« بيست و يک روز | صفحه اصلی | نقش باسن خانمها در باور ما »
شنبه، ۲۱ خردادماه ۱۳۸۴
بیست و یک روز

احتمالا در پست قبلی خوانده اید که من بنا به دلیلی که در همان پست نوشته ام، مدت بیست و یک روز(از دوازدهم ماه می، تا یکم ماه ژوئن) را در زندان یک شهر دیگر که حدود یکصد و بیست کیلومتر با شهر محل زندگی ام فاصله دارد گذراندم.
اگر پست قبلی را خوانده باشید، کاملا در جریان هستید و اگر نخواندید و می خواهید بدانید موضوع از چه قرار است پیشنهاد می کنم نوشته قبلی را بخوانید.
من حدود یازده روز از این بیست و یک روز را بصورت خاطرات روزانه در زندان نوشته ام، و تصمیم گرفتم که آن نوشته ها را در وبلاگ بگذارم، می دانم که خواندن این نوشته ها نفعی برای کسی ندارد، اما از آنجا که من در سه سال گذشته تقریبا بصورت روزانه خاطراتم را وبلاگ نوشته ام و در دید عموم مردم گذاشته ام، این یازده روز را نیز در این دفترجه خاطرات مجازی خواهم نوشت.
خاطرات را در زندان بر روی تکه کاغذهایی که در اختیار داشتم نوشته ام، بنابراین عین نوشته ها را تایپ خواهم کرد و در وبلاگ می گذارم، سعی می کنم که بعضی از آن کاغذها که قابل خواندن برای عموم باشد را اسکن کنم و اصل نوشته را نیز در وبلاگ بگذارم، چنانچه سوال و یا نظری در مورد این خاطرات داشتید، آن را در قسمت نظرخواهی بنویسید و یا بصورت ایمیل برای من بفرستید، تا جایی که برایم ممکن باشد جواب خواهم داد..

یک شنبه، پانزدهم ماه می، سال دو هزار و پنج
یونیت یک، طبقه اول، سلول شماره 149
شوخی یاجدی؛ امروز چهارمین روزی است که در زندان هستم! راستش خودم هنوز باور نکردم که آدم به این مفتی و الکی در این مملکت که ادعای دمکراسی اش کون دنیا را پاره کرده زندانی بشود!

دو شب و سه روز است که در این زندان هستم، روز اول بازداشت و زندان را در شهری که نزدیک محل زندگی ام بود در زندان انفرادی و یا همان قرنطینه گذراندم، بعد از حدود بیست و چهار ساعت در انفرادی بودن دو پلیس گردن کلفت من را به زندانی که الان در آن هستم منتقل کردند، زندانی که نزدیک محل زندگی من بود جای خالی نداشت و به همین خاطر به این زندان که حدود یکصد و بیست کیلومتر از محل زندگی ام فاصله دارد منتقل شده ام.
دو روز است که قلم و کاغذ دارم، البته منظورم از کاغذ برگه هایی است که یک طرف آن نوشته های چاپی دارد، مثل قوانین زندان و ایتجور چیزها و پشت برگه ها سفید هست، این نوشته را در پشت آن برگه ها می نویسم.

ساعت هشت و نیم شب: یک شنبه غروب، مثل غروب روزهای جمعه هست، بی خودی دلت می گیرد، ظاهرا فرقی ندارد که کجا باشی و چه می کنی، فقط اندازه دلگیر بودن زیاد و کم می شود.
اینجا توی سلول شماره 149خیلی دلگیر هست، خیلی
شاید از فردا خاطرات روزانه بنویسم، البته اگر کاغذ به اندازه کافی داشته باشم.

۴:۱۱ صبح -  سهراب
نظرات

كم كم دارم به اين حرف ننه جانم ميرسم كه هر كجا بروي اسمان همين رنگ است.

نوشته شده توسط فاهوس در تاريخ شنبه، ۲۱ خردادماه ۱۳۸۴، ۹:۱۸ صبح

حالا كه خوبيد؟سر ان پول بي زبون چه امد؟

نوشته شده توسط فاهوس در تاريخ شنبه، ۲۱ خردادماه ۱۳۸۴، ۹:۱۹ صبح

سلام...زمانه ي سختي است.

نوشته شده توسط نکته گو در تاريخ شنبه، ۲۱ خردادماه ۱۳۸۴، ۱:۴۱ بعدازظهر

دوستان عزيز همچنان مي توانند جورابهاي پشمي بافته شده و كمپوتهاي گلابي خود را به آدرس پستي بنده ارسال كنند!

نوشته شده توسط سهراب در تاريخ یکشنبه، ۲۲ خردادماه ۱۳۸۴، ۲:۰۱ صبح

سلام سهراب جان
آقا دستي دستي شدي حبسي كشيده!
بعضي وقتا يه اتفاق كوچك تبديل ميشه به يه مشكل بزرگ. به هر حال اميد وارم مشكل حل بشه

نوشته شده توسط پدرام در تاريخ یکشنبه، ۲۲ خردادماه ۱۳۸۴، ۱۰:۵۴ صبح
اگر وب سایت و یا وبلاگ شما نیاز به تبلیغ دارد، می توانید با من تماس بگیرید و با کمی صحبت و قرار، لوگوی سایت شما در این قسمت قرار خواهد گرفت