« بیست و یک روز ۴ | صفحه اصلی | آدم فروش »
جمعه، ۲۷ خردادماه ۱۳۸۴
بیست و یک روز ۵

ادامه پست قبلی
چهل و پنج دقیقه است دارم فکر می کنم،دو کلمه «عاشق ماندن» که نوشتم، منظورم را می رساند یا نه؟
نتیجه این ۴۵ دقیقه فکر کردن این بود که احساس می‌کنم این دو کلمه منظور من را بیان نمی‌کند و اصلا اشتباه است!
در باره عاشق باید اینطور بگویم که عاشق شده‌ام، عاشق هم ماندم، اما هیچوقت فکر نکردم که ممکن است با یک اشتباه همه اش دود بشود و به هوا برود!
کسی فکر بد نکند! منظورم این نیست که وسط عاشقی دوباره عاشق کسی دیگری شدم و از این نوع داستانهای احمقانه که یک نفر عاشق دو نفر شده است، نه اینطور نبود!
عشق توی دستهایم بود، می دانستم چی هست و هر روز عاشق تر از روز قبل بودم، از همه مهمتر اینکه می‌دانستم این عشق دو طرفه است و طرف مقابلم نیز همین حس و حال و حال را دارد.
تا اینجای موضوع همه چیز روبراه بود و هیچ مشکل جدیی وجود نداشت، اما اشتباه من از آنجا آغاز شد که به فکرم رسید برای روبراه کردن بعضی امور شخصی و یا مثلا باز کردن بعضی از گزه های زندگی، می‌توانم عشقی که دارم را چند وقتی کنار بگذارم، بدون آنکه ذره‌ای از آن را فراموش کنم و یا یک درصد میزان آن کم بشود،حتی پیش خودم فکر می‌کردم که این فاصله کوتاه باعث خواهد شد که بیشتر قدر شناس چیزی باشیم که داریم و از وجود آن آگاه هستیم.
اشتباه من همین بود، هیچکس نمی‌تواند توقع داشته باشد که هنگام برداشتن عشقی که بر زمین گذاشته، هیچ اتفاقی نیفتد و در این رابطه مقدس خللی وارد نشود!
یک نفر که تو عاشق او هستی و او نیز عاشق تو است و یک زندگی نیمچه عاشقانه، و خلاصه همانی که یک مدت کوتاه بنا بر دلایلی چشمهایت را بر روی آن بستی، و وقتی که چشم ها را باز کردی و خواستی که همان زندگی را ادامه بدهی، ناگهان متوجه می‌شوی که هزار و یک مشکل پیش آمده که شاید آدم از حل کردن حتی یکی از این هزار و یک مشکل عاجز باشد، حالا هزار تای دیگر آن پیشکش!
دیگر نمی دانم چه باید بنویسم تا منظورم را برسانم؟ قسمت دوم خاطرات امروز که از حدود ده شب شروع به نوشتن آن کردم، تا الان سه و نیم ساعت وقت گرفته و من در این سه ساعت و نیم فقط یک ربع آن را مشغول به نوشتن بودم و بقیه اش مشغول به فکر کردن!
حالا که میخوام این قسمت دوم را تمام کنم، احساس می‌کنم که چقدر در نوشتن احساس‌های درونی‌ام دچار مشکل هستم و به عبارت دیگر چقدر در بیان احساسات درونی ام عاجز هستم! تمام

۲:۰۷ صبح -  سهراب
نظرات

سلام سهراب جان. تمام مطالب قیلی را خواندم و هنوز توی شوکم. چقدر راحت و مسخره یک کارمند بی مسئولیت بانک برای شما یک همچین دردسری ایجاد کرد. اما شاید همین فکر کردن به زوایای مختلف زندگی در یک همچین شرایطی خالی از لطف نباشه. لطفا بیشتر مراقب خودتان باشید. کمتر عصبانی بشوید. بریتان از هیچ نظری مفید نیست.
در مورد ابراز حستان. من تا حدودی حرف دلتان را فهمیدم.
قدیمیها میگفتند از دل برود هر آنکه از دیده برفت...شاید در مورد عشق هم اگر هر روز بهش نرسی و فکر کنی خوب دیگه سر جاشه همین اتفاق بیفته. منتظر بقیه تجربیاتتون هستم

نوشته شده توسط Avra در تاريخ شنبه، ۲۸ خردادماه ۱۳۸۴، ۱۰:۱۸ بعدازظهر
اگر وب سایت و یا وبلاگ شما نیاز به تبلیغ دارد، می توانید با من تماس بگیرید و با کمی صحبت و قرار، لوگوی سایت شما در این قسمت قرار خواهد گرفت