v دلایل پذیرش قطعنامه از طرف آیت الله خمینی
v اولمرت: احمدی نژاد مانند آدولف هیتلر سخن می گوید
v مجلس نمایندگان آمریکا طرحی را بر ضد ایران تصویب کرد
v معذرت خواهی نویسنده وبلاگ الپر از علی افشاری
v خطوط کهن ايراني به اينترنت مي پيوندد
v ايران از دستيابی به فناوری غنی سازی اورانيوم خبر داد
v 'آمريکا برای حمله احتمالی هوايی به ايران برنامه ريزی می کند'
v گروگان گیری سیستان و بلوچستان
v ازدواج پستی
[ آرشیو ]
فروغ -
آخرین جرعه جام -
آورا -
شیندخت -
روزگار ما -
تولدی دیگر -
مریم گلی -
شیدای شاپرک -
خاتون -
سهراب -
اندکی صبر -
وبلاگ سهراب منش -
كت بالو -
شیما -
خاک -
نكته ها -
یک جور دیگه -
روح بازیگوش -
ربل -
کتابخانه -
آواز پرستو -
آریاخنه -
فتوبلاگ سایت -
by BlogRolling
قسمت اول
خوب قبل از اینکه نظرات دیگری نوشته بشود، من در مورد دختر رویایی که عکس آن را گذاشتم کمی باید توضیح بدهم!
بعد از به هم ریختن داستان عاشقانه بنده که آن را در دو قسمت مفصل نوشتم و در وبلاگ گذاشتم، بصورت اتفاقی و برای دو مرتبه دختری را در نزدیکی مغازه یکی از اقوامم دیدم که چهره جذابی داشت!صورت گرد و چشم و ابروی بسیار قشنگ و پوست سفید! هیکل این خانم دقیقا شبیه به همین عکسی است که در زیر آوردهام!
البته نیاز به توضیح نیست که این علاقه، از مریم خدابیامرز(!) برای من مانده بود و هنوز هم مانده است.
به هر حال من برای اولین بار در زندگیام علاقمند شدم به خواستگاری دختر دیگری بروم. از همان اقوام مادرم که در آنجا مغازه داشتند، خواستم آدرس این دختر را برای من تهیه کند. البته به صورت حدودی میدانستم که منزلشان کجا هست، اما برای اطمینان خواستم تا آدرس داشته باشم، فامیل مادریام هم بعد از چند روز آدرس را تهیه کرد و به من رساند، راستش بعد از اینکه دیدم آدرس منزل در امیریه تهران است کمی تعجب کردم، زیرا من این خانم را دو بار در حوالی میدان شاهپور دیده بودم و تقریبا یقین داشتم که منزلشان همان اطراف مغازه فامیل ما است.( توضیح ضروری اینکه آن دختر خانم چادری بود) بعد از تلفن زدن و قرار گذاشتن با خانواده دختر خانم،من برای اولین بار خواهر و مادرم را همراه خود کردم تا به خواستگاری این دختر خانم برویم!
این اولین خواستگاری و آخرین آن بود که من خودم در آن شرکت داشتم و خودم نیز دختر را پیدا کرده بودم. قرارمان برای ساعت چهار بعدالظهر بود، قبل از رسیدن به منزل دختر، مادرم و خواهرم به من یاد دادند، زمانی که دختر چای و یا شیرینی و یا میوهای می آورد، می توانم هنگام برداشتن اینها به صورت دختر نگاه کنم!
اگر اشتباه نکنم فصل پائیز بود و هوا زود تاریک میشد، حدود نیم ساعتی نشسته بودیم که یکنفر با چادر سفید و یک سینی چای وارد اطاق شد، من هم مثلا داشتم خجالت می کشیدم و سرم پائین بود، البته اگر راستش را بخواهید از ترس نشگون(وشگون!) های مادر و خواهرم که در دو طرفم نشسته بودند بود که من جرات سر بالا کردن را نداشتم!
وقتی نوبت من شد تا چای را بردارم، من سرم را بالا کردم و دیدم که یک خانم حدودا پنجاه ساله بالای سرم ایستاده است!( مادر دختر بود که قبل از آن هم پیش ما نشسته بود و از من سوال و جواب میکرد)
نیم ساعت دیگر گذشت و اینبار نوبت آوردن شیرینی بود، وقتی مادر دختر از اطاق خارج شد تا شیرینی بیاورد، مادرم به من گفت که اینبار حتماً خود دختر شیرینی را خواهد آورد و موقع برداشتن شیرینی به صورت دختر خوب نگاه کن!
باز هم یکنفر وارد اطاق شد و من طبق روال قبل موقع برداشتن شیرینی سرم را بالا گرفتم تا صورت دختر را ببینم، اما باز مادر دختره بود که شیرینی را آورده بود!
آمپر من بدجوری بالا رفته بود و اگر نیش های مادر و خواهرم از چپ و راست، ران پای من را هدف نگرفته بودند حتما معترض میشدم!
... بقیه اش را آخر شب پست می کنم!
v زمستان است
v ماندن یا رفتن، سوال این است!
v تشکر و قدردانی
v مبارک بادا
v تعطیلات چطوری گذشت
v شکستن رکورد هلند
v بی عنوان
v یک شنبه
v جمعه
January 2008 (۱)
December 2007 (۱)
September 2007 (۲)
August 2007 (۱)
July 2007 (۳)
June 2007 (۱)
May 2007 (۲)
April 2007 (۱)
March 2007 (۲)
February 2007 (۳)
January 2007 (۵)
December 2006 (۲)
November 2006 (۴)
October 2006 (۴)
September 2006 (۴)
August 2006 (۵)
July 2006 (۴)
June 2006 (۲)
May 2006 (۳)
April 2006 (۸)
March 2006 (۳)
February 2006 (۱۰)
January 2006 (۱۱)
December 2005 (۱۱)
November 2005 (۱۵)
October 2005 (۱۶)
September 2005 (۱۴)
August 2005 (۱۷)
July 2005 (۱۱)
June 2005 (۱۲)
May 2005 (۶)
April 2005 (۱۲)
موزیک (۴)
ایران (۵)
بيست و يک روز (۴)
تولدی دیگر (۲۲)
جامعه (۱)
روزمره (۱۰۳)
سیاست (۱۳)
عکس (۱۱)
سهراب جان اين رو توي وبگرديهام پيدا کردم و اگه اشتباه نکنم از وبلاگ گناهکار لينکش رو برداشتم، اما از اونجايي که نمي خواستم از دست بره چون ممکن بود که آدرسش از بين بره گذاشتمش توي آدرس خودم.
نوشته شده توسط ربل در تاريخ پنجشنبه، ۹ تیرماه ۱۳۸۴، ۰:۵۵ صبح