« نقش باسن خانمها در باور ما | صفحه اصلی | بیست و یک روز ۵ »
چهارشنبه، ۲۵ خردادماه ۱۳۸۴
بیست و یک روز ۴

دوشنبه، شانزدهم ماه پنج؛ ۲۰۰۵
ساعت باید حدودا دو بعدالظهر باشد، می گویم حدودا، چون در سلول ساعت ندارم و وقت را از زمان پخش کردن غذا و دادن داروهایی که مصرف می کنم حدس می زنم.
حدود ساعت ۱۲:۳۰ ناهار را پخش می‌کنند، یک ساعت بعد بعد ظرفهای غذا را پس می‌دهی، و الان نیم ساعتی است که ظرفهای خالی را جمع کرده‌اند، بد نیست کمی ار برنامه روزانه اینجا(زندان) بنویسم.
ساعت هشت صبح وقت بیدار شدن است ( چند روز بعد فهمیدم که ساعت هفت و نیم وقت بیدار شدن است) البته برای بیدار شدن نه خبری از آژیر هست و نه خبری از داد و بی‌داد نگهبان.
******
ساعت حدود ده شب: زندان اول و آخرش بد هست، فرقی نداره که کجای دنیا باشه،

یک عکس از دست نوشته ها در زندان که این پست را دقیقا از روی آن تایژ می کنم.

اما یک خوبی شاید داشته باشد و آن فکر کردن به زندگی است!
بیرون از رندان هم آدمها به زندگی خودشان فکر می‌کنند، اما اینجا به دلیل محروم بودن بودن از خیلی چیزها، مثلا سرگرمی، به همه جزئیات زندگی که توی ذهنت میاد به دقت فکر می کنی. دلیلیش را هنوز خیلی بی تجربه هستم که بدانم!
به هرحال این را می خوام بگم که امشب راجب عشق فکر می‌کردم و اینکه همه آدم ها عاشق می‌شوند یا نه؟ و آخرش اینکه با دیدن اینهمه تجربه آیا من در زندگی‌ام عاشق شده‌ام؟
وقتی از بیرون به موضوع نگاه می‌کنم به نظرم می‌آید که من در زندگی عاشق شده‌ام، اما یک چیز مهمتر ار فراموش کردم، «عاشق ماندن»!
چهل و پنج دقیقه بعد
وقتی می‌گویم که آدم اینجا راجب همه چیز خیلی عمیق فکر می کند همین است.
.... ادامه دارد

۱۱:۲۵ بعدازظهر -  سهراب
نظرات

سلام...زندان و عشق! چه تركيب جالبي!

نوشته شده توسط نکته گو در تاريخ پنجشنبه، ۲۶ خردادماه ۱۳۸۴، ۹:۲۷ بعدازظهر
اگر وب سایت و یا وبلاگ شما نیاز به تبلیغ دارد، می توانید با من تماس بگیرید و با کمی صحبت و قرار، لوگوی سایت شما در این قسمت قرار خواهد گرفت