« دختر رویاها چه کسی است؟ | صفحه اصلی | نوشتن خوابها »
پنجشنبه، ۹ تیرماه ۱۳۸۴
دختر رویاها چه کسی است؟

قسمت آخر

دختر رویاهای منبعد از اینکه مادر دختر از اطاق خارج شد، من منفجر شدم و به مادرم گفتم که شاید اینها اصلا نمی خواهند دخترشان را شوهر بدهند و از او خواستم که این موضوع را با مادر دختر در میان بگذارد.
مادر دختر که به اطاق برگشت، مادرم از او همین سوال را کرد، و مادر دختر در جواب گفت: ما معمولا دختر به غریبه نمی‌دهیم! اما چون کسی که شما را معرفی کرده مانند پدر من است، من نتوانستم که به او « نه » بگویم!
این را که گفت، من از جایم بلند شدم و گفتم ببخشید که مزاحم شدیم!
مادر دختر گفت: حالا دلخور نشوید، چند دقیقه بنشینید، ما منتظر برادر بزرگ دخترمان هستیم تا او بیاید و اول با شما صحبت کند و بعد دخترمان به اطاق بیاید.
خواهرم خواست چیزی بگوید که من پیش دستی کردم، و گفتم سوالات معمولی را شما بطور کامل از من پرسیده اید، و ما به اینجا آمده ایم تا دختر شما را ببینیم، هنوز هیچ چیز معلوم نیست و شاید اصلا دختر شما با دیدن قیافه من تمایلی به اینکار نداشته باشد، و در آنصورت سوال و جواب زیادی بیهوده است!
این جمله را که تمام کردم از دو طرف دو تا وشگون آبدار نوش جان کردم!
اما برخلاف تصور مادر و خواهرم،مادر دختر حرف من را قبول کرد و گفت صبر کنید تا من بگویم دخترم به اینجا بیاید.
همین که مادر دختر پایش را از اطاق بیرون گذاشت تا دخترش را صدا بکند برق رفت!
ساعت نزدیک به شش بعدالظهر بود و با رفتن برق داخل منزل تقریبا تاریک بود. مادر دختر به داخل اطاق آمد، او هم از وضعی که پیش آمده بود خنده اش گرفته بود، و معذرت خواهی کرد و از اطاق بیرون رفت و با یکی از این گازهای پیک نیکی که با تور تولید نور می کند به داخل اطاق برگشت(اسمش را یادم رفته چی بود!؟ چراغ زنبوری که نیود)
بعد از پنج دقیقه یک خانم دیگر هم وارد اطاق شد و با یک سلام بسیار آرام در کنار درب اطاق نشست!
من بصورت دختر نگاه کردم و تعجب کردم! آن کسی که من در مغازه فامیلمان دیده بودم با این کسی که الان می دیدم متفاوت بود و اصلا آن دختر نبود، البته از نظر جثه همان بود، اما صورتش سبزه بود!موضوع را زیر گوشی به مادرم رساندم، او هم دیگر حوصله اش سر رفته بود، و گفت که اگر دخترتان قصد ازداواج کردن را ندارد، ما مزاحم نمی شویم.

مادر دختر تعجب کرد! گفت دختر من که آمده و اینجا نشسته است.
من گفتم شاید اشتباه شده و من خواهر ایشان را بیرون از خانه دیده ام؟!
مادر دختر گفت که آنها فقط همین یک دختر را دارند و به غیر از او دو پسر نیز دارند و از دختر دیگر خبری نیست.
من اولش کمی گیج شدم، هم خنده دار بود و هم عصبی بودم. حدس زدم احتمالا اشتباهی شده است، دوباره به دختر نگاهی انداختم، دختر قشنگ و تقریبا مشابه همان کسی بود که من در خیابان دیده بودم، اما به هرحال آن دختر نبود. بعد از چند دقیقه خداحافظی کردیم و قرار شد که تلفنی تماس بگبریم تا هم آنها نظرشان را بگویند و هم ما بگوئیم. از طرف ما که موضوع کاملا روشن بود! ما اصلا اشتباهاً به خواستگاری دختر دیگری رفته بودیم، بعد از چند روز مادرم زنگ زد تا بگوید که اشتباه شده، اما مادر دختر گفت که پسر بزرگ من که در جلسه قبل نبود مایل است یکبار پسر شما را ببیند و با او صحبت کند!
من با اشاره سر و گردن به مادرم رساندم که بی خیال بشود و خداحافظی کند.
بعد از آن خودم به درب منزل ان دختری که دیده بودم رفتم، و از مادرش شنیدم که او قصد ازدواج با کسی دیگر را دارد.
حالا چرا دختر رویاها؟
من در این سالها که در خارج از کشور هستم، گاهی در خواب می بینم که با این دختر مشغول قدم زدن و یا حرف زدن و یا چیز دیگری هستم. صورت دختر هیچوقت برایم واضح نیست، اما جثهٔ او همان است که در نزدیکی آن مغازه دیده‌ام.
واقعیت این است که بعد از بیدار شدن از خواب و به یاد آوردن خواب آن شب، رحیه بسیار خوب و شادی دارم!
خودم هم دلیلش را نمی دانم.
آخر داستان.

۲:۱۰ صبح -  سهراب
نظرات

سلام...اسم قشنگي براي اين خاطره ي ماندني گذاشتي: «دختر روياها».راستي! من ديشب شما را خواب ديدم. خيلي برايم جالب بود. خوشحال بودم از اينکه به منزمان آمده بوديد. ضمناًاز رفع مشکل صفحه سپاسگزارم.

نوشته شده توسط نکته گو در تاريخ پنجشنبه، ۹ تیرماه ۱۳۸۴، ۰:۳۱ بعدازظهر

خيلي جالب بود. راستي من ان قصه عاشقانه قبلي را نخوانده ام. اگر ميشود لينكش را بدهيد تا بخوانم.
×××
اما خودمانيم ها اين رسم خواستگاري رفتن اين مدلي هم خيلي عذاب اور و سخت است. جاي 1000 جور اشتباه لپي و غيره لپي توش هست

نوشته شده توسط Avra در تاريخ پنجشنبه، ۹ تیرماه ۱۳۸۴، ۲:۰۵ بعدازظهر

ابي جان
من اميدوارم فرصتي پيش بيايد، تا بتوانم از نزدیک با دوستانی که از طریق وبلاگ با آنها آشنا شده ام صحبت و دیداری داشته باشم.
منتها آنها باید قول بدهند که در صورت دیدن من و دیدن همه زندگی ام از تعجب شاخ در نیاورند!
به هرحال خواب شما را به فال نیک می گیرم.
مخلص.

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ پنجشنبه، ۹ تیرماه ۱۳۸۴، ۹:۵۲ بعدازظهر

آورا جان
لینک آن را در زیر نوشته کپی می کنم، از آنجا که بلاگر یادداشتهای آن زمان را بصورت ماهانه آرشیو کرده ممکن است کمی طول بکشد تا صفحه برایت باز شود.
وقتی صفحه باز شد، تاریخ بیست و یک می با عنوان « یک نامه به کسی که دوستش داشتم» را بخوان.
قسمت دوم را هم در روز بعد یعمی بیست و دو می می توانی بخوانی.
http://sohrab.blogspot.com/2002_05_01_sohrab_archive.html#76795927

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ پنجشنبه، ۹ تیرماه ۱۳۸۴، ۱۰:۰۴ بعدازظهر

گيلاس نمايان شد.

نوشته شده توسط Avra در تاريخ شنبه، ۱۱ تیرماه ۱۳۸۴، ۱۱:۰۳ صبح

سلام آقاسهراب ...اول از همه ممنون كه جواب منو داديد.ماجراي خواستگاريتون
خيلي بامزه نوشته بوديد وقتي ميخوندم دوستان فكر كردن دارم جوك ميخونم !!!اميدوارم يه روز اين رويا زيباتون به حقيقت برسه ما هم از شنيدنش كلي خوشحال بشيم

نوشته شده توسط ameneh در تاريخ شنبه، ۱۱ تیرماه ۱۳۸۴، ۰:۲۰ بعدازظهر

سلام سهراب خان .ميبينم كه همه به نوعي وقتي پاي احساس وغيرهمجنس و...به ميون ميادشنگول وسراپاگوش ميشوند.منم مثل هميشه ومثل آمنه خانم آرزوميكنم روزي دخترروياهاتون ازسرزمين خوابهاوروياهابه سرزمين واقعيتهابيادوخيلي زوداگه مامحرمتون باشيم عكس عروسيتون واينجابگذاريدكه ماببينيم وكلي ذوق كنيم(انشائ الله)
شادباشيد

نوشته شده توسط shima در تاريخ شنبه، ۱۱ تیرماه ۱۳۸۴، ۶:۲۰ بعدازظهر
اگر وب سایت و یا وبلاگ شما نیاز به تبلیغ دارد، می توانید با من تماس بگیرید و با کمی صحبت و قرار، لوگوی سایت شما در این قسمت قرار خواهد گرفت