v دلایل پذیرش قطعنامه از طرف آیت الله خمینی
v اولمرت: احمدی نژاد مانند آدولف هیتلر سخن می گوید
v مجلس نمایندگان آمریکا طرحی را بر ضد ایران تصویب کرد
v معذرت خواهی نویسنده وبلاگ الپر از علی افشاری
v خطوط کهن ايراني به اينترنت مي پيوندد
v ايران از دستيابی به فناوری غنی سازی اورانيوم خبر داد
v 'آمريکا برای حمله احتمالی هوايی به ايران برنامه ريزی می کند'
v گروگان گیری سیستان و بلوچستان
v ازدواج پستی
[ آرشیو ]
فروغ -
آخرین جرعه جام -
آورا -
شیندخت -
روزگار ما -
تولدی دیگر -
مریم گلی -
شیدای شاپرک -
خاتون -
سهراب -
اندکی صبر -
وبلاگ سهراب منش -
كت بالو -
شیما -
خاک -
نكته ها -
یک جور دیگه -
روح بازیگوش -
ربل -
کتابخانه -
آواز پرستو -
آریاخنه -
فتوبلاگ سایت -
by BlogRolling
احتمالا در پست قبلی خوانده اید که من بنا به دلیلی که در همان پست نوشته ام، مدت بیست و یک روز(از دوازدهم ماه می، تا یکم ماه ژوئن) را در زندان یک شهر دیگر که حدود یکصد و بیست کیلومتر با شهر محل زندگی ام فاصله دارد گذراندم.
اگر پست قبلی را خوانده باشید، کاملا در جریان هستید و اگر نخواندید و می خواهید بدانید موضوع از چه قرار است پیشنهاد می کنم نوشته قبلی را بخوانید.
من حدود یازده روز از این بیست و یک روز را بصورت خاطرات روزانه در زندان نوشته ام، و تصمیم گرفتم که آن نوشته ها را در وبلاگ بگذارم، می دانم که خواندن این نوشته ها نفعی برای کسی ندارد، اما از آنجا که من در سه سال گذشته تقریبا بصورت روزانه خاطراتم را وبلاگ نوشته ام و در دید عموم مردم گذاشته ام، این یازده روز را نیز در این دفترجه خاطرات مجازی خواهم نوشت.
خاطرات را در زندان بر روی تکه کاغذهایی که در اختیار داشتم نوشته ام، بنابراین عین نوشته ها را تایپ خواهم کرد و در وبلاگ می گذارم، سعی می کنم که بعضی از آن کاغذها که قابل خواندن برای عموم باشد را اسکن کنم و اصل نوشته را نیز در وبلاگ بگذارم، چنانچه سوال و یا نظری در مورد این خاطرات داشتید، آن را در قسمت نظرخواهی بنویسید و یا بصورت ایمیل برای من بفرستید، تا جایی که برایم ممکن باشد جواب خواهم داد..
یک شنبه، پانزدهم ماه می، سال دو هزار و پنج
یونیت یک، طبقه اول، سلول شماره 149
شوخی یاجدی؛ امروز چهارمین روزی است که در زندان هستم! راستش خودم هنوز باور نکردم که آدم به این مفتی و الکی در این مملکت که ادعای دمکراسی اش کون دنیا را پاره کرده زندانی بشود!
دو شب و سه روز است که در این زندان هستم، روز اول بازداشت و زندان را در شهری که نزدیک محل زندگی ام بود در زندان انفرادی و یا همان قرنطینه گذراندم، بعد از حدود بیست و چهار ساعت در انفرادی بودن دو پلیس گردن کلفت من را به زندانی که الان در آن هستم منتقل کردند، زندانی که نزدیک محل زندگی من بود جای خالی نداشت و به همین خاطر به این زندان که حدود یکصد و بیست کیلومتر از محل زندگی ام فاصله دارد منتقل شده ام.
دو روز است که قلم و کاغذ دارم، البته منظورم از کاغذ برگه هایی است که یک طرف آن نوشته های چاپی دارد، مثل قوانین زندان و ایتجور چیزها و پشت برگه ها سفید هست، این نوشته را در پشت آن برگه ها می نویسم.
ساعت هشت و نیم شب: یک شنبه غروب، مثل غروب روزهای جمعه هست، بی خودی دلت می گیرد، ظاهرا فرقی ندارد که کجا باشی و چه می کنی، فقط اندازه دلگیر بودن زیاد و کم می شود.
اینجا توی سلول شماره 149خیلی دلگیر هست، خیلی
شاید از فردا خاطرات روزانه بنویسم، البته اگر کاغذ به اندازه کافی داشته باشم.
حالا كه خوبيد؟سر ان پول بي زبون چه امد؟
نوشته شده توسط فاهوس در تاريخ شنبه، ۲۱ خردادماه ۱۳۸۴، ۹:۱۹ صبحسلام...زمانه ي سختي است.
نوشته شده توسط نکته گو در تاريخ شنبه، ۲۱ خردادماه ۱۳۸۴، ۱:۴۱ بعدازظهردوستان عزيز همچنان مي توانند جورابهاي پشمي بافته شده و كمپوتهاي گلابي خود را به آدرس پستي بنده ارسال كنند!
نوشته شده توسط سهراب در تاريخ یکشنبه، ۲۲ خردادماه ۱۳۸۴، ۲:۰۱ صبحسلام سهراب جان
آقا دستي دستي شدي حبسي كشيده!
بعضي وقتا يه اتفاق كوچك تبديل ميشه به يه مشكل بزرگ. به هر حال اميد وارم مشكل حل بشه
v زمستان است
v ماندن یا رفتن، سوال این است!
v تشکر و قدردانی
v مبارک بادا
v تعطیلات چطوری گذشت
v شکستن رکورد هلند
v بی عنوان
v یک شنبه
v جمعه
January 2008 (۱)
December 2007 (۱)
September 2007 (۲)
August 2007 (۱)
July 2007 (۳)
June 2007 (۱)
May 2007 (۲)
April 2007 (۱)
March 2007 (۲)
February 2007 (۳)
January 2007 (۵)
December 2006 (۲)
November 2006 (۴)
October 2006 (۴)
September 2006 (۴)
August 2006 (۵)
July 2006 (۴)
June 2006 (۲)
May 2006 (۳)
April 2006 (۸)
March 2006 (۳)
February 2006 (۱۰)
January 2006 (۱۱)
December 2005 (۱۱)
November 2005 (۱۵)
October 2005 (۱۶)
September 2005 (۱۴)
August 2005 (۱۷)
July 2005 (۱۱)
June 2005 (۱۲)
May 2005 (۶)
April 2005 (۱۲)
موزیک (۴)
ایران (۵)
بيست و يک روز (۴)
تولدی دیگر (۲۲)
جامعه (۱)
روزمره (۱۰۳)
سیاست (۱۳)
عکس (۱۱)
كم كم دارم به اين حرف ننه جانم ميرسم كه هر كجا بروي اسمان همين رنگ است.
نوشته شده توسط فاهوس در تاريخ شنبه، ۲۱ خردادماه ۱۳۸۴، ۹:۱۸ صبح