v دلایل پذیرش قطعنامه از طرف آیت الله خمینی
v اولمرت: احمدی نژاد مانند آدولف هیتلر سخن می گوید
v مجلس نمایندگان آمریکا طرحی را بر ضد ایران تصویب کرد
v معذرت خواهی نویسنده وبلاگ الپر از علی افشاری
v خطوط کهن ايراني به اينترنت مي پيوندد
v ايران از دستيابی به فناوری غنی سازی اورانيوم خبر داد
v 'آمريکا برای حمله احتمالی هوايی به ايران برنامه ريزی می کند'
v گروگان گیری سیستان و بلوچستان
v ازدواج پستی
[ آرشیو ]
فروغ -
آخرین جرعه جام -
آورا -
شیندخت -
روزگار ما -
تولدی دیگر -
مریم گلی -
شیدای شاپرک -
خاتون -
سهراب -
اندکی صبر -
وبلاگ سهراب منش -
كت بالو -
شیما -
خاک -
نكته ها -
یک جور دیگه -
روح بازیگوش -
ربل -
کتابخانه -
آواز پرستو -
آریاخنه -
فتوبلاگ سایت -
by BlogRolling
قسمت اول
چهارشنبه، یکم ماه ژوئن، سال دوهزار و پنج
ساعت حدود دو بعدالظهر
دیروز به دفتر زندان احضار شدم، وسایلی که هنگام ورود به زندان از من گرفته بودند را نشانم دادند و از من خواستند تا یک برگه را امضا کنم، ظاهرا پس فردا هنگام خروج این وسایل را در قسمت خروجی زندان تحویلم می دهند.
این قسمت از موضوع مهم نبود، بعد از امضا کردن برگه "نگهدار" (کسانی که در زندان این کشور کار می کنند را "نگهدار" صدا می کنند) گفت: اگر تا فردا حکم دیگری نیاید، پس فردا آزاد می شوم!
منظورش این بود که ممکن است در عرض همین سی و چند ساعت حکم جدیدی از جای دیگر بیاید و من پس فردا آزاد نشوم!
راستش این جمله "اگر حکم جدیدی نیاید" بدجوری تکانم داد.
البته تقریبا مطمئن هستم که حکم دیگری وجود ندارد و چیزی اضافه نخواهد شد، اما زیاد روی این اطمینان نمی توانم حساب بکنم! من از حکمی که بر اساس آن بیست روز است که در زندان هستم و دویست و پنج یورو جریمه داده ام هیچ خبری نداشتم و یک درصد احتمال دارد که یک حکم "سوپرایز زندان" جدید برسد، به هرحال اینجا باید روی همان یک درصد هم فکر کرد.
بیست روز است که در زندان هستم و هنوز حکمی که بر اساس آن به اینجا آورده شده ام را ندیده ام! از روز ورود تا امروز سه بار به مشاور حقوقی زندان نامه داده ام و درخواست کردم که یک کپی ازحکم را به من بدهند و یا حداقل این حکم را به من نشان بدهند، اما تا امروز هیچ خبری نشده و من هنوز هیچ نامه ای دریافت نکرده ام.
چند روز قبل به مددکار اجتماعی زندان نامه دادم و درخواست ملاقات با او را کردم، روز بعد خودش آمد دنبالم و با هم به دفترش رفتیم.
برایش توضیح دادم که من هنوز حکمی که بر اساس آن به زندان آمده ام را ندیده ام. مددکار گفت که می توانم به وکیلم نامه بدهم و یا به او زنگ بزنم و از وکیل بخواهم که یک کپی از حکم را برایم بفرستد.
وقتی این جمله را شنیدم، احساس کردم که دو تا شاخ روی سرم سبز شده است و به غیر از آن دُم هم در آورده ام!
گفتم من وکیلی برای این پرونده ندارم.
ظاهرا اینبار نوبت او بود که شاخ در بیاورد، پرسید منظورت از اینکه وکیل نداری چیست و اصلا تو چرا در زندان هستی؟
مجبور شدم سیر تا پیاز ماجرا را برایش تعریف کنم، بد نیست که آن را اینجا نیز بنویسم، تا بعد از آزاد شدن، این روز نوشته ها را در وبلاگ بگذارم، اینطوری کسانی که وبلاگ را خواهند خواند نیز متوجه می شوند که داستان چیست!
من روز دوازدهم ماه می به بانکی که در آن حساب دارم، مراجعه کردم و به یکی از کارمندان آنجا گفتم که حدود یک ماه است که من مبلغی را به حساب یکنفر در کشوری دیگر واریز کرده ام، اما تا امروز هیچ پولی به دست آن بنده خدا نرسیده و پول فرستاده شده به حساب خودم نیز برگشت نخورده.
کارمند احمق بانک دوباره شروع کرد به قصه گفتن و همان حرفهایی را زد که نزدیک به دو هفته قبل نیز گفته بود، بهش گفتم که این حرفها را من دو هفته قبل از تو شنیده ام، اما تا امروز هیچ کاری انجام نشده.
کارمند بانک گفت: اگر می خواهی مطمئن بشوی که پول کجا رفته باید بیست و پنج یورو پرداخت کنی تا ما تحقیق کنیم و ببینیم که چه مشکلی پیش آمده و پول فرستاده شده الان کجا هست!
گفتم من وقتی پول را حواله کردم، هزینه فرستادن آن را به شما پرداخت کرده ام و شما به من گفته اید که حداکثر ظرف یک هفته پول به مقصد خواهد رسید، الان این اتفاق نیفتاده و شما کارتان را درست انجام نداده اید، چرا من باید هزینه آن را پرداخت کنم؟ کمی با هم جر و بحث کردیم، او حرف خودش را می زد و من هم حرف خودم را.بهش گفتم که من می خواهم با رئیس بانک و یا معاون او صحبت کنم. رفت و بعد از چند دقیقه برگشت و گفت رئیس شعبه وقت ندارد و معاون او نیز امروز مرخصی دارد، گفت که می توانم برای رئیس بانک نامه بنویسم و موضوع را برای او توضیح بدهم.
بعد از شنیدن این جمله، رگ موجی بودن من بالا زد! گفتم من از اینجا تکان نمی خورم تا رئیس بانک بیاید و جواب من را بدهد، بعد از کمی صحبت از من خواست که از بانک خارج بشوم، وگرنه به پلیس زنگ خواهد زد! بهش گفتم هر غلطی می خواهی بکن، من از اینجا نمی روم مگر اینکه یکنفر بیاید و جوابگوی من باشد.
تلفن را برداشت و با پلیس تماس گرفت. نزدیک به ده دقیقه بعد دو تا مامور پلیس گردن کلفت وارد بانک شدند و از او پرسیدند که موضوع چیست. بعد از من سوال کردند، گفتم که من می خواهم با یکنفر که بتوانم روی حرفش حساب کنم صحبت کنم و برای همین اینجا هستم.
برای خواندن بقیه نوشته روی ادامه مطلب کلیک کنید.
مامور پلیس گفت این خانم به شما گفته است که می توانی برای رئیس بانک نامه بنویسی، من هم گفتم اگر می خواستم نامه بنویسم اینجا نمی آمدم. پلیس گفت که باید از بانک خارج شوی وگرنه بازداشت می شوی!
من حرفم را دوباره تکرار کردم و گفتم من جرمی انجام نداده ام که بخاطر آن بازداشت بشوم، این را که گفتم مامور پلیس دستبندش را در آورد و شروع کرد به گفتن اینکه طبق ماده فلان و فلان شما بازداشت می شوی، هر چیزی که الان بگویی ممکن است بر علیه خودت استفاده بشود و حق داری که سکوت بکنی!
دستهایم را در پشت کمرم دستبند زد، و زیر بغلم را گرفت تا از بانک خارج شویم. من هم شروع کردم بلند بلند به رئیس بانک و آزادی و دمکراسی اینجا فحش دادن. مادر قحبه دستم را پیچاند که داد نزنم، کتفم داشت از جا در می آمد، من هم صدایم را بلند کردم و تقریبا دیگر عربده می کشیدم.
خلاصه سوار ماشین پلیس شدیم و به اداره پلیس رفتیم، توی زیرزمین چند تا سلول وجود داشت، مرا داخل یکی از آن سلولها انداختند و رفتند. می دانستم که با دادگستری تماس می گیرند و بعد از قرار گذاشتن برای دادگاه موقتا آزاد می شوم تا به دادگاه بروم و آنجا تکلیفم روشن بشود.
همینطور هم شد، حدودا یک ساعت بعد از اینکه در سلول بودم، درب سلول باز شد و ماموری که بازداشتم کرده بود گفت که دوازدهم ماه آیند باید به دادگاه بروم. بعد گفت که چند دقیقه دیگر صبر کنم تا او گزارشش را بنویسد و بعد می توانم بروم.
منتظر بودم تا بیاید. بعد از چند دقیقه برگشت و گفت: می دانی که یک حکم زندان و جریمه برایت در سال هزار و نهصد و نود و شش صادر شده است؟
تعجب کردم! پرسیدم حکم زندان و جریمه برای چی؟ گفت سال نود و شش یک خروج غیرقانونی و ورود غیر قانونی به این کشور داشته ای، و به همین خاطر دادگاه برایت بیست و یک روز زندان تعین کرده به اضافه دویست و پنج یورو هزینه دادگاه که باید آن را نیز بپردازی!
گفتم اگر چنین حکمی وجود دارد، چرا در عرض این چند سال کسی به من چیزی نگفته و اصلا چرا در این مدت به اجرا در نیامده است؟
مامور گفت که نمی داند چرا، و گفت که در کامپیوتر اسمم را چک کرده و این حکم برایم در کامپیوتر ثبت شده و از همین امروز به اجرا گذاشته خواهد شد و از امروز تا بیست و یک روز دیگر باید در زندان بمانم، گفتم حداقل فرصت بده تا من با یک وکیل تماس بگیرم و موضوع را در میان بگذارم، شاید بشود به حکم اعتراض کرد!
گفت که موضوع مربوط به حدود 9 سال قبل است، و چون در آن زمان اعتراضی نشده، حکم بصورت قطعی در آمده، و ادامه داد اگر می خواهم می توانم با خانواده و یا دوستانم تماس بگیرم و بگویم که از امروز به زندان می روم!
ظاهرا هیچ چاره ای نبود، به دو نفر از بچه ها زنگ زدم، اما از شانس من هر دوی آنها تلفن خود را بسته بودند و توانستم برای یکی از آنها پیغام بگذارم و بگویم که چه شده است.
ساعت شش غروب همراه با دو مامور به زندانی که چند کیلومتر با این شهر فاصله دارم برده شدم و در یک سلول انفرادی زندانی شدم. و تا امروز که بیست روز از این قضیه می گذرد من هنوز هیچ حکمی را ندیده ام!
همان شب اول در زندان انفردای بعد از فکر کردن به موضوع برایم روشن شد که چرا حکم صادر شده به اجرا در نیامده است!
در آن زمان چون تکلیف اقامت من هنوز روشن نشده بود، من اجازه نداشتم که از این کشور خارج بشوم و یا مثلا برای خارج شدن و رفتن به آلمان باید درخواست ویزا می کردم. همان سالها هم تقریبا از مرز و کنترل بین هلند و المان خبری نبود و من قبل از آن نیز یکبار دیگر به آلمان رفته و برگشته بودم، بدون اینکه مشکلی پیش بیاید. اما دفعه دوم وقتی که با قطار وارد هلند شدم، یک مامور پلیس در شهر مرزی با آلمان وارد قطار شد و از همه خواست که پاسپورت خود را نشان بدهند.
من آنموقع پاسپورت ایرانی داشتم که همراهم بود، اما از ویزا خبری نبود و برای همین بازداشت شدم. بعد از انگشت نگاری و نوشتن گزارش، مامور پلیس گفت که فعلا آزاد هستی تا دادگاه در مورد پرونده ات تصمیم بگیرد. و خودشان(دادگاه) خبرت خواهند کرد. اما بعد از این موضوع هیچ کسی خبری به من نداد و موضوع کاملا به فراموشی سپرده شد. فکر می کنم دلیل اینکه حکم صادر شده همان زمان به اجرا نشده است اینها باشد، اول اینکه در آن زمان من تکلیف ماندنم در این کشور معلوم نبود، و به غیر از این در یک بیمارستان مخصوص زیر نظر چند روانپزشک و دکتر نحت معالجه بودم. به احتمال نود درصد همین دو دلیل باعث شده بود که پرونده راکد بماند و بعد از چند سال به فراموشی سپرده شود!
از آنجا که من بعد از آن قضیه دیگر توسط پلیس بازداشت نشدم، این حکم برای 9 سال روی هوا مانده بود و اگر آنروز در بانک بازداشت نمی شدم، همچنان بلاتکلیف می ماند.
این کل داستانی بود که برای مددکار اجتماعی تعریف کردم و اگر کسی در آینده این نوشته را بخواند متوجه خواهد شد که موضوع چه بوده است، به غیر از امروز که این یادداشت را نوشتم، حدود ده روز از خاطرات روزانه زندان را نیز بصورت روزمره نوشته ام که در وبلاگ خواهم گذاشت.
به هرحال مددکار اجتماعی گفت که پیگیر موضوع می شود و من را خبر خواهد کرد. اما تا امروز هیچ خبری از او نشده و به احتمال نود و نه درصد تا دو روز آینده نیز خبری از او نخواهد شد.
توضیح: این توضیح و یادداشت طولانی را از این جهت نوشتم و احتمالا در وبلاگ خواهم گذاشت تا کسانی که در ایران هستند فکر نکنند که فقط در ایران است که آدمها بدون اینکه بدانند یک روز بازداشت می شوند و بعد از چند وقت بدون اینکه حکمی دریافت کرده باشند آزاد می شوند.
فعلا همین
یک توضیح دیگر: از آنجا که من بی خبر به زندان رفتم، و کامپیوترم در منزل روشن بود، مودم اینترنت دچار اشکال شده و باید عوض بشود. سفارش داده ام و احتمالا تا ده روز دیگر به دستم می رسد.
به محض راه افتادن اینترنت در منزل جواب تمام ایمیل ها و احتمالا آف مسیج ها و پیغامهایی که دوستان فرستاده اند را خواهم داد. این پست را اگر بتوانم از جای دیگری مثل کافی نت بر روی شبکه خواهم فرستاد.
فقط به عرض دوستان برسانم چون تعداد ایمیلها بسیار زیاد است، من هیچکدام از آنها را نخوانده ام و جوابی نفرستاده ام. به محض راه افتادن اینترنت در منزل این کار را خواهم کرد. من را به خاطر این کوتاهی ببخشید.
ارادتمند: سهراب حبس کشیده!
سلام... چه بگويم؟!چه مي توان کرد؟! بغير از فرو خوردن خشم و نفرت و فريادي بي صدا.
نوشته شده توسط نکته گو در تاريخ دوشنبه، ۱۶ خردادماه ۱۳۸۴، ۳:۳۲ بعدازظهرسلام آقا سهراب ....جي شده يعني شما توي اين مدت زندان بوديد؟؟؟؟؟؟؟؟؟واقعا متاسفم اميدوارم الان خوب باشيد.
نوشته شده توسط ameneh در تاريخ سه شنبه، ۱۷ خردادماه ۱۳۸۴، ۰:۱۷ بعدازظهرخیلی مسخره ست . مثلا اونجا اروپاست ! صد رحمت به ایران ! تو رو خدا یه خورده دست به عصا راه برو و با این زبون نفهمها قاطی نکن . راستی اون حواله چی شد ؟ بالاخره رسید ؟
نوشته شده توسط روح بازیگوش در تاريخ پنجشنبه، ۱۹ خردادماه ۱۳۸۴، ۴:۰۵ بعدازظهرv زمستان است
v ماندن یا رفتن، سوال این است!
v تشکر و قدردانی
v مبارک بادا
v تعطیلات چطوری گذشت
v شکستن رکورد هلند
v بی عنوان
v یک شنبه
v جمعه
January 2008 (۱)
December 2007 (۱)
September 2007 (۲)
August 2007 (۱)
July 2007 (۳)
June 2007 (۱)
May 2007 (۲)
April 2007 (۱)
March 2007 (۲)
February 2007 (۳)
January 2007 (۵)
December 2006 (۲)
November 2006 (۴)
October 2006 (۴)
September 2006 (۴)
August 2006 (۵)
July 2006 (۴)
June 2006 (۲)
May 2006 (۳)
April 2006 (۸)
March 2006 (۳)
February 2006 (۱۰)
January 2006 (۱۱)
December 2005 (۱۱)
November 2005 (۱۵)
October 2005 (۱۶)
September 2005 (۱۴)
August 2005 (۱۷)
July 2005 (۱۱)
June 2005 (۱۲)
May 2005 (۶)
April 2005 (۱۲)
موزیک (۴)
ایران (۵)
بيست و يک روز (۴)
تولدی دیگر (۲۲)
جامعه (۱)
روزمره (۱۰۳)
سیاست (۱۳)
عکس (۱۱)
سلام... چه بگويم؟!چه مي توان کرد؟! بغير از فرو خوردن خشم و نفرت و فريادي بي صدا.
نوشته شده توسط نکته گو در تاريخ دوشنبه، ۱۶ خردادماه ۱۳۸۴، ۳:۳۱ بعدازظهر