« دختر رویاها | صفحه اصلی | دختر رویاها چه کسی است؟ »
چهارشنبه، ۸ تیرماه ۱۳۸۴
دختر رویاها چه کسی است؟

قسمت اول
خوب قبل از اینکه نظرات دیگری نوشته بشود، من در مورد دختر رویایی که عکس آن را گذاشتم کمی باید توضیح بدهم!
بعد از به هم ریختن داستان عاشقانه بنده که آن را در دو قسمت مفصل نوشتم و در وبلاگ گذاشتم، بصورت اتفاقی و برای دو مرتبه دختری را در نزدیکی مغازه یکی از اقوامم دیدم که چهره جذابی داشت!صورت گرد و چشم و ابروی بسیار قشنگ و پوست سفید! هیکل این خانم دقیقا شبیه به همین عکسی است که در زیر آورده‌ام!
البته نیاز به توضیح نیست که این علاقه، از مریم خدابیامرز(!) برای من مانده بود و هنوز هم مانده است.
به هر حال من برای اولین بار در زندگی‌ام علاقمند شدم به خواستگاری دختر دیگری بروم. از همان اقوام مادرم که در آنجا مغازه داشتند، خواستم آدرس این دختر را برای من تهیه کند. البته به صورت حدودی می‌دانستم که منزلشان کجا هست، اما برای اطمینان خواستم تا آدرس داشته باشم، فامیل مادری‌ام هم بعد از چند روز آدرس را تهیه کرد و به من رساند، راستش بعد از اینکه دیدم آدرس منزل در امیریه تهران است کمی تعجب کردم، زیرا من این خانم را دو بار در حوالی میدان شاهپور دیده بودم و تقریبا یقین داشتم که منزلشان همان اطراف مغازه فامیل ما است.( توضیح ضروری اینکه آن دختر خانم چادری بود) بعد از تلفن زدن و قرار گذاشتن با خانواده دختر خانم،من برای اولین بار خواهر و مادرم را همراه خود کردم تا به خواستگاری این دختر خانم برویم!
این اولین خواستگاری و آخرین آن بود که من خودم در آن شرکت داشتم و خودم نیز دختر را پیدا کرده بودم. قرارمان برای ساعت چهار بعدالظهر بود، قبل از رسیدن به منزل دختر، مادرم و خواهرم به من یاد دادند، زمانی که دختر چای و یا شیرینی و یا میوه‌ای می آورد، می توانم هنگام برداشتن اینها به صورت دختر نگاه کنم!
اگر اشتباه نکنم فصل پائیز بود و هوا زود تاریک می‌شد، حدود نیم ساعتی نشسته بودیم که یکنفر با چادر سفید و یک سینی چای وارد اطاق شد، من هم مثلا داشتم خجالت می کشیدم و سرم پائین بود، البته اگر راستش را بخواهید از ترس نشگون(وشگون!) های مادر و خواهرم که در دو طرفم نشسته بودند بود که من جرات سر بالا کردن را نداشتم!
وقتی نوبت من شد تا چای را بردارم، من سرم را بالا کردم و دیدم که یک خانم حدودا پنجاه ساله بالای سرم ایستاده است!( مادر دختر بود که قبل از آن هم پیش ما نشسته بود و از من سوال و جواب می‌کرد)
نیم ساعت دیگر گذشت و اینبار نوبت آوردن شیرینی بود، وقتی مادر دختر از اطاق خارج شد تا شیرینی بیاورد، مادرم به من گفت که اینبار حتماً خود دختر شیرینی را خواهد آورد و موقع برداشتن شیرینی به صورت دختر خوب نگاه کن!
باز هم یکنفر وارد اطاق شد و من طبق روال قبل موقع برداشتن شیرینی سرم را بالا گرفتم تا صورت دختر را ببینم، اما باز مادر دختره بود که شیرینی را آورده بود!
آمپر من بدجوری بالا رفته بود و اگر نیش های مادر و خواهرم از چپ و راست، ران پای من را هدف نگرفته بودند حتما معترض می‌شدم!
... بقیه اش را آخر شب پست می کنم!

۴:۵۴ بعدازظهر -  سهراب
نظرات

سهراب جان اين رو توي وبگرديهام پيدا کردم و اگه اشتباه نکنم از وبلاگ گناهکار لينکش رو برداشتم، اما از اونجايي که نمي خواستم از دست بره چون ممکن بود که آدرسش از بين بره گذاشتمش توي آدرس خودم.

نوشته شده توسط ربل در تاريخ پنجشنبه، ۹ تیرماه ۱۳۸۴، ۰:۵۵ صبح
اگر وب سایت و یا وبلاگ شما نیاز به تبلیغ دارد، می توانید با من تماس بگیرید و با کمی صحبت و قرار، لوگوی سایت شما در این قسمت قرار خواهد گرفت