v دلایل پذیرش قطعنامه از طرف آیت الله خمینی
v اولمرت: احمدی نژاد مانند آدولف هیتلر سخن می گوید
v مجلس نمایندگان آمریکا طرحی را بر ضد ایران تصویب کرد
v معذرت خواهی نویسنده وبلاگ الپر از علی افشاری
v خطوط کهن ايراني به اينترنت مي پيوندد
v ايران از دستيابی به فناوری غنی سازی اورانيوم خبر داد
v 'آمريکا برای حمله احتمالی هوايی به ايران برنامه ريزی می کند'
v گروگان گیری سیستان و بلوچستان
v ازدواج پستی
[ آرشیو ]
فروغ -
آخرین جرعه جام -
آورا -
شیندخت -
روزگار ما -
تولدی دیگر -
مریم گلی -
شیدای شاپرک -
خاتون -
سهراب -
اندکی صبر -
وبلاگ سهراب منش -
كت بالو -
شیما -
خاک -
نكته ها -
یک جور دیگه -
روح بازیگوش -
ربل -
کتابخانه -
آواز پرستو -
آریاخنه -
فتوبلاگ سایت -
by BlogRolling
ادامه پست قبلی
چهل و پنج دقیقه است دارم فکر می کنم،دو کلمه «عاشق ماندن» که نوشتم، منظورم را می رساند یا نه؟
نتیجه این ۴۵ دقیقه فکر کردن این بود که احساس میکنم این دو کلمه منظور من را بیان نمیکند و اصلا اشتباه است!
در باره عاشق باید اینطور بگویم که عاشق شدهام، عاشق هم ماندم، اما هیچوقت فکر نکردم که ممکن است با یک اشتباه همه اش دود بشود و به هوا برود!
کسی فکر بد نکند! منظورم این نیست که وسط عاشقی دوباره عاشق کسی دیگری شدم و از این نوع داستانهای احمقانه که یک نفر عاشق دو نفر شده است، نه اینطور نبود!
عشق توی دستهایم بود، می دانستم چی هست و هر روز عاشق تر از روز قبل بودم، از همه مهمتر اینکه میدانستم این عشق دو طرفه است و طرف مقابلم نیز همین حس و حال و حال را دارد.
تا اینجای موضوع همه چیز روبراه بود و هیچ مشکل جدیی وجود نداشت، اما اشتباه من از آنجا آغاز شد که به فکرم رسید برای روبراه کردن بعضی امور شخصی و یا مثلا باز کردن بعضی از گزه های زندگی، میتوانم عشقی که دارم را چند وقتی کنار بگذارم، بدون آنکه ذرهای از آن را فراموش کنم و یا یک درصد میزان آن کم بشود،حتی پیش خودم فکر میکردم که این فاصله کوتاه باعث خواهد شد که بیشتر قدر شناس چیزی باشیم که داریم و از وجود آن آگاه هستیم.
اشتباه من همین بود، هیچکس نمیتواند توقع داشته باشد که هنگام برداشتن عشقی که بر زمین گذاشته، هیچ اتفاقی نیفتد و در این رابطه مقدس خللی وارد نشود!
یک نفر که تو عاشق او هستی و او نیز عاشق تو است و یک زندگی نیمچه عاشقانه، و خلاصه همانی که یک مدت کوتاه بنا بر دلایلی چشمهایت را بر روی آن بستی، و وقتی که چشم ها را باز کردی و خواستی که همان زندگی را ادامه بدهی، ناگهان متوجه میشوی که هزار و یک مشکل پیش آمده که شاید آدم از حل کردن حتی یکی از این هزار و یک مشکل عاجز باشد، حالا هزار تای دیگر آن پیشکش!
دیگر نمی دانم چه باید بنویسم تا منظورم را برسانم؟ قسمت دوم خاطرات امروز که از حدود ده شب شروع به نوشتن آن کردم، تا الان سه و نیم ساعت وقت گرفته و من در این سه ساعت و نیم فقط یک ربع آن را مشغول به نوشتن بودم و بقیه اش مشغول به فکر کردن!
حالا که میخوام این قسمت دوم را تمام کنم، احساس میکنم که چقدر در نوشتن احساسهای درونیام دچار مشکل هستم و به عبارت دیگر چقدر در بیان احساسات درونی ام عاجز هستم! تمام
v زمستان است
v ماندن یا رفتن، سوال این است!
v تشکر و قدردانی
v مبارک بادا
v تعطیلات چطوری گذشت
v شکستن رکورد هلند
v بی عنوان
v یک شنبه
v جمعه
January 2008 (۱)
December 2007 (۱)
September 2007 (۲)
August 2007 (۱)
July 2007 (۳)
June 2007 (۱)
May 2007 (۲)
April 2007 (۱)
March 2007 (۲)
February 2007 (۳)
January 2007 (۵)
December 2006 (۲)
November 2006 (۴)
October 2006 (۴)
September 2006 (۴)
August 2006 (۵)
July 2006 (۴)
June 2006 (۲)
May 2006 (۳)
April 2006 (۸)
March 2006 (۳)
February 2006 (۱۰)
January 2006 (۱۱)
December 2005 (۱۱)
November 2005 (۱۵)
October 2005 (۱۶)
September 2005 (۱۴)
August 2005 (۱۷)
July 2005 (۱۱)
June 2005 (۱۲)
May 2005 (۶)
April 2005 (۱۲)
موزیک (۴)
ایران (۵)
بيست و يک روز (۴)
تولدی دیگر (۲۲)
جامعه (۱)
روزمره (۱۰۳)
سیاست (۱۳)
عکس (۱۱)
سلام سهراب جان. تمام مطالب قیلی را خواندم و هنوز توی شوکم. چقدر راحت و مسخره یک کارمند بی مسئولیت بانک برای شما یک همچین دردسری ایجاد کرد. اما شاید همین فکر کردن به زوایای مختلف زندگی در یک همچین شرایطی خالی از لطف نباشه. لطفا بیشتر مراقب خودتان باشید. کمتر عصبانی بشوید. بریتان از هیچ نظری مفید نیست.
نوشته شده توسط Avra در تاريخ شنبه، ۲۸ خردادماه ۱۳۸۴، ۱۰:۱۸ بعدازظهردر مورد ابراز حستان. من تا حدودی حرف دلتان را فهمیدم.
قدیمیها میگفتند از دل برود هر آنکه از دیده برفت...شاید در مورد عشق هم اگر هر روز بهش نرسی و فکر کنی خوب دیگه سر جاشه همین اتفاق بیفته. منتظر بقیه تجربیاتتون هستم