:))