v دلایل پذیرش قطعنامه از طرف آیت الله خمینی
v اولمرت: احمدی نژاد مانند آدولف هیتلر سخن می گوید
v مجلس نمایندگان آمریکا طرحی را بر ضد ایران تصویب کرد
v معذرت خواهی نویسنده وبلاگ الپر از علی افشاری
v خطوط کهن ايراني به اينترنت مي پيوندد
v ايران از دستيابی به فناوری غنی سازی اورانيوم خبر داد
v 'آمريکا برای حمله احتمالی هوايی به ايران برنامه ريزی می کند'
v گروگان گیری سیستان و بلوچستان
v ازدواج پستی
[ آرشیو ]
فروغ -
آخرین جرعه جام -
آورا -
شیندخت -
روزگار ما -
تولدی دیگر -
مریم گلی -
شیدای شاپرک -
خاتون -
سهراب -
اندکی صبر -
وبلاگ سهراب منش -
كت بالو -
شیما -
خاک -
نكته ها -
یک جور دیگه -
روح بازیگوش -
ربل -
کتابخانه -
آواز پرستو -
آریاخنه -
فتوبلاگ سایت -
by BlogRolling
شاید پائیز سال ۱۳۶۴ بود!
باید بر میگشتم به منطقه، صبح با مادرم و برادرها و خواهرم خداحافظی کرده بودم، و آنها قبل از رفتن من از منزل به مهمانی رفتند.
عصر باید حرکت میکردم، با قطار ابتدا به تبریز و از آنجا با مینیبس به کردستان میرفتم، اگر اشتباه نکنم بار سوم بود که به منطقه اعزام میشدم، صبح موقع خداحافظی با حضرت مادر، از او شنیده بوم که پدرم بسیار از رفتنم عصبانی است و اصلا نمی خواهد که من به منطقه بر گردم. مادرم از من خواست که نروم، اما به او گفتم که من کارهایم را کردهام و دیگر نمیشود جلوی رفتن را گرفت!(می شد که نرفت، کافی بود فقط نروی! نهایتا یک نفر از طرف بسیج می آمد و سوال می کرد که چرا نرفته ام؟ و من می گفتم که دلم نمیخواهد! او هم باید سرش را می انداخت پائین و میرفت، نیروی داوطلب یعنی همین!)
نزدیکهای عصر از منزل بیرون زدم تا یک دور در محل بزنم و احیانا اگر بچه محلی را دیدم با او خداحافظی بکنم، و از محلها م نیز خداحافظی کنم و از آن کوچهها دل بکنم!
یک حسی به من میگفت که این بار که بروی، دیگر برگشتنی در کار نیست، کاملا به آن احساس اطمینان داشتم و می دانستم که اشتباهی در کار نیست، اما میدانستم که باید صاحبهای خود را از این رفتن راضی کنم. پدر و مادرم صاحب من بودند، یک عمر زحمت من را کشیده بودند و باید راضی میبودند.
راستش راضی کردن مادر زیاد مشکل نبود، از همان "احساس دوست داشتن" من استفاده کردم، و نتوانست بخاطر عشقی که داشت نه بگوید، اما پدرم داستان جدایی داشت!
هم به شدت بهش احترام میگذاشتم، هم میخواستم که حرفش شهید نشود، و هم می خواستم که نه نگوید! در يک کلام راضی باشد!
وقتي برگشتم منزل تا آماده بشوم و بروم پدرم از کار برگشته بود، سلام کردم و وقتی درجه عصبانیت او را در صورتش دیدم، جیک نزدم و مستقیم به طبقه بالا رفتم تا لباس بپوشم و شاید در این زمان او کمی آرام تر می شد!
نیم ساعت بعد لباسم را پوشیده بودم و آماده رفتن بودم، از پله ها که پائین می آمدم اشهدم را خواندم! و گفتم هر چه بادا باد، می گویم.
پشت درب اطاق چندبار تمرین کردم که چطور حرف بزنم، و ودرب را باز کزدم و وارد شدم.
آقام خوابیده بود!
انتظار همین یکی را نداشتم!
دو زانو بغل بالش نشستم و صدایش کردم،
آقا؟
آقا؟
آقا بیداری؟
جواب نداد، با نام فامیلی صدایش کردم، می دانست هر بار که کارم خیلی گیر باشد، او را به نام خانوادگی اش صدا می زنم!
باز هم جواب نداد.
هم عصبانی شده بودم، و هم درمانده! نمی خواستم بدون خداحافظی و بدون رضایت او به منطقه بروم، اما جواب ندادنش من را درمانده کرده بود.
می دانستم که بیدار است و می شنود.
گفتم: آقا می دانم که بیداری و میشنوی، من کارهام را درست کردم که بروم، الان هم دیگه نمیشه زد زیرش و نرفت، مامان گفته نمی خواهی که من بروم، اما دیگه دیر شده، خداحافظ و از من راضی باش آقا.
باز هم جوابی نداد، بلند شدم و بیرون آمدم.
حالم خیلی گرفته شده بود که جوابم را نداده بود، سرخورده شده بودم، اما ته دلم بهش حق می دادم که راضی نباشد.
وقتی نشستم روی پله تا بندهای پوتینم را ببندم، اون احساس رفتن و برنگشتن از بین رفته بود! میدانستم که میروم و بر میگردم!
توي همون چند دقيقه که نشستم روي پله تا بند پوتينم را ببندم، یکی این عکس را از من گرفت، هر چی فکر میکنم چه کسی بود؟ به یاد نمیآورم، مطمئن هستم که به غیر از من و آقام هیچکس دیگر از اعضای خانواده در منزل نبودند، ممکن است یکی از بچه محلها عکس را گرفته باشد.
قبل از اینکه از خانه بیرون بروم، درب اطاقی که پدرم در آن خود را به خواب زده بود، باز کردم و گفتم، آقا من رفتم، قول میدهم چهل و پنج روز دیگر مرخصی بگیرم و بیایم.
شاید میخواستم خیالش را راحت بکنم که من بر میگردم! شاید هم دلیل دیگری داشت
.
نتیجه: پشت هر عکسی، یک دنیا خاطره خوابیده، گاهی میشود آنها را بیاد آورد و گاهی نمیشود!
فروغ جان كي آمدي كه من نفهميدم! :)
من هنوز درگير درست كردن اين پست هستم.
در مورد یادآوری باید عرض کنم، کسانی که سن و سال من و شما را دارند به خوبی به یاد می اورند!
بابا هزار سال پیش که نبوده و من و تو هم که هزار سال نداریم.
حالا دوست پسر شما بالاخره زنده ماند یا نه؟
سهراب جان
صورتت توی عکس کاملا حسی رو که نوشته بودی نشون میده.
***
ضمنا آقا کم پیدا شدی
سلام آقاي سهراب خان.خوبيد؟شماچقدرشبيه برادربزرگ من هستيدشايدم منوياداون موقع هاي رضاي خودمان مياندازيدوبراي همين فکرميکنم شبيه هستيد!!!کجارفتنداون روزهايي که مردم همه چيزوبخاطريه عشق مقدس فداميکردندوکجاهستنداون آدمهايي که يه روزجونشون وکف دستشون گرفته بودندو..وحالاهرکدومشون يه طرفندواکثرشون ازاون بلايي که به نوعي سراين مملکت ومردمش اومده رنجيده خاطر.بگذريم از کساني که خوردندوبردندو...اون همه جوون جون دادند؛آياآسايشي که اونابراي ماميخواستنداينه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اميدوارم روزي سلامتي کاملتون وبدست بياريدوبرگرديدمملکتمون واونوقت باهمرزماي قديمتون کشورمون وبه همون قشنگي که بايدميشد؛بسازيد.
دلم خيلي گرفت
شيما
پدرام جان
آقا تلخ بودن آن روز هنوز زير زبون من هست!
عكس را با دقت بيشتري نگاه كردم، حق با شما است و چهره ام به هم ریخته است.
در مورد بودن هم ما در خدمت شما هستیم آقا.
شیما جان
به نظر خودم زیاد عجیب نیست، معمولا همه آدمهای مشابه من در آن زمان، از یکجور خُلق و خو برخوردار بودند!
برادر شما الان چه می کند؟
سلام... اين نوشته به دلم نشست. مثل باران رگباري که بعد از يک گرماي طاقت فرسا بر روي سر و کله آدم مي خورد و تمامي خفقان ِ ناشي از گرما را با خودش مي بَرد. به ياد پدر! به ياد پدر! به ياد پدرم که موقع مرگ در کنارش نبودم.
نوشته شده توسط نکته گو در تاريخ یکشنبه، ۹ مردادماه ۱۳۸۴، ۲:۳۹ بعدازظهرابي جان
روح پدرت شاد و تن خودت سلامت.
براي همين هست كه يكي از كارهاي مورد علاقه ام ورق زدن البوم است.
نوشته شده توسط fahos در تاريخ دوشنبه، ۱۰ مردادماه ۱۳۸۴، ۱۰:۲۳ صبحv زمستان است
v ماندن یا رفتن، سوال این است!
v تشکر و قدردانی
v مبارک بادا
v تعطیلات چطوری گذشت
v شکستن رکورد هلند
v بی عنوان
v یک شنبه
v جمعه
January 2008 (۱)
December 2007 (۱)
September 2007 (۲)
August 2007 (۱)
July 2007 (۳)
June 2007 (۱)
May 2007 (۲)
April 2007 (۱)
March 2007 (۲)
February 2007 (۳)
January 2007 (۵)
December 2006 (۲)
November 2006 (۴)
October 2006 (۴)
September 2006 (۴)
August 2006 (۵)
July 2006 (۴)
June 2006 (۲)
May 2006 (۳)
April 2006 (۸)
March 2006 (۳)
February 2006 (۱۰)
January 2006 (۱۱)
December 2005 (۱۱)
November 2005 (۱۵)
October 2005 (۱۶)
September 2005 (۱۴)
August 2005 (۱۷)
July 2005 (۱۱)
June 2005 (۱۲)
May 2005 (۶)
April 2005 (۱۲)
موزیک (۴)
ایران (۵)
بيست و يک روز (۴)
تولدی دیگر (۲۲)
جامعه (۱)
روزمره (۱۰۳)
سیاست (۱۳)
عکس (۱۱)
عجب یاد آن دوران انداختی مرا.. یاد هم کلاسی های شهیدم.. یاد همه خاطرات دانشگاه و جنگ .. دوست پسری که که هر بار به جبهه می رفت فکر می کردم بار آخری ست او را می بینم.. چه دورانی بود.. کی جز خود ما آن را می فهمد؟
نوشته شده توسط فروغ در تاريخ شنبه، ۸ مردادماه ۱۳۸۴، ۷:۴۰ بعدازظهر